|
سؤال 14 : آيا ريسمان هايى كه ساحرين در مقابل
حضرت موسى(عليه السلام)انداختند ، واقعا اژدها شدند يا اين كه آن ها دچار توهم شده
واژدها ديدند ؟ و آيا چنين توهمى ممكن است براى پيامبران و ائمه(عليهم السلام)پيش
آيد ؟ داستان (النفاثات فى العقد)(فلق : 4)« زنان جادوگرى كه در گره ها مى دمند » چيست ؟
جواب : ريسمان ها تبديل به اژدها نشدند بلكه
آن ها خيال كردند كه ريسمان ها به حركت در آمدند . در آيه 66 سوره طه آمده است
كه(يخيّل إليه من سحرهم أنّها تسعى)(« از جادويشان خيال كرد كه تكان مى خوردند » .
البته چنين خيال و توهمى براى پيامبران و ائمه(عليهم السلام)نيست . آرى حضرت موسى(عليه السلام)به لحظه اى
ترسيد اگر چه مى دانست آن ها در واقع اژدها نيستند . اما او به خاطر اينكه مبادا
مردم گمراه شوند ترسيد نه به خاطر طنابهاى ساحران .
در مورد نفاثات ، مانع عقلى ندارد كه ظاهر آيه
را گرفته و بگوئيم جادو از راه دميدن در گره ها ممكن است عملى شود چنان كه روايت
هست كه رسول خدا(صلى الله .عليه وآله وسلم) ، حضرت على(عليه السلام) را فرستاد تا
گره هاى انداخته شده در چاهى را گشوده و سحر را باطل كند.
حق آن است كه آن چه مانع عقلى دارد تأثير سحر
در عقل پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است يا در آنچه مرتبط با كرامت پيامبر يا
كرامت وحى است و يا آنچه در .راه تبليغ رسالتش مانع به وجود آورد.
سؤال 15 : آيا با توجه به عبارت (و همّ بها)
در آيه (و لقد همّت به وهمّ بها)(يوسف : 24)« همانا ( زليخا ) قصد او ( يوسف ) كرد و
( يوسف ) قصد او ( زليخا ) كرد » ، مى توان گفت كه احساسات حضرت يوسف(عليه
السلام)به علت ضعف نفس انسانى ، نسبت به زيبايى و درخواست زليخا تحريك شد ، اما لطف
و برهان پروردگارش يارى و نجاتش داد ؟
جواب : معناى آيه ، اين نيست كه حضرت يوسف(عليه
السلام) ، به زليخا توجه فسانى و اهتمامى آلوده داشته است تا لطف
خداوند ، او را از گناه برهاند . در ادامه همين آيه مى خوانيم : (كذلك لنصرف عنه
السوء و الفحشاء إنّه من عبادنا المخلصين)(يوسف : 24) « ولى ما بدى و زشتى را از او
برگردانيم ، همانا او از بندگان معصوم و پاك ما است » ، همچنين گفته زليخا كه (و
لقد راودته عن نفسه فاستعصم)(يوسف : 32) « من از او تقاضاى مراوده كردم و او عصمت ورزيد » و
سخن زنان مصرى كه (ما علمنا عليه من سوء) (يوسف : 51) « ما هيچ بدى از او ( يوسف )
نديديم » ، گواه بر اين مطلب است . بنابراين تعبير آيه اين گونه است كه اگر نبود
عصمتى كه خداوند در يوسف (عليه السلام)نهاده بود ، او هم مانند هر انسان عادى
ديگرى ، در آن موقعيت .فريبنده و وسوسه انگيز ، به آن زن تمايل نشان مى داد.
«بعضى از تفاسير (همّ
بها) را اين گونه تعبير كرده اند كه در برابر دعوت مصرانه زليخا به گناه ، يوسف
اهتمام به قتل او نمود « وهمّ بقتلها.
مترجم گويد : در آيه 51 ، در سخن زليخا ، سه
گواه روشن بر پاكى يوسف(عليه السلام) آمده است.
ـ اكنون حق آشكار شد.
ـ من خودم با او قصد مراوده داشتم.
ـ و او ـ يوسف ـ البته از راستگويان است.
در تفسير شريف مجمع البيان طبرسى(رحمه الله) ،
در تاويل « هم بها » وجوهى بيان شده است ، از آن جمله : « و ممكن است ، اهتمام يوسف
به زليخا را ، به اقدامى غير قبيح ، برگردانيم ، مثلا بگوئيم يوسف ، زليخا را از
خود دور كرد ، يا به اين قصد ، او را زد » همچنين مرحوم طبرسى در معناى « برهان
رب » پنج وجه ، ذكر كرده است .(مجمع البيان ، ج 3 ، چاپ
ناصرخسرو ، ص 342 . همچنين ، تفسير صافى ، فيض كاشانى ، ج 3 ، ص 13 ، چاپ
بيروت)
( ربّ أرني أنظر إليك )
سؤال 16 : در مورد اين آيه (و لما جاء موسى
لميقاتنا و كلّمه ربّه قال ربّ أرنى أنظر إليك قال لن ترانى ولكن انظر إلى الجبل
فان استقرّ مكانه فسوف ترانى فلمّا تجلّى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقاً
فلمّا أفاق قال سبحانك تبت إليك و أنا أوّل المؤمنين)(اعراف : 143)« و چون موسى به وعده گاه
ما آمد و خدا با وى سخن گفت ، موسى عرض كرد : خدايا خود را به من نشان بده تا تو را
مشاهده كنم . خدا فرمود : هرگز مرا نخواهى ديد ، اما به كوه بنگر ، پس اگر كوه بر
جاى ماند ، تو نيز مرا خواهى ديد . پس نور تجلى خداوند بر كوه بتابيد و كوه را
متلاشى ساخت و موسى بى هوش افتاد . آن گاه كه به هوش آمد ، عرض كرد :
خدايا ، تو منزه و برترى ، به درگاهت توبه كردم و من اول كسى هستم كه به تو ايمان
دارم .
شخصى مى گويد : « پرسش حضرت موسى(عليه السلام)
يك پرسش حقيقى بوده است ، يعنى او نمى دانست خدا را نمى شود ديد ، چون از سوى وحى ،
از اين .واقعيت ، آگاه نشده بود.
اين احتمال بعيدى براى ما نيست كه از ذهن حضرت
موسى(عليه السلام) ، اين تصور تفصيلى نسبت به ذات الهى نگذشته باشد ، زيرا معرفت
الهى تا اين حد ، برايش نازل نشده بود . زمينه مناسبى هم براى تأمل و تحليل فلسفى
پيرامون محال بودن جسمانيت خدا و بى مكانى او نبود ، زيرا اين مسئله براى موسى مطرح
نبود . از اين .«روست كه ما كاملا ، مفهوم تكامل تدريجى را
در تصورات ايمانى شخصيت فكرى رسول درمى يابيم.
.اكنون ، نظر مباركتان را نسبت به اين مطالب ،
بيان نمائيد.
جواب : بسيارى از خردمندان مى دانند و مى فهمند
كه نمى توان خداى خالقِ صانعِ عظيمِ جبار را با چشم ديد ، زيرا محال است خداوند ،
جسمِ محدودِ محتاج باشد . پس چگونه ، پيامبرى از پيامبران اولوالعزم الهى ، همچون
موسى(عليه السلام)كه خداوند او را در آن زمان ، معلم بشريت قرار داده است ، اين
مسئله را نداند . بنابراين ، .در اين آيه و مانند آن ، چند احتمال است.
1 ـ بنى اسرائيل از حضرت موسى(عليه
السلام) رؤيت خدا را خواستند و حق اين است كه بر بسيارى از آنان محال بودن رؤيت خدا
پوشيده بود ، و اين باور از آنها غيرمنتظره هم نبود و چرا نباشد ، وقتى مى بينيم ،
گوساله پرستى كردند ، يا از موسى(عليه السلام)خواستند كه خدايانى مانند خدايان
بت پرستان برايشان فراهم كند . پس درخواست موسى ، در چنين شرايطى ، نسبت به رؤيت
خدا ، مى تواند پاسخى به قومش و براى رعايت حال آنها بوده باشد . در اين مورد ،
روايتى در ذيل (اين آيات ، در بعضى تفاسير نقل شده است(تفسير برهان ، ج 2 ، ص 33 و 34)
2 ـ ممكن است موسى(عليه السلام) ، با اين
درخواست ، رؤيت قلبى كامل ـ نه رؤيت بصرى ـ را خواسته باشد . زيرا ، شناخت
خداوند داراى درجات و مراتب زياد است ، و موسى(عليه السلام)آن مرتبه كامل ، يعنى
بدست آوردن علم ضرورى وجدانى را تقاضا كرده است
علم ضرورى وجدانى ، از نوع آگاهى انسان به
حالات و صفات نفسانى خودش است . مثلا كسى مى گويد ، مى بينم كه به فلان چيز اشتها
دارم . بديهى است اين ديدن با ديدن ، در مثال : زيد را مى بينم ، يا مثال : زيد را
شجاع مى بينم ، متفاوت است . زيرا در مثال زيد ديدن حسّى است ، و در مثال اشتها
امرى وجدانى ضرورى است كه بالاترين مراتب شناخت و آگاهى است.
همين درجه ، مراد اميرالمؤمنين(عليه السلام)
است ، آنگاه كه فرمود : « لوكشف الغطاء ما ازددت يقيناً » ـ اگر پرده غيب ، كنار
رود ، چيزى بر يقينم افزوده نمى شود ـ و به اين درجه از يقين مفتخر بود . و اين
معنا از ادامه كلام ايشان معلوم مى شود ، زيرا در ادامه فرمود : اما ، موسى بن
عمران عرضه داشت ، پروردگارا خود را به من بنماى .
صاحب تفسير الميزان ( علامه طباطبائى ) نيز
آيه را به همين معنا تفسير كرده است.
سؤال 17 : نظرتان درباره كسى كه عصمت را جبرى
بداند و در جواب شيخ مفيد(رحمه الله)كه قائل به عصمت اختيارى است ، چنين بگويد ،
چيست ؟
« اين گونه بيان از « عصمت اختيارى » با التزام
به « عصمت تكوينى » در تعارض است . يعنى اگر عصمت را از افعال تكوينى خداوند نسبت
به پيامبر و امام .بدانيم ، ديگر جايى براى اختيارى دانستن عصمت نمى ماند.
.مگر آن كه بين دليل وجوب عصمت و دليل لزوم
اختيار ، جمع كرده و مفهوم مشتركى بدست آوريم
.مى پرسيم چه اشكالى دارد كه خداوند متعال به
خاطر نياز مردم و براى مصلحت آنان بعضى از بندگانش را به عنوان معصوم برگزيند
.اگر هم اشكالى هست از اين نظر است كه معصومين
به خاطر اعمال غير اختياريشان مستحق ثواب باشند
جواب اين است كه : اگر ثواب از سر تفضل باشد ،
يعنى خداوند تفضل كرده است و براى انسان نسبت به اطاعتى كه كرده است حق قرار داده
است نه اينكه او ذاتاً و بخاطر خود عملش مستحق ثواب باشد ، اگر ثواب همه انسانها از
روى تفضل است نه اينكه خودشان مستحق ثواب باشند ، چرا نتواند بى واسطه و بدون شرط
طاعت .باشد . زيرا اعطاى ثواب بر كار غير اختيارى قبيح نيست بلكه عقاب بر كارهاى
خارج از توان انسان ناپسند است.
همانا روش معمول بحث هاى تفسيرى آن است كه
آياتى كه ظهور در گناه ( يا خطاى ) پيامبران دارد را چنان تأويل مى كنند كه با عصمت
ايشان منافاتى نداشته باشد . اما پرسشى كه برجسته مى نمايد آن است كه رازى در روش
قرآن نهفته است كه وقتى از پيامبران سخن مى گويد ، خود اين تضاد ـ عصمت و
گناه ـ را در انديشه ها مى اندازد . اما قرآن با اين رتبه از بلاغت چگونه تأويل
بردار است ؟
ريشه اشكال آن است كه در بسيارى از روش هاى
تأويل آيات ، آن چنان لفظ بر خلاف ظاهرش حمل مى شود كه بلاغت از دست رفته و با
اعجاز ( بلاغى ) قرآن .منافات پيدا مى كند .
.جواب : ما معتقديم عصمت كه وديعه اى از جانب
خداوند در وجود پيامبران و ائمه(عليهم السلام) است ، راهنمايى و توفيقى به صورت
مقتضى و نه علت تامه است.
بنابراين « اختيار » در نوع عملكرد معصوم دخالت
دارد . روشن است انسانى كه مجبور به طاعت و ترك گناه باشد ، يا سرشت و فطرتش اين
گونه باشد ، در برابر كسى كه با اختيار و اراده طاعت و ترك گناه دارد ، فضيلتى
ندارد . از اين روست كه انسان كامل مطيع خداوند بر فرشتگان برترى دارد . درباره
تفضل هم بايد گفت اينكه كسى به اختيارى بودن عصمت قائل شود بخاطر ترتب ثواب نيست تا
شما آنرا از راه تفضل حل كنيد و بگوئيد ثواب از روى تفضل است و تفضل بر كسى كه عملى
را جبراً انجام مى دهد نيز ممكن است ، پس ثواب داشتن اعمال ايشان دليل بر اختيارى
بودن عصمتشان نيست ، بلكه عقل به برترى طاعت اختيارى بر طاعت .جبرى حكم مى دهد .
وانگهى ، اگر عصمت جبرى باشد هر آينه تكليف معصومين به اطاعت و ترك گناه ساقط بلكه
باطل مى شود
زيرا ديگر قادر بر ترك اطاعت نيستند و لكن
يقيناً مى دانيم كه ايشان تكليف دارند ، بنابراين عصمتشان جبرى نيست . اين همان راز
بيان قرآن كريم در مورد پيامبران .است كه به ظاهر با اعتقاد به عصمت ايشان ـ چه
جبرى و چه اختيارى ـ مخالف در مى آيد . اين اختلاف را مى توان با دو دليل تبيين
كرد:
اولا : زمينه غلوّى را كه معمولا پيروان افراطى
دچار آن مى شوند از بين مى برد .
ثانياً : تأكيد بر نفى شراكت پيامبران در
الوهيت خداى متعال دارد . اين انحراف ، دراديان گذشته ـ بنا به نقل قرآن ـ بوده
است ، بنابر اين ، آيات مورد نظر ، به پيامبران چيزى را نسبت مى دهد كه مناسب حال
بشر است و گمان مى شود كه گناهى انجام شده است ، در حالى كه اين ارتكاب ها نه
گناه ، بلكه ، ترك اولى يا فعل مباحى ـ است كه مناسب مقام پيامبرى نبوده است .
قرآن تصريح دارد كه پيامبران ، مثل ديگر
انسان هاى عادى ، مى خورند و راه مى روند و زندگى مى كنند .
.بنابراين ، اين روش ها مقتضى بلاغت قرآنى است
و منافاتى با آن ندارد.
.سؤال 18 : نظر شيعه ، درباره اين تعبير از
عصمت معصوم (عليه السلام)چيست ؟« همانا ، معصوم با اراده خودش به سوى طاعت مى رود.
اگر اراده عصيان كند ، خداوند او را حفظ
مى كند . آن گاه كه شرايط معصيت ، فراهم و فراوان مى شود ، خداوند براى
او ـ معصوم ـ سپرهايى مى آفريند كه او را حفاظت مى كنند . در اين صورت ، معناى
حتميت عصمت ، اين نيست كه معصوم ، صاحب اختيار نيست ، بلكه او مختار است ، اما
هرگاه سستى نفس بشر به او .«روى آورد ، خداوند دخالت
مى كند
جواب : درباره عصمت ، پيش از اين ، مطالبى
نوشتيم . عصمت ، به دانش كامل تام ، نيروى ايمان ، ميزان ترس از خداى تعالى ، احاطه
و آگاهى به مصالح و مفاسد و مضار ، بازمى گردد . البته با توفيق و تأييد الهى ، و
در ظرفى كه قابليت و استعداد پذيرش عنايات الهى را داشته باشد . به اين ترتيب كه
طينت و سرشت شخصى كه ظرف اين توثيق است پاكيزه و طاهر باشد كه خداوند تعالى آنرا
اختيار نموده و بر غيرش برترى داده باشد . اين امورى است كه عصمت را در معصوم تشكيل
مى دهد نه اين كه معصوم اختيارى نداشته باشد ، بلكه با وجود عصمت ، در اعمال و
رفتارش اختيار تام دارد . انگيزه هاى خير به صورت اقتضاء ـ و نه به شكل- .علت
تامّه ـ در او وجود دارد . اين همان است كه از مجموع آيات و روايات استفاده
مى شود.
.بايد دانست ، معناى داشتن اختيار اين نيست كه
ضعف نفس بر معصوم عارض مى شود و خدا دخالت كرده و اين ضعف را جبران مى كند.
بلكه با توجه به اين كه خداوند عصمت را در وجود
او ـ به آن معنايى كه گفتيم ـ به وديعت نهاده است ، خود معصوم گناه و بدى ها و
شرور را با اراده محض و .اختيارش ترك مى كند.
سؤال 19 : شخصى در شرح بر دعاى كميل ، چيزهايى
گفته است كه نواصب تندرو هم ، در اين زمان ـ از سر كينه توزى با
اميرالمؤمنين(عليه السلام). ـ نمى گويند . گفته است . ما چه مى فهميم ، وقتى مى بينيم على(عليه
السلام) ، پى در پى ، آمرزش و مغفرت ، درخواست مى كند . به اين هم بسنده نمى كند ،
بلكه فراتر از آن ، درخواست شفاعت از خداى سبحان مى كند . آيا احساس نمى كنى على ،
هميشه ترسان بود . بهويژه ، درخواست آمرزش از گناهان و خطاهايى را دارد كه در شمار
گناهان كبيره اند و فقط يكى از آنها كمر انسان را مى شكند.
جواب : دعاى كميل ، داراى مضامين بلند و معانى
دقيق است كه فقط براى آموختن يا بى توجه خواندن ، نيامده است . بلكه مانند ساير
دعاها مانند دعاى ابوحمزه ثمالى و دعاى امام حسين(عليه السلام) در روز عرفه ، با آن
معانى قابل توجه ، از سوى معصوم صدور يافته است . اما استغفار ائمه(عليهم السلام) و
صدور چنين تعبيراتى از ايشان ، داراى معانى دقيقى است كه .ناشى از مقام بلند و معرفت كاملشان نسبت به
عظمت پروردگار است.
چه بسا ، اشتغال به امور مباح دنيوى و نبود
توجه كامل به خداى تعالى ، در نظرشان ، گناهى بزرگ است كه شمول رحمت گسترده الهى را
آن گونه كه اميدش را .دارند ، مخدوش مى كند . ما اين را نمى فهميم ، چون به آن درجه
از كمال و بلندى مرتبه و عمق معرفت الهى نرسيده ايم.
از اين گذشته ، اين دعا ، دعاى خضر(عليه
السلام) است كه حضرت على(عليه السلام) به كميل آموخت و در روايت نيست كه ايشان
خودش(عليه السلام)اين دعا را .خوانده باشد.
سؤال 20 : آيا كسانى غير از پيامبران و
ائمه(عليهم السلام) مثل حضرات زينب كبرى(عليها السلام)و ابوالفضل العباس(عليه
السلام) معصومند ؟ آيا عصمت داراى درجات و مراتب است ؟
جواب : عصمت از نظر معناى لغوى ، داراى مراتب و
درجات است و منحصر در معصومين نمى شود . زيرا عصمت يك حالت پسنديده نفسانى ( ملكه )
است كه مى تواند قوت و ضعف داشته باشد . اما عصمت به معناى اصطلاحى خاص آن نزد
شيعه ،كه امتناع صدور معصيت است ـ نشدنى بودن گناه كردن ـ منحصر به .همه
پيامبران و اوصيا است.
و به معناى اخص آن ، در چهارده معصوم ، پيامبر
اسلام ، حضرت
.زهرا ، و دوازده امام ( صلوات الله عليهم اجمعين ) انحصار دارد.(شرط
قبولى اعمال ، ولايت ائمه(عليهم السلام) است و ولايتشان متوقف و وابسته به معرفت
آنهاست . پس راهى جز به دست آوردن آن نيست).
سؤال 21 : برخى اعتقاد دارند كه شناخت مقام
ائمه(عليهم السلام) و معجزات و برترى شان بر همه مردم چندان مهم نيست و نوعى محدود
انديشيدن است . بلكه آنچه توجه و اهتمام به آن واجب و لازم است ، تطبيق زندگى با
تعاليم ائمه(عليهم السلام)و عمل به راهنمايى هاى آنان است . و اهتمام به نكته اول
ما را از نكته دوم ( سيره علمى و عملى ايشان ) باز مى دارد . نظرتان چيست ؟
جواب : گوينده اين سخنان ، مقام ائمه(عليهم
السلام) را نشناخته و هنوز انديشه اش به بلنداى درجه ايشان نرسيده است . امام شناسى
تأثير زيادى در همه جوانب فردى .و اجتماعى زندگى انسان اعم از عقايد ، اخلاق ،
سياست و اقتصاد و فرهنگ دارد . در اين جا به برخى از اين امور اشاره مى كنيم. در روايات شيعه و سنى ، از پيامبر(صلى الله
عليه وآله وسلم) آمده است : « آن كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد به مرگ جاهليت
مرده است . » و در دعا وارد شده است كه : « خدايا حجت خود را به من بشناسان كه اگر
حجتت را نشناسانى ، از دينم گمراه مى شوم.
و اين دلالت مى كند بر اين كه شناخت ائمه(عليهم
السلام) امرى است ضرورى و از كوته فكرى نيست . وانگهى ، زائرى كه عارف به حق امام
باشد در برابر زائرى .كه ايشان را آن گونه كه حق است نشناسد ، امتياز دارد.
3 ) امام شناسى و آشنايى با خصوصيات و مسائل
ماورائى در زندگى ايشان مانند كرامات و معجزات ، در خداشناسى هم تأثير زيادى دارد ،
چرا كه آنان راهنمايان به سوى خدايند . پس هركه ائمه(عليهم السلام) را بشناسد حتماً
خدا را مى شناسد و هركه ايشان را نشناخت ، واقعاً خدا را هم نشناخت . اگرچه
خداشناسى ، فطرى است اما شناخت به اندازه ميزان انديشه شعور و تصورات افراد ،
گوناگون است . مانند كورى كه با دست زدن به پاى فيل ، مى گويد : فيل ، ستون عمودى
است . و يا با ......لمس خرطومش ، فيل را موجودى نرم و منحنى مى داند و ما براى خداشناسى راهى جز امام شناسى نداريم .
چون صفات جلال و جمال و عظمت و قدرت خداى تعالى ، در امامان(عليهم السلام)تجلى كرده
است و ايشان مظهر .كامل صفات الهى ، و دليل بر كمال قدرت خداوندى هستند .
به گونه اى كه از ائمه اطهار(عليهم السلام)
امورى صادر شده و مى شود كه براى
فرد معمولى و عادى ممكن نيست . اين مطلب بر
قدرت كامله و اراده و مشيت محكمه خداوند متعالى دلالت مى كند ، زيرا قدرت مخلوق بر
امور خارق العاده و .معجزات ، بر قدرت خالق و آفريدگار چنين مخلوقى دلالت مى كند.
4 ) تاريخ زندگى ائمه(عليهم السلام) و شناخت
فضايل و مناقب ايشان ، درس و پندى است كه مسلمين و غيرمسلمين از آن بهره مى برند ،
و مى توانند سيره علمى و .عملى خود را با روش معصومين هماهنگ كنند . ايشان رهبران
اجتماعى مردمانند و رسالت آنان هدايت جامعه به سوى رشد و كمال انسانى است
5 ) فزونى محبت و ولايت ما نسبت به ائمه(عليهم
السلام) از آثار امام شناسى و مشاهده فضايل و مناقب و كراماتشان است . هرچه در
محبوب صفات نيكوى جديدترى كشف شود ، دوستى محب زيادتر و پركشش تر مى شود . دوستى
ائمه(عليهم السلام)علاوه بر اين كه عبادت است و ثواب دارد ، انگيزه نيرومندى هم
براى رفتار است . همانطور كه گفته اند : محب ، مطيع محبوب خويش است . پس دوستى
ائمه(عليهم السلام) ، آن گاه كه از شناخت سرچشمه گرفته باشد ، زودتر باعث اجابت
.دعوت آنها مى شود و اين موجب سعادت در دنيا و آخرت است.
(6) شناخت ائمه و صدور معجزات از سوى ايشان و
وجود صفات و خصال پسنديده ايشان موجب اتمام حجت بر بندگان مى شود.
وقتى ائمه(عليهم السلام) با داشتن قدرت كامل و
مقام والا و توان تصرف در تكوين ، مطيع مطلق خداوند متعال هستند و در نهايت بندگى و
خضوع از عذاب الهى ترس .دارند ، پس ما انسانهاى معمولى و بندگان ناتوان به فروتنى و
خاك سارى و ترس از عاقبت امور خود ، بسيار سزاوارتريم.
حاكمى را تصور كنيد كه با وجود قدرت و آماده
بودن همه زمينه هاى گناه ، از آن دورى گزيده و اطاعت خداى مى كند . اين رفتار براى
زيردستان و ساير مردم ، .حجت و دليل بر دورى ايشان از گناه مى شود.
7 ) سيره امامان(عليهم السلام) و روش و تاريخ
زندگى ايشان ، گوناگون بوده است . برخى براى به دست آوردن خلافت و برپا شدن عدل ،
تلاش كرده اند . حضرت سيد الشهداء(عليه السلام)عليه ستمكاران غاصب به پا خواست و تا
شهادت خود و يارانش پيش رفت . برخى ديگر همواره زير نظر و پيگرد و زندانى بودند و
امكان فعاليت چندانى به ظاهر نداشته اند . و بعضى با همه فشارها توانسته اند به نشر
علوم و معارف الهى و ايجاد گفت و شنود علمى بپردازند . اين اختلاف روش و گزينش
سياست هاى متفاوت ، بيانگر آن است كه هر كدام ملاحظه اوضاع و شرايط اجتماعى دوران
امامت خويش را مى كرده و خط مشى آنان هماهنگ با مقتضيات زمان خود بوده است . اين
درسى است براى مسلمين و همه جوامع بشرى در همه زمان ها و مكان ها ، تا در ضمن حفظ
اصول اعتقادى ، به فراخور هر زمان و مكان .خاص عمل نمايند.
از بيانات گذشته ما روشن شد كه شناخت
ائمه(عليهم السلام)اثر سوء در عملى نمودن ارشادات ايشان ندارد بلكه در اثرگذارى
تعاليم و آموزه هاى دينى در زندگى .روزمره انسان و آمادگى روحى و فكرى وى براى يك
زندگى پربار نقشى شايان دارد |