تقليد در مسائل اعتقادى  :

سؤال  1 : نظر به اين كه مسائل اعتقادى امورى عقلى هستند ، واجب است كه مكلف خودش از نظر برهانى به نتيجه برسد و با شناخت تفصيلى برايش اعتقاد حاصل شود نه اين كه تقليد كند . اگر اين سخن درست است آيا شامل همه عقايد است يا مربوط به اصول واساس عقايد است نه تفصيلاتش ؟ در مورد تفصيلات و جزئياتى كه مورد اختلاف است چطور ؟ و در تشخيص صحيح و صحيح تر به چه مرجعى مى توان رجوع كرد ؟ آيا اين تفصيلات تنها با قواعد و علومى كه احكام شرعى بوسيله آنها معلوم مى شوند بدست مى آيد تا ما به متخصص و مجتهد رجوع كنيم با مى توانيم خود با فهم عوامانه به سراغ اين تفصيلات برويم ؟ و آيا ـ از باب مثال ـ اعتقاد به رواياتى كه از علم امام(عليه السلام) سخن مى گويد لازم است يا مى توان آنرا ترك نمود بخاطر اينكه ادله عقليه مجرد عصمت از خطا در تبليغ را بر امام واجب مى كند ؟

جواب : شناخت تفصيلى عقايد بر مكلف واجب نيست . حتى شناخت اصول عقايد از راه استدلال واجب نبوده ، بلكه تنها علم و قطع ، به هر راهى كه حاصل شود ، كافى است . اما تفصيلات عقايد را مى توان از قواعد و علومى احكام شرعيه را حاصل مى كند ، بدست آورد . نهايت اينكه اين تحصيل علم واجب نيست بلكه اعتقاد اجمالى به واقع ـ  آن گونه كه هست ـ كفايت مى كند . اكثر معتقدين به اصول دين ، شناخت تفصيلى ندارند و اشكالى هم ندارد . اما اين بيان ، خداشناسى استدلالى و برهانى را نفى نمى كند .

اما مسأله علم امام و امثال آن ; اگر چه ضرورت عقلى اقتضاى وجوب آن را نكند ، مقتضى عدم آن نيز نيست . بنابراين اگر روايات يقين آور بر آن دلالت كند ، تسليم و اعتقاد به آن واجب مى شود .

بر اهل دانش و بينش است كه در اصول عقايد انديشيده و از راه برهان و استدلال به درجات عالى شناخت برسند و ديگران را هم برسانند .

 

سؤال  2 : آيا براى استادى كه نسبت به مسائل دينى گوناگون ( غير از احكام شرعى ) مطلع است ، جائز است كه افكار و مفاهيم اسلامى را تبيين و ارزيابى كند ؟ و در مسائل مختلف صاحب نظر شود ؟ و آيا براى ما جائز است كه اين مسائل را از او بپذيريم ؟ يا اين كه نيازمند فراگيرى علوم حوزوى و مراجعه به علما است ؟

جواب : يقين استاد آگاه و صاحب نظر ، در مسائل اعتقادى براى خودش حجت است ، به شرط آن كه در فراهم كردن مقدمات علمى مورد نياز براى رسيدن به چنين يقينى ، كوتاهى نكرده باشد اما ديگران بايد به مجتهد جامع الشرايط مراجعه كنند .

ما مسائل سياسى و اقتصادى و مانند آن ، تابع و زير مجموعه احكام شـرعى اند به گونه اى كه بخشى از فقه اسـلامى به شمار مى روند . مثلا اين كه چگونـه مى شود حكومت اسلامـى برقرار كرد و اين نـوع حكومت چه ويژگيهايى دارد ؟ و اقتصاد اسلامى آيا سرمايه دارى است يا اشتراكى ( كمونيستى ) يا هيچكدام ؟ مسائلى از اين دست را اسلام پاسخ مى دهد كه در اصطلاح « احكام شرعيه » گفته مى شود . از آنجا كه براى هر مسئله اى و هر واقعه اى در شرع مقدس اسلام حكمى هست ، براى اظهار نظر در اين گونه مسائل يا بايد شخص ، آگاه به علوم حوزوى باشد كه نتيجه اش شناخت احكام شرعى است و يا بايد از مرجع دينى تقليد كند . البته گاهى تشخيص مصاديق ، به عهده استاد صاحب نظر است اما اصولا مراجع تقليد و آگاهان به مسائل و احكام شرعى اند كه پاسخ گوى خواص و عوام هستند . اگرچه تشخيص موضوع با مرجع دينى نباشد (1) .

1 ) مثل حكم به اين كه ماهى فلس دار كه از آب ، زنده گرفته شود حلال است . اين يك حكم كلى است ، اما اين كه از شمال صيد كنند يا از جنوب ، يا فلان نوع ماهى ، فلس دارد يا نه و . . . به عهده كارشناسان اين رشته است و مرجع ، در آن نظر نمى دهد .

 عرش الهى :

سؤال  3 : از كسى در مورد موقعيت مكانى « عرش الهى » سؤال شد ، پاسخ داد :

« منطقه جغرافيايى آسمان ، از نظر طبيعى ، براى ما روشن نيست ، چگونه مى توانيم عرشى كه در آن واقع است را بشناسيم ؟ عرش به عالى ترين منطقه از مناطق شبيه است . »

اكنون سؤال ما اين است كه از نظر شيعه ، عرش چيست و حكم كسى كه آن را محدود به حدود جغرافيايى و جسمانى مى داند چيست ؟

جواب : امورى مثل : عرش ، كرسى ، لوح و قلم ، از امور عينى خارجى   ـ  با واقعيت ملموس خارجى  ـ  نيستند ، بلكه رموز و اشاراتى براى قدرت ، حاكميت ، سلطنت تامه ، علم نافذ و تدبير كامل حضرت حق هستند . روايات وارده درباره عرش هم ، اين گونه ، اشاره دارند .

از جمله روايتى است در توحيد شيخ صدوق(رحمه الله) ، از سلمان كه على(عليه السلام)در پاسخ جاثليق فرمود : « فرشتگان ، عرش را حمل مى كنند . عرش ، آن گونه كه گمان مى كنى ، همانند تخت نيست اما چيزى محدود ، مخلوق و تدبير شده است كه پروردگار تو مالك آن است ، نه آن كه روى آن نشسته باشد همانند چيزى كه روى چيز ديگرى  ـ  از نظر جسمى  ـ  قرار گرفته باشد . »

در توحيد به اسنادش از امام صادق (عليه السلام) آمده است كه درباره اين آيه (و كان عرشه على الماء) ( هود : 7) « و عرش خداوند روى آب بود » سؤال شد . فرمود : چه مى گويند ؟ ، عرض شد : همانا عرش بر آب ، و خداوند روى آن بود . فرمود : هر كه چنين پنداشت ، دروغ گفته است . خدا را قابل حمل و متصف به صفات مخلوق كرده است و لازمه اش اين است كه آن چه او را حمل مى كند تواناتر از او باشد (احتمالا اين جمله : « و لازمه اش . . . از او باشد » جزء فرمايش امام نباشد .) . فرمود : خداوند ، دين و علمش را بر آب ، بار نمود پيش از آن كه آسمان يا زمين يا جن يا انس يا خورشيد يا ماه ، بوده باشد(وحيد صدوق ، باب 47 ) .

و مراد از عرش ، علم الهى ، و از آب ، اصل آفرينش است . و علم فعلى ، متعلق به او پيش از ظهور تفاصيل است  . و ممكن است گفته شود ، اينها امور عينى خارجى اند و اشاره به آفريده ها و موجودات عظيم كه عظمتشان قابل تصور نيست . و اين خود ، بر عظمت و جلالت آفريدگار ، دلالت مى كند ، همان گونه كه از روايت طولانى زينب عطاره ، استفاده مى شود :

« اين هفت آسمان و درياى پنهان و كوههاى سرد و هوا و پرده هاى نور ، در برابر كرسى ، همچون حلقه اى در بيابان پهناور و تهى است . سپس اين آيه را خواند :(وسع كرسيه السموات والأرض ولايؤوده حفظهما و هو العلى العظيم)(بقره : 255) « و كرسى او آسمان ها و زمين را فراگيرد و نگهداريش بر او سنگينى نكند ، كه او والا و بزرگ است »  .

و اين هفت آسمان و درياى پنهان و كوههاى سرد و هوا و پرده هاى نور و كرسى ، در برابر عرش ، همچون حلقه اى در بيابان پهناور و تهى است . و اين آيه را خواند : (الرحمن على العرش استوى) ( طه : 5) « خداى رحمان بر عرش استوار است » »(مفتاح الكتب الاربعه ، ج 16 ، به نقل از : روضه كافى ، ج 8 ، ص 153 ، ح 143 ، و نيز ، تفسير برهان ، ج 1 ، ص 241)(مرحوم مجلسى در « مرآة العقول » ذيل اين حديث ، بيانى دارد ، مراجعه فرماييد ) .

 قضاء و قدر :

سؤال  4 : نظر علماى اماميه در مورد عقيده به محال بودن و مانعيت قضا و قدر الهى در عالم واقع ( مقام ثبوت ) و نه نظام اجتماعى ( عالم تكليف ) چيست ؟

همچنين نظرتان نسبت به اين اشكال بر شيخ مفيد (قدس سره)چيست ؟

« همانا مسئله قضا و قدر ربطى به اوامر و نواهى خدا نسبت به تكاليف مربوط به اعمال بندگانش ندارد بلكه اين مسئله مرتبط با عالم واقع هستى و انسانى است كه خودش ، فعلش ، ارزش و سرشتش را خداوند ايجاد نموده است ، تا آنجا كه دسترسى انسان به تصورى روشن از مفهوم ، سبب و هدف آفرينش ممكن مى شود . . . قضا و قدرى وجود ندارد ، بلكه انسان خودش قضا و قدرش را رقم مى زند . اما در عوض ، چيزى به نام قطعيات تاريخى ، سياسى و اقتصادى هست . اما شما وقتى از قطعيات انسان سخن مى گويى ، بدين معناست كه او را از هر حركتى بازداشته اى . ولى خداوند وقتى با تو درباره قضا و قدر سخن مى گويد ، مى فرمايد : « تويى كه قضا و قدرت را مى سازى . »  . . .ما قائل نيستيم كه امر واقع ( در عالم ثبوت ) همان قضا و قدر است بلكه واقع امر چيزى است كه افراد آنرا ايجاد مى كنند و ظروف خاص مى تواند آنرا تغيير دهد . . . » .

جواب : قضا و قدر ، قوانين و ضوابطى هستند كه در رخدادهاى نظام هستى بر اساس آنها انجام مى شوند و بعضى از اين قوانين به انسان و اراده او تعلق مى گيرد و اراده داشتن انسان خود از اين قوانين است . پس انسان خود چگونگى زندگى و روابطش با ديگران را با رفتارش ترسيم مى كند ، يكى از آياتى كه به قوانين متعلق به اراده انسان اشاره مى كند اين آيه كريمه است : (إنّ الله لايغيّر ما بقوم حتى يغيّروا ما بأنفسهم)(رعد: 11)« خداوند  ـ  سرنوشت  ـ  هيچ گروهى را تغيير نمى دهد مگر آن كه خودشان تغيير ايجاد كنند » .

و برخى از اين رويدادها امورى تكوينى و خارج از افعال و اراده و اختيار انسان هستند ، مانند ، باران ، سيل ، زلزله ، جنگ ، مرگ و مير ، كه در خارج به اراده الهى رخ مى دهند ، بى آنكه عمل و اراده انسان تأثيرى در روى دادنش داشته باشد . براى پيشگيرى يا از بين بردن اين حوادث ، راهى به جز دعا و توجه و رويكرد به خداى متعال و درخواست از درگاه پيامبر و ائمه(عليهم السلام) وجود ندارد(2) . زيرا كه خداوند قضايش را به قدرش دفع مى كند ،(يعنى قضاء الهى در امور مختلف قدر ، ميزان و محدوده اى دارد كه انسان مى تواند در خارج از آن محدوده قضاء خاص قرار بگيرد) همان گونه كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرمود : « از قضاء الهى به قدرش فرار مى كنم »( أفِرُّ من قضاء الله اِلى قدره . بحارالانوار ، ج 5 ، ص 97) .

 تحريف قرآن :

ـسؤال  5 : نظر شما درباره تحريف قرآن چيست ؟

جواب : سخن از تحريف قرآن ، سخنى باطلى است . قرآنى كه در دست مسلمين است ، دچار تحريف  ـ  آن گونه كه ادعا مى شود  ـ  نشده است . همين قرآن بر حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شد . ائمه(عليهم السلام) به آن ارجاع داده ، و امر به دريافت احكام و تعاليم اسلام ، از آن نموده اند .

همان گونه كه علماى محقق قديم و جديد ما ، به پيروى از ائمه(عليهم السلام) ، بر عدم تحريفش اجماع دارند .

خداوند فرموده است : (إنّا نحن نزّلنا الذكر و إنّا له لحافظون)(1) « ما قرآن را نازل كرديم و ما حافظ آن هستيم »  .

 

( عبس و تولى )    

 شأن نزول آيه (عبس و تولى) :

سؤال  6 : آيا مى توان آيه (عبس و تولى) (2) « چهره در هم كشيده و روى برگرداند » را درباره پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بدانيم ، آن گاه كه عبد الله بن ام مكتوم به محضرش آمد ؟

جواب : در روايات شيعه ، شأن نزول آيه اين گونه است : وقتى ابن مكتوم ، كنار مرد ثروتمندى  ـ  كه نامش را نمى بريم ـ نشست ، او با چهره اى درهم ، از روى بخل ، روى برگرداند . آن گاه اين آيه در مورد او نازل شد و روشن است كه مقام رسول خد(صلى الله عليه وآله وسلم) و اخلاق كريمانه و بلند مرتبه اش ، والاتر از اين است كه بتوان تصور كرد ، چنين آياتى در شأن او كه از روى هواى نفس ، سخن نمى گويد و كارى انجام نمى دهد و شأنش آن   است خداى تعالى در حقش فرمود : (و إنّك لعلى خلق عظيم)(حجر : 9 ) « و براستى كه تو بر خلقى عظيم  ـ  آراسته  ـ  هستى » و (فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لانفضّوا من حولك)(عبس : ) « پس با رحمت الهى ، با ايشان به نرمى رفتار كردى و چنانچه تندخو و سخت دل مى بودى ، همانا از اطرافت پراكنده مى شدند »  .ايشان نازل شده باشد .

 نبوت عيسى در كودكى :

    سؤال  7 : شخص منكر نبوت حضرت عيسى(عليه السلام) در دوران كودكى است و مى گويد :

« آنچه عيسى(عليه السلام) در گهواره با مردم سخن گفته است ، مربوط به حالات آينده اش مى باشد كه خداوند اراده فرموده به او مسئوليتى را واگذار كرده و نقشى به عهده اش بگذارد ، و اين باعث نمى شود كه او از بندگى خدا ، فراتر رود . او كه مالك نفع و ضرر خود نيست و هيچ حركت خارق العاده اى انجام نمى دهد مگر به اذن الهى ، پس ، صرف خبر دادنش از آينده ، زمينه اى براى غلو در مورد او و فوق بشرى دانستن او  فراهم نمى كند .»

اكنون ، نظرتان را درباره كسى كه بدون دانش كافى ، تفسير به راى مى كند يا درباره قرآن نظر مى دهد ، به گونه اى كه از مسير اهل بيت(عليهم السلام)دور مى افتد و نتيجه اش اين مى شود كه انكار نبوت عيسى(عليه السلام) در زمان كودكى ، به انكار امامت حضرت جواد(عليه السلام)و حضرت مهدى ( عجل الله تعالى فرجه الشريف ) در زمان كودكى شان مى انجامد ، بفرمائيد .

جواب : از ظاهر آيه قال إنّى عبدالله آتانى الكتاب و جعلنى نبي)(مريم: 30)« گفت من بنده خدا هستم ، مرا ،كتاب داده و نبى قرار داده است »  . و رواياتى كه درباره حالات حضرت عيسى(عليه السلام)آمده است ، برمى آيد كه ايشان در گهواره پيامبر ( نبى ) بوده ، سپس رسول شده است . آيه حكايت از گذشته دارد ، نه آينده .

مرحوم كلينى(رحمه الله) در كافى به اسنادش از بريد كناسى گفته است : از امام باقر(عليه السلام)پرسيدم : آيا حضرت عيسى(عليه السلام) از همان زمان كه در گهواره سخن گفت ، حجت خدا بر مردم زمانش بود ؟ فرمود : آن زمان ، پيامبر و حجت خدا بود نه رسول . آيا نشنيده اى سخن او را كه « إنّى عبدالله آتانى الكتاب » .

و مسئله پيامبرى يحيى(عليه السلام) هم از اين نظر ، با تصريح آيه (يا يحيى خذ الكتاب بقوّة و آتيناه الحكم صبي) (مريم : 12) « اى يحيى ، كتاب را با استوارى بگير ، حكم نبوتش را زمانى كه كودك بود ، به او عطا كرديم » ، مانند پيامبرى حضرت عيسى (عليه السلام) بوده است .

رواياتى وارد شده است كه از اعتقاد به امامت حضرت جواد (عليه السلام)در كودكى نفى استبعاد مى كند و نبوت حضرت عيسى(عليه السلام)در كودكى را هم گواه بر آن مى گيرند . اگرچه انكار پيامبرى عيسى(عليه السلام) ، مستلزم انكار امامت حضرت جواد(عليه السلام)نيست .

حق آن است كه ، ائمه(عليهم السلام) ، برتر از انبياء هستند و عنايت الهى به ايشان بيشتر و بزرگ تر است و گاهى مقام و فضيلتى بر غير ائمه(عليهم السلام)محال است . اما نسبت به ايشان ممكن است .

عقيده تثليث :

سؤال  8 : برخى دانشمندان ، عقيده تثليث ( پدرو پسر و روح القدس ) را شرك فلسفى مى دانند و نه شرك عملى . آيا اين مخالفت صريح آيات 72 و 73 سوره مائده نيست ؟

(لقد كفر الذين قالوا إنّ الله هو المسيح ابن مريم و قال المسيح يا بنى اسرائيل اعبدوا الله ربّى و ربّكم إنّه من يشرك بالله فقد حرّم الله عليه الجنة و مأواه النار و ما للظالمين من أنصار * لقد كفر الذين قالوا إنّ الله ثالث ثلاثة و ما من إله الاّ إله واحد و إن لم ينتهوا عما يقولون ليمسّنّ الذين كفروا منهم عذاب أليم) (مائده :72 و 73).

« آنان كه قائل به خدايى مسيح پسر مريم شدند ، محققاً كافر شدند . در صورتى كه مسيح ، خود به بنى اسرائيل گفت : خدايى را بپرستيد كه آفريننده من و شماست ، كه هركس به او شرك آورد ، بهشت را بر او حرام گرداند و جايگاهش آتش دوزخ باشد و ستمكاران را ياورى نخواهد بود . البته آن كسانى كه سه خدا قائل شدند ، كافر گرديدند و حال آن كه جز خداى يگانه خدايى نيست و اگر از اين گفتار زبان برنبندند ، البته كافران مشرك را عذابى دردناك خواهد رسيد » .

جواب : از ظاهر بعضى آيات برمى آيد كه نصارى مشرك هستند و بعضى از مسيحيان به خدايى عيسى(عليه السلام) و حضرت مريم(عليها السلام) ، معتقدند . اما مسيحيان ، حداقل در اين زمان و بنابه ادعاى خودشان قايل به چندخدايى نيستند . اطلاق شرك بر آنها ، در آيات مربوطه ، يا به گونه مجاز و مبالغه در كفرشان است ، و يا به شكل ملازمه واقعى بين آنچه كه معتقدند و آنچه كه شرك شمرده مى شود  ـ  هرچند توجهى به اين ملازمه نداشته باشند  ـ  و يا منظور ، شرك عده اى از مسيحيان است و يا منظور از شرك ، شرك در عبوديت است و نه خالقيت ، و داراى اقسام و مراتبى است .

دليل اين كه آنان مشرك به معناى اصطلاحى نيستند اين است كه :

1  ـ  در برخى آيات ، ايشان در قبال مشركين و نه در شمار آنان قرار داده شده اند :

(إنّ الذين آمنوا و الذين هادوا والصابئين و النصارى و المجوس و الذين أشركوا إنّ الله يفصل بينهم يوم القيامة)(حج : 17) « همانا بين اهل ايمان و بين يهود و صابئين و نصارى و گبر و آنان كه شرك ورزيدند در روز قيامت خداوند ميان آنها جدايى افكند » و (لم يكن الذين كفروا من أهل الكتاب و المشركين منفكّين حتّى تأتيهم البيّنة)(بينه : 1) « آنان كه كفر ورزيدند از ميان اهل كتاب و مشركين ، دست بردار نيستند تا آنكه دليل روشنى براى آنها بياورى »  .

همچنين ، (ما يود الذين كفروا من أهل الكتاب و المشركين أن ينزّل عليكم من خير من ربّكم) (بقره : 105) « كسانى كه كفر ورزيدند از اهل كتاب و مشركين دوست ندارند كه از سوى خدايتان بر شما خيرى نازل شود ».

2  ـ  آنها تصريح دارند بر اين كه اقانيم سه گانه ( پدر و پسر و روح القدس ) اشاره اى رمزگونه به ذات يكتاى حق است . مانند وقتى كه گفته مى شود : زيد ، پدر فلان و برادر فلان كه اشاره به ذات واحد است .

البته اين اشكال به ايشان وارد است كه پسر ، غير پدر است . مسئله داراى اقوال و تفاصيلى است كه اينجا فرصتى براى آن نيست . براى مطالعه بيشتر به ، تفسير الميزان ، جلد ششم ، صفحه 70 و المستمسك جلد اول صفحه 369 ، بحث طهارت اهل كتاب و تفسير مجمع البيان ، جلد دوم ، صفحه 228 ذيل آيات 72 و 73 سوره مائده و نيز مصباح الفقيه ، صفحه 558 ، بحث طهارت ، مراجعه كنيد .

 تحريف تورات و انجيل :

سؤال  9 : برخى مى گويند : « تورات و انجيل ، تحريف لفظى نشده و تحريف معنوى شده اند . » نظر مبارك چيست ؟

جواب : اگر مراد اين است كه لفظ و كتاب با حفظ معانى اش ، محفوظ مانده است يعنى معانى الفاظ ، ظاهر است و روشن و فقط تحريف در تفسير و تأويل آن واقع شده است ، اين سخنى سخت باطل است . چرا كه تورات و انجيل موجود در اين زمان ، شامل مطالب زيادى از عقايد فاسد ، تاريخ انحرافى و احكام خلاف عقل و شرع مى باشد .

ورود به عبادتگاه اهل كتاب وشركت در مراسم ايشان :

سؤال  10 : آيا وارد شدن به كنيسه يهوديان يا شركت در مراسم دينى مسيحيان اشكال دارد ؟ با اين لحاظ كه ، ما قائل به آن چه در بيان اعتقاداتشان مى گويد نباشيم و آنجا را هم ، محل عبادت ندانيم .

جواب : ورود در عبادتگاه يهوديان به سه شرط جائز است :

1  ـ  موجب تقويت مذهب آنها نشود . 2  ـ  در مراسم و شعائر دينى آنها شركت نكند . 3  ـ  در كار حرامى قرار نگيرد .

عصمت انبیاء:

سؤال  11 : نظر شارع مقدس و اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام)درباره ديدگاهى كه در پى مى آيد چيست ؟ و حكم كسى كه چنين باورى داشته باشد چيست ؟ و آيا اين ديدگاه با عقيده عصمت از نظر اماميه موافق است ؟ آن ديدگاه اين است :

اما ، ما امورى مانند طلب مغفرت موسى در آيه 151 سوره اعراف كه(قال رب اغفرلى و لأخى)« پروردگارا ، من و برادرم را ببخش » را خدشه به مفهوم گسترده عصمت نمى دانيم . زيرا ما به آن چه از غيب انسان را از خطاى در تقدير امور باز مى دارد ، آگاهى و شناخت نداريم بلكه معنى عصمت اين است كه : در آنچه گناه مى دانند ، معصيت خدا نمى كنند . اما اينكه آنان با اعتقاد به اين كه تصرفشان درست و شرعى است تصرف اشتباهى نمى كنند ، ما دليلى بر اين معنا نمى يابيم . بلكه چه بسا ملاحظه مى كنيم كه قرآن در بيان زندگى پيامبران و نقاط ضعف ايشان ، بر اين نكته تاكيد دارد كه رسالت ، با برخى نقاط ضعف بشرى ناشى از خطاى در تقدير امور ، منافاتى ندارد .

جواب : ما معتقديم پيامبران و امامان(عليهم السلام) همان گونه كه معصوم از گناهند ، از خطا و سهو و فراموشى هم معصومند . آن دليلى كه بر عصمت ايشان از گناه ، دلالت مى كند ، همان ، بر عصمتشان از خطاى در تقدير امور ، هم دلالت مى كند . زيرا اعتماد و اطمينان به رسالت پيامبر آن گاه ممكن است كه وى معصوم و مصون از همه نظر باشد حتى اگر فراموشى را در او بپذيريم ، ديگر گفتار و رفتارش براى پيروانش حجت نيست .

اما آن چه از استغفار و توبه پيامبران در قرآن يافت مى شود ، يا براى ترك اولى است و يا به خاطر انجام كارهايى بوده است كه مناسب مقام والاى ايشان نبوده است ، اگر چه حرام يا ترك اولى نباشد .

حضرت موسى(عليه السلام) در ماجرايى ، كافر ( هوادار فرعون ) را كشت و با اين كه كار حرامى انجام نداده بود با اين حال از خدواند طلب بخشش كرد .

سؤال  12 : شخصى آيه 159 سوره اعراف (و من قوم موسى اُمة يهدون بالحق و به يعدلون)« گروهى از امت موسى ، به حق هدايت شدند و به آن ( حق ) حكم مى كنند » ، را به گونه اى تفسير كرده است كه در پى مى آيد ، نظرتان در مورد آن و درباره كسى كه آن را ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)مى داند ، چيست ؟

ما آن تفسير چنين است :

« شخصى پس از بيان نظر علامه طباطبائى(رحمه الله) كه هدايت به حق و عدالت به حق جز از پيامبران و امامان(عليه السلام) ساخته نيست ، چنين مى گويد : توصيف پيامبران و امامان(عليه السلام)به اين كه هدايت به حق و عدالت به حق دارند ، به اين معنا نيست كه در همه گفتار و كردارشان معصومند و خطايى از ايشان سر نمى زند .

بلكه در صدق اين وصف كافى است گفته شود : « حق » ، منهج و مسيرى است كه مى پيمايند و قاعده اى است كه طبق آن در محور هدايت و عدالت سير مى كنند .

جواب : ظاهر مسئله اين است كه لازمه هدايت به حق و عدالت به حق ، عصمت از خطاست زيرا اگر خطا را بر پيامبران و امامان بپذيريم ، پذيرفته ايم كه به آن چه گمان مى كنند درست و حق است هدايت مى كنند در حالى كه ممكن است در واقع ، در تشخيص حق ، خطا كرده باشند ، و اين خلاف ظاهر آيه است .

در تاريخ آمده است در زمان حضرت موسى (عليه السلام) و بعد از او پيامبران و اوصيائى بودند كه به شريعت او دعوت مى كردند و ممكن است ، آيه در مقام بيان اين باشد كه قوم موسى(عليه السلام) همگى ، عاصى نبودند . بلكه برخى به شريعت او پاى بند بوده و مردم را بر اساس اين روش حق ، هدايت مى كردند و در بين آن ها به عدالت قضاوت مى كردند و احياناً هم در تطبيق مفهوم و مصداق خطا مى كردند و البته اين قضيه به همه انبياء(عليهم السلام)و نيز ائمه(عليه السلام) ، آن گونه كه اين تفسير مى گويد ربطى ندارد (مرحوم علامه طباطبائى در جلد 6 الميزان ترجمه موسى همدانى ص 522 تا 533 ، نيز ذيل آيه 59 سوره اعراف ج 8 ، ص 370 بحث گسترده اى مطرح كرده اند ) .

 

سؤال  13 : نظر شما درباره گفتار ذيل چيست و حكم شارع در مورد گوينده اش چيست ؟

مى گويد : اين امكان وجود دارد كه پيامبر در تبليغ آيه اى خطا نمايد يا آيه اى را در زمان خاصى فراموش كند ، پس بايد خطا را جبران كرده و آن چه را فراموش كرده ، به ياد آورد تا آيه كامل و صحيح شود .

گوينده سپس با نقد بر علامه طباطبائى(رحمه الله) كه فرموده « ابلاغ رسالت ، مگر با عصمت از گناه و مصونيت از خلاف ، كامل نمى شود »(الميزان ، ج 2 ، ص 137 ) چنين مى گويد :

گاهى ، بر اساس واقعيات عينى زندگى ، و نسبت به شرايط فردى و نيز متأثر از فشارهاى درونى يا بيرونى ، كارى از انسان سر مى زند كه با موقعيت اجتماعى اش  ـ  مثلا تبليغ  ـ  نمى تواند سازگار باشد .

بنابراين بايد از آن كار روى برگرداند تا مصلحت رسالتى كه براى مردم بيان كرده است  ـ  و نه مصلحت شخصى اش  ـ  عمل كرده باشد . همان گونه كه ، در رفتار مصلحان و متعهدان  ـ  حتى پارسايانشان  ـ  مى بينيم ، كه وقتى گامهايشان از مسير درست منحرف مى شود ، چگونه برخورد مى كنند .

جواب : تصور خطا و فراموشى براى پيامبر در تبليغ آيات ، امكان ندارد . چون خدا فرموده است (و ما ينطق عن الهوى إن هو الاّ وحى يوحى)(نجم : 2 و 3 ) « و از روى هواى نفس سخن نمى گويد و سخنش غير وحى نيست » و (سنقرئك فلا تنسى)(اعلى : 6) « بر تو مى خوانيم پس هرگز فراموش نخواهى كرد » .

پس هر گفتار يا كردارى و هر موضع گيرى فردى ، اجتماعى و سياسى از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بايد از سرچشمه وحى باشد پس از ايشان هيچ عملى بر اساس حالات و رفتارها و درگيريهاى شخصى حتى براى حفظ دين سرنمى زند مگر آنكه آن عمل با الهام خداوند و تأييد او باشد .

البته مسئله « بداء » غير از اين است . ما معتقديم ممكن است پيامبر چيزى بفرمايد يا كارى انجام دهد كه طبعاً مردم آن را به عنوان يك حكم ادامه دار تلقى مى كنند ، اما پس از مدتى ، اراده الهى ، بنا به مصلحتى به تغيير آن تعلق مى گيرد كه اصطلاحاً گفته مى شود « بدا حاصل شد » نتيجه اينكه ، هدف ، وسيله را توجيه نمى كند ، به ويژه اگر مخالف با روش رسالت باشد .

بر همين اساس ، امام على(عليه السلام) به ماندن معاويه ( لعنة الله عليه ) به ولايت شام ولو به زمانى اندك راضى نشد اگر چه امثال « مغيرة بن شعبه » و « عبد الله بن عباس » بقائش را به عنوان والى توصيه مى كردند ، تا وقتى حضرت بر اوضاع مسلط شد او را بركنار كند .