ديدار با زينب  عليه السلام

خواهرم! بگذار اول گريه هايم را بكنم، غريبانه در كنار توى غريب ضجه بزنم. نگو سلامت كو، بگذار زار بزنم، بگذار گريه كنم، هوار بكشم.

اين زخم، زخم كهنه است. اين بغض چند ساله است. اين زخم اگر در كنار تو سرباز نكند، اين بغض اگر با تو به گريه ننشيند، پس كى، كجا بروز كند؟ نگو چرا رعايت ادب نكردى، نگو چرا بى اذن دخول وارد شدى.

نگو چرا ديوانه وار و سراسيمه دويدى! سر بر ستون ضريح نهادى و زار زدى. چه مى كردم؟ تو بگو چه مى كردم؟ صاف و مؤدب مى ايستادم و مى گفتم: السلام عليك يا بنت فاطمة الزهرا..

مى شد چنين كرد؟ اين شايد براى كسى كه به تو تنها به عنوان يك اسوه انقلابى مقاوم فكر مى كند مقدور باشد. اما براى كسى كه زخم هجران ساليان سخت را بر جگر دارد، براى كسى كه بغض نهفته امتى گلويش را مى فشرد، براى كسى كه هر چه زخم، به ياد تو خورده است براى كسى كه هر چه برادر به يادواره تو فدا كرده است، براى كسى كه هر چه استقامت به پيروى از تو كرده است، براى آنكه هر چه فرياد از حنجره تو به امانت برده است، براى آنكه در هجران تو خون گريسته است، در كنار تو آرام و قرار مقدور است؟

پس حق دارم گريه كنم!؟

و تازه اگر هيچكدام از اينها نبود باز ديدار تو آرام و قرار از دل مى ربود. پس بگذار گريه كنم، آنچه بر شما در كربلا گذشت و در شام، جراحتى است هنوز بر جگرهاى شيعيان ما.

و اين زخم جاودان، زخم جاودان تا خداست.

اما گهگاه و چه مى گويم هميشه و هر گاه كه نام مباركت بر زبان دوستى جارى مى شود، زخم كهنه سرباز مى كند و از چشمان از اشك به خشكى نشسته و از گريه تهى شده خون تازه جارى مى شود.

از صاحبمان و ولى امرمان و اميد زيستنمان و بهانه ماندنمان پرسيدند:

اين گريه هاى مدام، اين ناله هاى هرگاه و اين ضجه هاى بى گاه و اين صيهه هاى هر از گاه از چه روست، مصيبت حسين با تو چنين كرده است؟ فرمود ناله كنان: كه اگر با عمويم عباس هم بگويم دستهاى بريده بر سر خواهد كوفت. پرسيدند: غل و زنجيرهاى سخت بر پوست و گوشت و استخوان سجاد فغان تو را برآورده است؟

فرمود ضجه زنان: كه سجاد نيز عمرى بر اين مصيبت گريسته است. پرسيدند: پس اين چه اندوه جانسوزى است كه آسمان و زمين را در هم پيچيده است؟ مگر نه همه در طول تاريخ براى عاشورا گريسته اند؟ اين چه مصيبتى است كه كربلاييان را نيز به گريه واداشته است؟ آهى كشيد آقايمان و سيدمان كه كوهها را لرزاند و جگر سخت ترين صخره ها را سوزاند و فرمود: «عمه ام زينب... مصيبت مضاعف زينب، اسارت زينب...»

السلام عليك يا ام المصائب يا زينب!

پس نگو چرا گريه مى كنى اى داغدار هر چه مصيبت! ام المصائب! زينب بزرگ!

مگر يادمان رفته است وقتى كه طلوع سر مبارك برادر را بر كنگره هاى نيزه ديدى چه كردى؟

مگر تو نبودى كه همدردى برادر را سر بر ستونهاى كجاوه زدى؟ مگر سلامت سر خويش را تاب آوردى آنگاه كه سر خونين برادر را بر بام نيزه ها لغزان يافتى؟ آن خون كه مقنعه ات را گرفته بود و از زير كجاوه ات بر زمين مى ريخت خون كه بود؟ تو كه روى دختركان يتيم را هم از دشمن پوشاندى چه مصيبتى عنان از كفت ربود كه دشمنان خون جبين تو را در زير سم ستوران ديدند.

سلام بر تو! سلام بر زنى كه دشمن خون سرش را بر ستونهاى كجاوه ديد ولى تضرعش را نديد! مگر نه ابراهيم خليل پيش از تو گريست؟ مگر نه داغ تو جگر نوح را سوزاند؟ مگر نه اسارتت آتش به جان موسى زد؟ «و بكى لمصابها ابراهيم الخليل و نوح و موسى الكليم.» و مگر نه خداوندى كه به شهادت حسين عاشقانه مى نگريست اسارت تو كوههاى خشمش را لرزاند و اقيانوس آرام صبرش متلاطم كرد؟ و غضب بسببها الرب الجليل.

پس بگذار گريه كنم اى حامى ولايت مظلوم! همسنگر امامت معصوم! يا تالى المعصوم! و چگونه آرام بگيرم بر مصيبتى كه حتى سمهاى اسبان را از اشك چشمانشان تر كرد.

«و راى الناس دموع الخيل تنحدر على حوافرها على التحقيق...»

«السلام عليك يا من نطحت جبينها بمقدم المحمل، اذارات رأس سيدالشهداء و يخرج الدم من تحت قناعها و من محملها، بحيث يرى من حولها الاعداء»

اگر نديده بوديم كه على با تو دردانه خويش چه مى كرد، اگر نديده بوديم كه حتى براى زيارت قبر پيغمبر، حين و حسين را ـ دو برادرـ از پس و پيش به همراهت مى فرستاد و تو را شبانه راهى زيارت مى كرد كه مبادا چشم نامحرمى به هيأت مقدس تو بيفتد، اگر نديده بوديم اين همه را شايد بدن كبودت از زخم تازيانه ها اينگونه خاكسترمان نمى كرد.

و آنگاه كه بر شتر بى جهاز آنسان سوارت كردند اين جمله را هرگز نمى گفتى كه: «اخى ابالفضل، انت الذى ركبتنى اذا اردت الخروج من المدينه.» برادرم! ابالفضل به هنگام خروج از مدينه تو بودى كه مرا بر مركب بنشانى...

عمه جان!مى دانى كه اين كلام تو با جگر ما چه كرد؟ عمه جان! زينب! چشمى بر مصيبتهاى شما گريه مى كند و چشمى بر حلم تو.

چشمى نگاه تو را گريه مى كند و لرزش قلب تو را بر پيكر مظلوم عريان به خاك غلطيده برادر و چشمى ديگر باز، نگاه حليمانه و عارفانه تو را و قلب استوار تو را و نيز كلام شكننده تو را به ابن زياد كه «ما رأيت الا جميلا.» چشمى بر اين كلام تو مى گريد در مصيبت حسينى كه «و احزناه عليك يا اباعبدالله» و چشمى ديگر بر اين حلم تو كه «و الى الله المشتكى»!

كسى پيكر خون آلود برادر حسين را بر خاك نظاره كند، بى عمامه و عبا و رداء و اعضاى تكه تكه شده، و تنها جدش را به شهادت بطلبد؟ و تنها به خدا شكايت كند؟... الله اكبر! خواهد ببيند كه «هذاالحسين بالعراء مسلوب العمامه و الرداء، مقطع الاعضاء» و... و فقط بگويد «و الى الله المشتكى»!

السلام عليك ايتها البعيدة من الاوطان، السلام عليك ايتها الاسيره فى البلدان، السلام عليك ايتها المتحيره فى خرابة شام.

سلام بر تو اى بانوى غريب دور از وطن، سلام بر تو اى اسير شهر به شهر و اى زندانى وادى به وادى، سلام بر تو اى كه در خرابه شام مسكن گزيدى. سلام بر تحير تو به هنگام ديدن سر برادر و سلام بر تسلط تو، سلام بر صبر تو و سكوت تو و فرياد تو و قنوت تو! سلام بر تعبد تو! سلام بر آخرين كلام حسين با تو!

يا اختاه! لاتنسانى فى نافلة الليل، خواهرم در نماز شب فراموشم نكن!

سلام بر ملتمس دعاى حسين! سلام بر نمازهاى شبانه بى انقطاع تو! سلام بر روح بزرگوار تو، مسجود فرشتگان آسمانها، صلى عليك ملائكة السماء.

سلام بر تو اى پيامبر عميقترين ايثار و اى جلوه گرانقيترين انفاق. كردار عاشوراى تو براى هميشه انگشت تحير تاريخ را بر دهان چفت كرده است. همراهميت با برادر، بر زمين چكيدنت با قطره قطره خون هر شهيد، تحملت، استقامتت، سكوتت، فريادت، خلوصت، عشقت، معرفتت، توحيدت، ارادتت، ادبت، بصيرتت، يقينت، صبرت، رضايتت، شكرت، حياتت، صدقت، تواضعت، اميدت، فتوتت، زهدت، خشوعت، تهذيبت، توكلت، تفويضت، تسليمت، صفايت، سرورت، تفكرت و اعتقادت و جودت و سخايت و حجابت و عفتت و... همه و همه شگفتى تاريخ را برانگيخته است. و هر كدام از صفات متجليت در عاشورا كتبى را در منازل سلوك رقم زده است آنچنانكه تاريخ راسخانه به اين اعتقاد نايل آمده است كه اگر هركدام از صفات تو را خداوند در انسانى كامل متجلى مى ساخت و حضورش را تا دقايق آخر اسارت و پس از آن تضمين مى فرمود محال بود كه اين هزار انسان كامل، ذره اى از عظمت و شكوه تو را در آن روز بتوانند تبيين و تداعى كنند. اينها همه شگفتى تاريخ را سبب شده اند، اما آنچه تاريخ را سبب شده اند، اما آنچه تاريخ را از ثبت وقايع عاشورا عاجز نموده است يك اعجاز توست در كربلا.

ترديد نيست كه خدا نه تنها به تماشاى عاشقانه عاشورا ايستاده بود كه ملائك و آفرينش را براى نگرش اين شكوه بسيج كرده بود. روز عاشورا روز فخر خداوند، و روز اثبات مدعاى «انى اعلم ما لا تعلمون» بود. انبياء همگى چشم تواضع به رفتار تو در كنار حسين دوخته بودند. خداوند رحمان ذوالجلال، انبياء و فرشتگان و برترين زنان و مردان تاريخ همگى مى ديدند كه:

هر شهيد از فراز اسبى بر زمين مى غلطد، هر جوان و كودكى كه شهادت را در آغوش مى كشد زينب سلام الله عليها بى درنگ سرش را به دامن مى گيرد و خون از چهره اش مى سترد. همگى مى ديدند كه بر جنازه على اكبر حسين، زينب افتاده است و فرياد «وااماه» او عرش را به لرزه در آورده است. در شهادت على اصغر بى تابى هزاران مادر بر قلب زينب تنها چنگ مى زند، زينب برجنازه فرزند برادر فرياد «وااماه» سر مى دهد و اين حسين است كه او را از جنازه فرزند خويش بلند مى كند و التيامش مى بخشد و به آرامشش دعوت مى كند.

حسين اشك شهادت فرزند خويش از چشمان عمه مى سترد.

مگر زينب دو شاخه شمشاد، دو صنوبر، دو سرو، دو آلاله، دو جوان به همراه نياورده است؟ مگر زينب آخرين فرياد جوانهاى خويش را در بيكران صحرا نمى شنود؟

مگر زخم خوردنشان را، تكه تكه شدنشان را و جان دادنشان را از روزنه هاى خيمه نمى بيند؟ چرا گام از خيمه بيرون نمى نهد، چرا سر جوان و فرزند خويش را به دامن نمى گيرد؟

كجاست عواطف مادرى اين زن؟ چرا فقط حسين بر بالين اين دو شهيد زانو مى زند؟ همو كه شهادت فرزندان حسين برادر، حسين امام را آنچنان ضجه مى زند كه حسين را بى تاب مى كند و نگران ايستادن نبض او. همو كه مهربانى تمامى مادران را يكجا در بوسه اى خلاصه مى كند و نثار پيشانى برادر زاده، چرا بر جنازه فرزند خود حتى حاضر نمى شود؟

كجاست مادر عون و محمد؟...

به عظمت خداوند سوگند مرا توان ژرفاى درك اين عظمت نيست، چه رسد به بيان آن. فقط كاش مى دانستم كه خدا با مشاهده اين صحنه چه كرد، كاش مى دانستم كه باد، خاكستر قلب فرشتگان را در احتراق ديار اين شكوه به كجا برد؟

و كاش لبخند رضايت فاطمه مادر و نگاه افتخارآميز پدر، على را در اين لحظه، نقاش آفرينش به تصوير مى كشيد.

سيد مهدى شجاعى

 

سخنانى از امام حسين عليه السلام

در وصيت به برادرش محمد بن حنفيه هدف از قيامش را چنين بيان فرمود:

انى لم اخرج اشراً و لا بطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر فمن قبلنى بقبول الحق فالله اولى بالحق و من ردّ علىّ هذا اصبر حتى يقضى الله بينى و بين القوم بالحق و هو خيرالحاكمين:

من اين قيام را نه از روى خودبينى و سبكسرى مى كنم، نه قصد طغيان دارم و نه آهنگ تنهاكارى در سر و نه ستمگرى خود مى پرورانم، بلكه تنها هدف من اصلاح امت جدم است با اين حركت ميخواهم به معروف فرمان دهم و از منكر باز دارم...

و در خطبه ديگرى فرمود:

سپاس ويژه خدا و آنچه مشيت اوست... مرگى كه سرنوشت فرزندان آدم است، چنان برازنده و زيباست كه گردنبند جواهر بر گردن دختران جوان! چنان به ديدار گذشتگانم واله و شيفته ام كه يعقوب مشتاق ديدار يوسف بود. بهترين مرگ در پيكارى است كه با عشق و افتخار با آن روبرو مى شوم. هم اكنون مى نگرم كه گرگها در ميان نواميس (اسم مكانى است) و كربلا تنم را پاره پاره مى كنند و شكم هاى گرسنه خود را از آن پر مى كنند. گريزى از روزى نيست كه با قلم مشيت پروردگار به نگارش در آمده است. در برابر آزمايش او پايدارى پيشه مى كنيم و پاداش صابران را بدست مى آوريم.

و هنگامى كه گروهى از همان مردم كه براى امام نامه نوشته بودند در روز عاشورا به او پيشنهاد كردند كه به فرمان ابن زياد درآيد فرمود:

اعظم به بطلا لم يعط متضعاً     يد الصغار و أعطى دونها الرأساً

كذلك الحر يستعدى الممات على     عيش الدنية اذلالاً و اركاساً

اكرم بها خلة كانت لنا نهجا     ثم استمرت على الايام نبراساً

- وه! چه بزرگ است قهرمانى كه دست خوارى به افراد پست نداده، در برابر سر خود را تقديم شمشير كرد.

- آرى اين شيوه آزادگانى است كه خود را آماده مرگ مى كنند و زندگى پست ذليلانه و بى ارزش را نمى پذيرند.

- گرامى باد آن ويژگى كه راه و رسم بزرگوارى به ما آموخت و در درازى روزگار چون مشعلى راه را روشن نگاه داشت.

در كتاب كشف الغمة فى معرفة الائمه از امام حسين چنين نقل كرده است:

ان الحلم زينة و الوفاء مروة و الصلة نعمة و الاستكبار صلف و العجلة سفه و السفه ضعف و الغلو ورطة و مجالسة اهل الدناءة شر و مجالسة اهل الفسق ريبة

بردبارى زينت است، پايبندى بر پيمان جوانمردى است، پيوند با خويشان نعمت است، خود بزرگ بينى گزافه است، شتاب ورزيدن از كم خردى است، سفاهت از ناتوانى است. اغراق و گزافه گويى مايه هلاكت و همنشينى با فرومايگان بدى و با بدكاران دسمساز شدن نشانه كژ انديشى است.

و از سخنان اوست:

بدانيد نيازمندى مردم به شما نعمتى است از جانب پروردگار، پس مواظب باشيد يا رو گرداندن از محتاج اين نعمت را از دست ندهيد و آن را به نقمت بدل نسازيد. بخشنده ترين مردم كسى است كه در حال توانايى گذشت كند.

شخصى نزد حضرت گفت نيكى به افراد نالايق چيزى جز هدر دادن مال نيست. امام فرمود : اشتباه مى كنى، نيكى مانند باران است كه دامنه آن هم خوبان را در بر مى گيرد، هم بدان را.

و به فرزندش امام سجاد فرمود:

اياك و ما يعتذر منه فان المؤمن لا يسىء و لا يعتذر و المنافق كل يوم يسىء و يعتذر:

بر حذر باش از ارتكاب آنچه موجب پوزش مى شود، چرا كه مؤمن هرگز كار ناصواب انجام نمى دهد تا عذر خواهى كنى ولى منافق هر روز خطا مى كند و پوزش مى طلبد.

و از سخنان اوست كه فرمود: هر كس شيفته نظر خود شود گمراه مى گردد و هر كس تنها از خود يارى گيرد (واز مشورت ديگران بهره نگيرد) دچار لغزش مى شود.

و فرمود: از نشانه هاى دانشمند انتقاد از سخنان خويش و اطلاع از نظريات اهل فن است. جاهل آن است كه هميشه نظر خود را درست مى داند و ديگران را خطا كار مى شمارد.

مردى به حضرت گفت: من خداى را معصيت مى كنم و از هيچ گناهى رويگردان نيستم. مرا نصيحتى كن تا از آن بهره گيرم. امام فرمود: پنج چيز را در نظر بگير و هر گناهى كه خواستى انجام بده، سپس آنها را چنين بر شمرد: از روزى خدا مخور و هر گناهى كه خواستى انجام بده.مرد گفت: پس چه بخورم؟ هر چه در هستى هست از آن خداست! امام فرمود: از ملك خداى بيرون رو و هر چقدر خواستى گناه كن. مرد گفت: اين يكى از آن دشوارتر است، هر كجا روم ملك خداست. امام فرمود: جايى برو كه خداوند تو رانبيند، آنگاه هر گناهى خواستى مرتكب شو. مرد گفت: مگر جايى هست كه از خدا پنهان بماند؟ امام فرمود: وقتى فرشته مرگ به سراغت مى آيد تا جانت را بگيرد او را رد كن و هر گناهى خواستى مرتكب شو و پنجم اينكه وقتى خواستند تو را به دوزخ ببرند وارد مشو و هر چقدر خواستى گناه كن. مرد عرض كرد: مرا كافى است اى فرزند رسول خدا. ديگر از اين پس هرگز كارى كه خدا نپسندد انجام نمى دهم.

حسين بن على فرمود: ايها الناس من جاد ساد و من بخل رذل، و ان اجود الناس من اعطى من لا يرجوه و ان اعفى الناس من عفى عن قدرة... و من نفس كربة مؤمن فرج الله عنه كرب الدنيا و الاخرة.

اى مردم، هر كس بخشش كند عزيز شود و هر كه بخل ورزد ذليل گردد. سخى ترين مردم كسى است كه ببخشد به كسى كه از او اميد ندارد و با گذشت ترين مردم كسى است كه در حال قدرت از خطاى ديگران در گذرد... هر كس غمى و گرفتارى را از مؤمنى برطرف كند خداوند غم دنيا و آخرت را از او برطرف نمايد.

از جمله آثار بجا مانده از امام حسين، دعاى معروف عرفه است كه امام آن را در بعدازظهر روز نهم ذى الحجه در صحراى عرفات در حالى كه مردم گرد او جمع بودند با چشمانى اشكبار قرائت كرد. اين دعا يكى از آثار جاودانه امام است كه مطالب عرفانى عميقى در آن بيان شده است. در فرازهايى از اين دعاى شريف چنين آمده است:

پروردگارا، اگر سالها سعى و كوشش كنم تا شكر يكى از نعمت هاى تو را بجاى آورم به اين كار جز با لطفى از تو كه آن هم موجب سپاسى ديگر است، توفيق نخواهم يافت. پروردگارا، آن چنان مرا از خود بترسان كه گويى تو را مى بينم. غناى مرا درخود، يقين را در قلب و اخلاص را در عملم قرار ده.

بارالها، در عين غنا فقير هستم، پس چگونه آنگاه كه بى چيزم فقير نباشم؟! در عين دانشى كه دارم نادانم، پس چگونه در نادانى ام، نادان نباشم؟! پروردگارا هر چند گناهانم لالم كرده، ولى كرم تو زبانم را باز كرده، وقتى به گناهانم مى نگرم مأيوس مى شوم و چون به بخشش و عفوت نظر مى كنم اميدوار مى شوم.

پروردگار من، چگونه كسى با وجودش كه سراپا نياز به توست، به تو رهنمون شود؟ آيا كسى جز تو ياراى آن دارد كه در برابر آنچه تو نخواسته اى عرض وجود كند؟ تو كى غايب بوده اى كه نياز به رهنمون داشته باشى و چه هنگام دور بوده اى كه از آثارت به تو نايل آيند؟ كور باد چشمى كه تو را نبيند و تو را بر خود مراقب نداند!

 

گريه بر حسين و زيارت قبر او

خاطره عاشورا و زنده نگهداشتن آن و اظهار غم و اندوه و فغان و برپايى مجالس سوگوارى و گريستن براى حسين و شهدا از همان زمان كه اين مصيبت روى داد شروع شد و همچنان ادامه يافت و دربين مسلمين، بويژه شيعيان به صورت يك سنت در آمد. بدون شك اين امر نوعى همدردى و محبت نسبت به رسول خدا (ص) است، چرا كه يقيناً پيامبر اسلام در چنين روزى محزون و اندوهناك است. علاوه بر اين، با ياد حسين و گريه بر او مفهوم  فضيلت و آزادگى و كرامت انسانى در دل ها زنده مى شود و با نام دشمنانش مفاهيم پستى و كينه توزى و شرارت بشرى به خاطره ها خطور مى كند. حسين به ما آموخت كه چگونه گوهر انسانى خويش را نگهداريم و چگونه در دفاع از كرامت انسانى تا رسيدن به هدف از پاى ننشينيم.

شيخ عبدالله علايلى نويسنده اهل سنت در اين باره مى نويسد: ياد حسين ياد يك شخص نيست، ياد انسانيت جاويدان است و تاريخ او سرگذشت يك قهرمان نيست، تاريخ يك قهرمان بى همتا است. پس حسين يك شخص است اما آيت اشخاص و يك بزرگ است اما حقيقت بزرگى، در نتيجه يادش را آنچنانكه شايد هوش ده و آنچنانكه بايد گوش ده. در خصوص فضيلت زيارت قبر حسين و گريه بر آن بزرگوار روايات بسيارى وارد شده است كه در اين مختصر نمى گنجد. از روايات چنين بر مى آيد كه سالها پيش از شهادت حسين، خود پيامبر براى او عزادارى مى كرده است. امام سجاد پس از حادثه عاشورا بيست سال مى گريست و هرگاه چشمش به آب و نان مى افتاد به ياد تشنگى و گرسنگى اباعبدالله و يارانش اشك از چشمانش جارى مى شد. اين قولويه در كتاب «الكامل» نقل كرده است كه:

ابن ماجه گفت ما نزد امام صادق (ع) بوديم، به مناسبتى از جدش حسين بن على گفتگو به ميان آمد، بى درنگ اشك از چشمان امام جارى شد و شروع به گريه كردند و ما نيز گريستيم. پس از مدتى امام سر مباركش را بلند كرد و فرمودند: جدم حسين بن على مى فرمود: انا قتيل العبرة لا يذكرنى مؤمن الا بكى، من كشته گريه ام هيچ مؤمنى مرا ياد نمى كند مگر اينكه اشك مى ريزد.

شيخ طوسى در كتاب مصباح المتهجد از عبدالله بن سنان روايت كرده است: روز عاشورا بر آقاى خود جعفر بن محمد وارد شدم و ايشان رنگ پريده و افسرده ديدم، در حاليكه قطرات اشك از ديدگان مباركش بسان مرواريد بر گونه شريفشان جارى بود. عرض كردم: اى پسر رسول خدا، چرا مى گرييد؟ خدا هرگز چشمان شمارا گريان نسازد. فرمود مگر تو را غفلت گرفته است؟ مگر نمى دانى كه در چنين روزى جدم حسين بن على به شهادت رسيد؟ ابوالفرج اصفهانى در كتاب «الاغانى» نقل مى كند: روزى سيد حميرى به محضر امام صادق (ع) مشرف شد. حضرت به اهل منزل دستور دادند پشت پرده اى بنشينند، سپس از حميرى خواستند شعرى در رثاى امام حسين بسرايد. او چنين سرود:

- بر مزار حسين بگذر و به استخوان هاى پاك او بگو: اى استخوان ها، پيوسته از ابرهاى پر باران سيراب شويد.

- هر گاه بر آرامگاه او گذر كنى، لحظه اى درنگ نما و آنگاه از ديدگان پاك خود بر اين انسان پاكباخته اشك بريز، آنگونه كه زنى فرزند مرده براى دلداده اش مى گريد و فغان مى كند.

راوى مى گويد: ديدم كه اشك چون ابر بهار از گونه هاى امام صادق فرو مى ريخت و صداى شيون زنان از اندرون به گوش مى رسيد.

ائمه پيروان خود را به زيارت كربلا بسيار سفارش مى فرمودند و براى اين زيارت آدابى نقل شده است و ثواب فروانى براى زيارت قبر حسين و گريه بر او ذكر شذده است. خود ائمه در برخى موارد افرادى را براى گرفتن شفا يا دعا كردن براى شفاى آنها به زيارت قبر امام حسين مى فرستادند. ظاهراً اولين زائر قبر حسين جابربن عبدالله انصارى بوده است كه در اولين اربعين پس از شهادت امام، در كربلا به زيارت او رفت.

سيره معصومان

حماسه ساحل فرات

براى دلاور غيورى همچون عباس، دشوارترين مسؤوليت ماندن براى نوبت آخر است. براى او كه جانى لبريز از ايمان و قلبى سرشار از شور و شهادت طلبى داشت، ماندن تا آخرين لحظات عاشورا و تحمل آن همه داغ برادران و ياران و غربت و مظلوميت سيدالشهدا بسيار سنگين بود، اما تكليفى بود كه بر عهده داشت.

نيروهاى تحت فرمان عباس به شهادت رسيدند. او به عنوان فرمانده بى سپاه چه مى توانست بكند؟ سردار تنها و بى لشكر، احساس تنهايى و دلتنگى كرد. وقتى ديد كه چه ستاره هاى درخشانى بر زمين كربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده اى به خون غلتيده اند و برادران و برادرزادگان و اصحاب با وفا و مخلص امام بر ريگزار تفتيده كربلا بر خاك آرميده اند، شوق پيوستن به آنان در درونش التهابى عجيب پديد آورد و اشتياق زايدالوصفى به شهادت، او را به حضور امام حسين كشيد تا اجازه ميدان و رخصت نبرد نهايى را بگيرد. اما امام اجازه نداد و فرمود: «انت صاحب لوائى، تو پرچمدار منى» يعنى اگر تو به ميدان روى و كشته شوى، پرچم اردوى حسينى فرو خواهد افتاد. او به تنهايى براى امام حسين، مثل يك سپاه بود و حامى امام و مدافع خيمه ها و بازدارنده دشمنان از هجوم به زنان و كودكان.

اما بى تابى عباس براى جهاد و شهادت، بيش از آن بود كه بتوان او را به درنگ واداشت، با اصرار از امام رخصت ميدان طلبيد و گفت: از اين منافقان دلم به تنگ آمده است، مى خواهم انتقام خويش را از آنان بستانم.

درست است. داغ آن همه شهيد بر دل عباس نشسته است. دشوار است كه اين شير بيشه شجاعت و نمونه والاى رشادت را نگه داشت. اما كودكان هم تشنه بودند و صداى العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقايى و آب رسانى به خيمه ها را داشت.

عباس خود نيز تشنه بود، اما وقتى نگاهش به بى تابى كودكان امام حسين (ع) و كاروان كربلا مى افتاد و چهره هاى زرد ولبهاى خشكيده آنان و مشكهاى خالى را مى ديد و ناله هاى «واعطشاه» را از آن خردسالان گريان مى شنيد، تشنگى خود را از ياد مى برد.

امام از عباس خواست كه حال كه مى خواهى بروى، پس آبى براى اين كودكان تشنه فراهم كن: يا از دشمن بخواه يا از فرات بياود، آنگاه اين تو اين ميدان و اين نبرد با اين فرومايگان پست.

ابالفضل به سوى سپاه كوفه رفت. آنان را موعظه كرد، از خشم خدا بيمشان داد و خطاب به ابن سعد گفت:

«اى پسر سعد، اينك اين حسين، پسر دختر پيامبر است. ياران و خاندانش را كشتيد. خانواده و فرزندانش تشنه اند. آبى به آنان بدهيد كه عطش، دلهايشان را كباب كرده است و...».

سخن عباس آنان را به تكاپو وا داشت. همهمه اى ميانشان افتاد. برخى دلشان به رحم آمد و اشك در چشمشان نشست، اما از آن ميان «شمر» فرياد زد: اى پسر على، اگر روى زمين همه آب باشد و در اختيار ما، هرگز يك قطره از آن هم به شما نخواهيم داد، مگر آن كه تن به بيعت با يزيد بدهيد.

عباس در برابر اين همه فرومايگى و پستى و خبث، چه مى توانست بگويد يا چه كند؟ نزد برادرش برگشت و طغيان و سركشى آنان را به عرض امام رساند. در همين حال بود كه صداى كودكان را شنيد: العطش...العطش...! آب...آب

عباس ديد كه آنان در آستان هلاكتند، با اين لبان خشكيده و چهره هاى رنگ پريده و چشمان بى فروغ. عباس زنده باشد و حال كودكان امام، اين چنين؟... سوار بر اسب شد، مشكى به دوش انداخت و شمشير برگرفت و به سمت فرات تاخت و چنان حمله كرد كه حلقه محاصره را از هم دريد و خود را به آب رساند. مشك را پر از آب كرد تا اين مايه حيات و طراوت را به خيمه هاى بى آب و افسرده و لبهاى خشكيده برساند. سينه اش از عطش مى سوخت. آب سرد و گواراى فرات هم پيش چشمانش موج زنان مى گذشت. دست عباس رفت تا كفى از آب بردارد و بنوشد، اما موج تند يك احساس انسانى، موجى از وفا در ضميرش جوشيد، به ياد وصيّت على (ع) در شب شهادتش و به ياد لبهاى تشنه امام حسين و كودكان عطشان افتاد. بنوشد يا ننوشد؟ اين جا بود كه صحنه آزمون وفا پيش آمده بود و جدال عقل و عشق:

عقل گفتش تشنه كامى، نوش كن     عشق گفتش بحر غيرت جوش كن

آب گفتش بر صفاى من نگر     قلب گفتش در وفاى من نگر

عافيت گفتش كف آبى بنوش     عاطفت گفتش كه چشم از وى بپوش

تشنگى گفتش تو را سازم هلاك     رستگى گفتش كه از مردن چه باك؟

جان عباس با جان حسين پيوند داشت، يك روح در دو بدن بودند. عباس وفادار چگونه از شط فراب آب گوارا بنوشد، در حالى كه لبهاى حسين از تشنگى خشكيده است؟ هرگز اين رسم وفا به برادر نيست. به خود خطاب كرد:

«اى نفس، پس از حسين زنده نباشى! اين حسين است كه در آستانه مرگ و شهادت است و تو آب سرد مى نوشى؟! به خدا سوگند، اين هرگز رسم ديندارى من نيست.»

و آب را بر فرات ريخت به ياد عطش حسين، آب ننوشيد تا خودش نيز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال كند و به اين صورت، آموزگار راستين وفا باشد.

آب مى خواست ببوسد لبت، اما هيهات     اين سبك مايه، كم از همت مقدار تو بود

مشك را بر دوش افكند و راه خيمه ها را در پيش گرفت. اما نگهبانان شط فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره اى جز نبرد با آنان نداشت. جنگى سخت ميان سقاى كربلا و آن فرومايگان در گرفت و عباس بن على گوشه اى از شجاعت خويش را نشان داد. هيچ كس به تنهايى جرأت رويارو شدن با او را نداشت، از اين رو به صورت گروهى بر او مى تاختند تا در محاصره اش قرار دهند. او نمى خواست با آنان رسماً جنگ كند. هدفش آن بود كه آب را سالم به خيمه ها برساند. از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشير مى زد و راه مى گشود و پيش مى آمد. رجز مى خواند و آنان را از دور و بر خود مى پراكند. اما در اين گير و دار، تيغى كه بر دست او فرود آمد، دست راست او را قطع كرد. با از دست دادن يك دست، بى آنكه روحيه مقاومتش را از دست بدهد به نبرد ادامه مى داد و اين گونه رجز مى خواند:

«به خدا سوگند، اگر دست راستم را قطع كرديد، من تا ابد از دين خود حمايت مى كنم و از امام راستينى كه يقينى صادق دارد و فرزند پيامبر پاك و امين است»

دستان او در راه شرف و مردانگى قلم شد تا تاريخ، اين فضيلتها را براى او در ساحل رود هميشه جارى خوبى ها بنگارد. آن دستى كه به حمايت از حق برافراشته شده و به يارى حسين برخاسته بود و از آن دست، كرم و عطا و بزرگوارى مى تراويد و رفته بود تا براى خيمه ها آب بياورد، قطع شد، ولى راه او قطع نشد، ايمانش استوار بود و هدفش باقى. عباس سوگند خورده بود كه همواره از «دين» و از «امام» پشتيبانى كند، بگذار دست هم فداى آن هدف شود. آن قدر كه به رساندن آب به خيمه گاه و سيراب كردن تشنگان علاقه و همت داشت، براى حفظ جان خويش انديشه نمى كرد.

ابالفضل، گاهى نعره مى زد و خروش بر مى آورد تا در دل مهاجمان هراس افكند و گاهى رجز مى خواند. خروشهاى عباس در ميدان نبرد، عصاره همه فريادهاى در گلو بشكسته حق طلبان بود. عباس، در حالى كه شمشير را به دست چپ گرفته بود، به پيكار خويش ادامه داد. اما يكى از نيروهاى دشمن به نام حكيم بن طفيل، كه پشت درخت خرمايى كمين كرده بود، ضربتى بر دست چپ ابالفضل فرود آورد و آن دست هم از كار افتاد. اما عباس نه از تكاپو افتاد و نه اميدش را از دست داد و اين گونه رجزخواند:

«اى نفس، از كافران نترس! تو را بشارت باد به رحمت پروردگار، همراه پيامبر برگزيده خدا. اينان با ستم خويش دست چپم را قطع كردند. خدايا آتش دوزخ را به آنان بچشان»

از آن پس، تيرى هم به مشك خود و آب مشك، همراه اميد عباس بر خاك ريخت.

چشمم از اشك پر و مشك من از آب، تهى است     جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهى است

به روى اسب، قيامم به روى خاك، سجود     اين نماز ره عشق است، از آداب،تهى است

تيرى بر سينه عباس فرود آمد. يك نفر هم از اين فرصت استفاده كرده، گرزى آهنين بر سر آن حضرت فرود آورد و لحظه اى بعد، عباس رشيد از فراز اسب بر زمين افتاد و در پى ضربات مهاجمان به شهادت رسيد، در حالى كه 34 سال از عمرش مى گذشت.

اين گونه آن حيات نورانى به فرجام خونين شهادت انجاميد و عباس، در كنار آب، پس از جهادى عظيم و نبردى حماسى جان باخت و پيكر خونين و فرق شكافته و دستان بريده اش در ساحل فرات، سندى براى وفاى او شدند.

وقتى حسين بن على (ع) خود را به بالين عباس رساند و علمدار خويش را غرق در خون و كشته يافت، فرمود: اكنون كمرم شكست و چاره تدبيرم گسست.

پيكر عباس در ميدان جنگ ماند و امام به خيمه ها بازگشت، با يك دنيا اندوه كه از شهادت برادرش بر دل داشت. بازگشت تا خود را براى لحظه ديدار با خداوند آماده كند و با اهل بيت خويش، تا آخرين وداع را داشته باشد.

اينك كه از آن همه ايثار و ادب و دلاورى و وفا و حقگزارى، بيش از هزار و سيصد سال مى گذرد، هنوز تاريخ، روشن از كرامتهاى عباس بن على (ع) است و نام او با وفا و ادب و مردانگى همراه است.

آن سردار فداكار با لبى تشنه و جگرى سوخته، پا به فرات گذاشت، اما جوانمردى و وفايش نگذاشت كه او آب بنوشد و امام و اهل بيت و كودكان تشنه كام باشند. لب تشنه از فرات بيرون آمد تا آب را به كودكان برساند.

خود از آب ننوشيد و فرات را تشنه لبهاى خويش نهاد و برگشت و دست عطش فرات، ديگر هرگز به دامن و وفاى عباس نرسيد اين ايثار را كجا مى توان يافت و اين همه فداكارى مگر در واژه مى گنجد و با كلام قابل بيان است؟

دستان ابالفضل (ع) قلم شد و اين دستها براى آزادگان جهان علم گشت و عباس آموزگار بى بديل فتوّت و مردانگى در تاريخ شد.

 

 

 

 

حماسه عاشورا

 

در چشم انداز سرخ وخط خونين شهادت ، محرم جلوه اى ديگر دارد و جلائى نو ! و در آسمان پر ستاره ايثار و جهاد ، عاشورا چونان كوكبى خونين درخششى ويژه دارد .

آرى . . . آنك خداى خواست كه خون را به قيام بيند و رايت سرخ حقيقت و راستى را به تماشا ايستد ، خوارى ، ذلت باطل و پليدى را به نظاره بنشيند .

آنك . . . مشيّت رب الارباب بر اين شد كه رزمى سرخين بر پا شود ، نور و ظلمت در مصاف شوند و حق و باطل به پيكار برخيزند تا حماسه اى پر شكوه تحقّق يابد و آوازه اش در هميشه تاريخ بماند .

61 سال از هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مى گذرد ، و اينك حسين (عليه السلام) ، هم او كه در مهبط وحى جبرائيل و در دامن پاك پيامبر ، پرورش يافته است ، پرچمِ امامت را در راستاى رسالت ابراهيم خليل الله (عليه السلام) و محمد رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) بر دوش گرفته است تا كاروان بشريّت را تا دروازه هاى نور ، راه بنمايد و كشتى نجات انسان را در شط سرخ شهادت ، به پيش راند .

در سويى سپاهيان جبهه نور و مناديان حق و راستى قامت كشيده اند و در ديگر سوى لشكريان شب و آوازگران سياهى و پليدى به صف شده اند و خورشيد عاشورا نظاره گر اين پيكار خونين و نبرد سرخ !

خورشيد آمده است تا سر انجام نبرد را در سينه بنگارد و بر گوشهاى همه آيندگان تاريخ قصه را باز گويد .

وحسين (عليه السلام) زره به تن كرده است ! تنها با 72 تن يار در برابر انبوه سپاه كفار !

خاك كربلا ، به انتظار كه رزميدن رزمگران جبهه حق و يزيديان شب زده را به تماشا بنشيند .

و عاقبت ، انتظار به پايان مى رسد و رزم آغاز مى شود ، حسينيان را شور و ولوله مى افتد كه به زودى در بسترى سرخ ، پيامبر را بر بالين خويش مى بينند و بهشتيان جنّت خداى را ديدار مى كنند .

و در ديگر سوى ، خفاشان شب را هراس مى افتد كه بزودى سپيده نور ، قلب سياهى را مى شكافد و پايان هستى شب را اعلام مى كند .

حسينيان ، حق حق گويان بر سپاه كفر مى تازند و بانداى تكبير ، بر جنگل انبوه سپاه خصم يورش مى برند ، تا با آتشفشان خونهاشان در خيمه هاى شرك و كفر يزيدى ، آتش به پا كنند و در دامن شب ، شرر افكنند .

اينان قامت كشيده اند تا رسم جانبازى و ايثار و شهادت در راه عقيده را براى همه تاريخ به نمايش گذارند و پيكرهاى خونين شان را سند رسوائى باطل و باطل گويان تاريخ قرار دهند .

ظهر عاشورا است و اوج داغى صحراى تفتيده كربلا و خورشيد مى گريد بر تن هاى فتاده بر خاك ، بر تربت خون گرفته ز اجساد بى كفن .

بر پيكره هاى پاره پاره و بى سرو وبى دستِ مناديان توحيد .

وحسين نظاره مى كند ، شكوه حادثه را ، عمق قساوت قابيليان و اوج ايثار ياران را و دانه هاى اشك ، بر گونه هاىِ ملتهبش در آبشارِ نور خورشيد چون دُر مى درخشد .

و اينك خداى به انتظار كه پيكر حسين (عليه السلام) را نيز بر خاك ، بيند و قطرات سرخفام خونش را به تماشا ايستد كه تا بر ملائك احتجاج نمايد كه : ( انّى جاعلٌ في الارض خليفة . . . وانّي أعلم ما لا تعلمون ) .

و حسين ، پور على (عليه السلام) نيز ، عاقبت حماسه مى آفريند و جاويد نامه شهادت را در سرزمين تَف با خون خويش مهر مى كند و با قطره قطره خون خويش و خون گلوى على اصغر 6 ماهه اش ، سرود فتح را بر ذره ذره خاك مى نگارد ، تا براى همگان و در همه تاريخ بماند و رسم طريقت و درس فضيلت آموزد .

آرى حسينيان همگى در شطِ سرخ شهادت ، تن شستند و در بستر خونبار ايثار و شهامت آرميدند تا براى هميشه ، در گوش خفتگانِ خاك فرياد كنند و نشستگان تاريخ را نهيبِ بيدارى زنند .

 

 

 

 

فرازى از زيارت ناحيه مقدسه

اَلْسَّلامُ على ابن خاتم الانبياءِ اَلْسَّلامُ على ابنِ سيد الاوصياء اَلْسَّلامُ على ابن فاطمة الزهراء اَلْسَّلامُ على ابن خديجة الكبرى اَلْسَّلامُ على ابن سدرةِ المنتهى اَلْسَّلامُ على ابن جنَّةِ المأوى اَلْسَّلامُ على ابنِ زمزمَ والصَّفا .

اَلْسَّلامُ على المرمَّلِ بالدماء اَلْسَّلامُ على المهتوكِ الخباء اَلْسَّلامُ على خامسِ أصحاب اهل الكساءِ اَلْسَّلامُ على غريبِ الغُرباءِ اَلْسَّلامُ على شهيدِ الشُّهداءِ السلام على قتيل الادعياء اَلْسَّلامُ على ساكنِ كربلاء  اَلْسَّلامُ على من بكتهُ ملائكةُ السَّماءِ اَلْسَّلامُ على من ذُرِّيَّتُهُ الازكياءُ اَلْسَّلامُ على يعسوبِ الدين اَلْسَّلامُ على منازِلِ البراهين اَلْسَّلامُ على الائمة السادات اَلْسَّلامُ على الجُيُوبِ المُضَرَّجاتِ اَلْسَّلامُ على الشِّفاهِ الذّابِلاتِ .

اَلْسَّلامُ على النُّفُوسِ المصطلمات اَلْسَّلامُ على الارواحِ المُختَلَساتِ اَلْسَّلامُ على الاجسادِ العاريات اَلْسَّلامُ على الجُسُومِ الشّاحبات .

اَلْسَّلامُ على الدماء السّائِلاتِ اَلْسَّلامُ على الاعضاءِ المُقَطَّعات اَلْسَّلامُ على الرُّؤوسِ المُشالات اَلْسَّلامُ على النِّسوَةِ البارِزاتِ . . .

اَلْسَّلامُ على القتيل المظلومِ اَلْسَّلامُ على أخيه المسموم اَلْسَّلامُ على عليٍّ الكبيرِ اَلْسَّلامُ على الرَّضيعِ الصَّغير .

اَلْسَّلامُ على الابدان السَّليبة اَلْسَّلامُ على العترَةِ الغريبة اَلْسَّلامُ على المُجَدَّلينَ في الفَلَواتِ اَلْسَّلامُ على النّازحينَ عن الاوطان .

اَلْسَّلامُ على المدفونين بلا أكفانِ اَلْسَّلامُ على الرُّؤوسِ المُفَرَّقَةِ عنِ الابدانِ اَلْسَّلامُ على المُحْتَسَبِ الصّابِر .

اَلْسَّلامُ على المظلوم بلا ناصِر اَلْسَّلامُ على ساكن التُّربَةِ الزاكية اَلْسَّلامُ على صاحب القُبَّةِ السَّامية اَلْسَّلامُ على من طهَّرَهُ الجليلُ اَلْسَّلامُ على من افتخرَ به جبرئيلُ اَلْسَّلامُ على من ناغاهُ في المَهْدِ ميكائيلُ .

اَلْسَّلامُ على من نُكِثَتْ ذِمَّتُهُ اَلْسَّلامُ على من هُتكَتْ حُرمَتُهُ اَلْسَّلامُ على من اُريقَ بالظُّلمِ دَمُهُ اَلْسَّلامُ على المُغَسَّلِ بدمِ الجراحِ اَلْسَّلامُ على المُجَرَّعِ بكأساتِ الرِّماحِ اَلْسَّلامُ على المُضامِ المستباحِ اَلْسَّلامُ على المنحورِ في الورى اَلْسَّلامُ على من دفَنَهُ اَهْلُ القُرى اَلْسَّلامُ على المقطُوعِ الوَتين اَلْسَّلامُ على المُحامي بلا مُعين .

اَلْسَّلامُ على الشَّيبِ الخَضيبِ اَلْسَّلامُ على الخَدِّ التَّريبِ اَلْسَّلامُ على البَدَنِ السَّليبِ اَلْسَّلامُ على الثَّغْرِ المقرُوعِ بالقَضيبِ اَلْسَّلامُ على الرَّأسِ المرفُوعِ اَلْسَّلامُ على الاجسْامِ العاريَةِ في الفلواتِ تَنْهِشُها الذِّئابُ العادياتُ وتختلِفُ اليها السِّباعُ الضّارياتُ . . .

فلئنْ أخَّرَتْني الدُّهُورُ وعاقَني عن نصرِكَ المقدُورُ ولمْ أكُنْ لِمَنْ حارَبَكَ محارباً ولمن نَصَبَ لك العداوةَ مُناصباً فَلانْدُبَنَّكَ صباحاً ومساءً ولابكيَنَّ لكَ بَدَلَ الدُّمُوعِ دماً حسرَةً عَلَيْكَ وتأسُّفاً على ما دَهاكَ وتلَهُّفاً حتّى أموتَ بِلَوْعَةِ المُصابِ وغُصَّةِ الاكتئابِ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عباس بن على (عليه السلام)

 

عبّاس اسوه فرماندهان و الگوى پرچمداران است ، در وفا و اخلاص ، در ايمان و جهاد ، در استقامت و پايمردى ، در فتوّت و جوانمردى ، در اطاعت از امام خويش ، و در هر خصلت نيك و صفت ارزشمندى كه كرامت يك انسان به آن بسته است .

آن سردار فداكار ، با لبى تشنه ، پا به فرات گذاشت ، امّا جوانمردى و وفايش نگذاشت كه او ، آب بنوشد و « امام » و اهل بيت و كودكان ، تشنه باشند ، خود از آب ننوشيد ، و فرات را تشنه لبهاى خويش نهاد ، و . . . دست عطش فرات ، ديگر هرگز به دامن وفاى عبّاس نرسيد !

اين ايثار را كجا مى توان يافت ؟ اين همه فداكارى مگر در واژه مى گنجد ؟

دستان ابا الفضل (عليه السلام) قلم شد ، و اين دستها ، براى آزدگان جهان ، عَلَم گشت .

عبّاس ، علمدار كربلاست ، و سقّاى لب تشنگان و تشنه شهادت و كشته راه « وفا » .

آموزگار عشق و وفاست ، والهام بخش صبورى و ايثار گرى و بزرگوارى .

نمونه بارز و روح بلند و خدايى يك جان بر كف عاشورايى است ، كه نگاه على بر نگاهش گِره خورده و روح علوى و شور حسينى در جان و سر و سينه اوست .

 

 

بيات نينوا

 

گوش كن اين گوشه را از ساز من

نيست ماليخوليا آواز من

اى رُباب ، اى رود ، اى نى اى نوا

اى همه نيزارهاى نينوا

دشت خاموشست وصحرا خسته است

ماه گوئى بار از اينجا بسته است

پس چه شد آن سايه ها و بيدها

پس كجا رفتند آن خورشيدها

آن سيه چشمان زيباى عرب

كه ميان چشمشان شب بود وشب

پس كجايند آن جوانان غيور

كه تجلى مى شدند از فرط نور

مىوزيد از دور عطر پونه شان

خال سبز هاشمى بر گونه شان

بوى روح و بوى معبد داشتند

بوى گيسوى محمد داشتند

اى كجا بانان دشت ناكجا !

مى رود اين قطره خون تا كجا !

از چه اين مرغان تلاطم مى كنند

سايه ها خورشيد را گم مى كنند

 

روى خاك خشم رد خنجريست

بر فراز بال ، نعش كفتريست

تسخرى در باطن تلواسه هاست

اضطرابى در عروق ماسه هاست

خاك سرخ و ابر سرخ و آب سرخ

ماه در آيينه مرداب سرخ

روح انسان مى گريزد در سراب

كودك تاريخ مى گريد به خواب

رجعت آوازها در سينه هاست

محشر تصوير در آيينه هاست

اين صليب خار پيكر ، قيصرست

اين خداى سكه ها اسكندرست

چيست اين آويزه خونين ماه

بر كجا مى گريد اين ابر سياه

شيون باديست جارى هر طرف

ناله شيريست از سمت نجف

عارفان با گله هى هى مى كنند

بشنو از نى بشنو از نى مى كنند

چشم اين آيينه ها مبهوت كيست

بر سر آوازها تابوت كيست

 

 

من فداى جسم صد چاكت حسين

جان من مجروح ادراكت حسين

اى سفير نسترن در قرن خاك

اى صداى لاله در عصر مغاك

اى زمان محكوم محروميّت

اى زمين تاوان مظلوميتت

خاك آدم تا ابد گلگون توست

از خدا تا خاك رد خون توست

زخم ديدى تا زمين غلغل كند

تيغ خوردى تا شقايق گل كند

تو به خاك و خون كشيدى تيغ را

با رگان خود بريدى تيغ را

لاشه زنجير بر راه تو ماند

نعش خنجر در گلوگاه تو ماند

ماند جاى سينه ات بر تيرها

تا ابد زخم تو بر شمشيرها

 

اى قتيل قمريان در بدر

اى مطاف لاله هاى خون جگر

اى غروب عصر شوم قصرها

اى بلاى خواب بخت النصرها

اى نگين زخم بر انگشت تو

نشتر تاريخ زير مشت تو

زخم تو تقويم طغيانست و بس

ماتم تو سوگ انسانيتت و بس

در رگ تاريخ جز سيل تو نيست

هر كه خونين نيست از خيل تو نيست

اى كه مى گردد به گردت هر بهار

در طوافت عشق هفتاد و دو بار

اى فرات تشنه كامان زمين

اى فلات آخر مستضعفين

ما همه پيغمبر خون توئيم

زائران زخم گلگون توئيم