سؤال  58 : برخى مدعى اند ، حديث « هركه بميرد و امام زمانش را نشناسد ، به مرگ جاهليت مرده است » سندش خالى از نقد نيست ، نظر شريفتان چيست ؟

 جواب : اين حديث از احاديث متواتره نزد شيعه و سنى است ، و سندهايش صحيح است . از آن جمله است ، آنچه كه مرحوم كلينى در اصول كافى ، جلد دوم ، باب دعائم الاسلام ، حديث ششم از محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد ، از صفوان ، از عيسى بن سرى ابى يسع ، روايت كرده است . سند صحيح و روايت هم طولانى است ، مراجعه كنيد(اصول كافى ، ج 1 ، ص 371 ، 376 ، 377 ، 378 ، نيز ، اصول كافى ، ج 2 ، ص 20 و 21 ، نيز بحارالانوار ، ج 8 ، ص 12 ، 168 ، 362 ، 368 ، نيز مستدرك ، ج 18 ، ص 174 ، 177 ، 183 ، 187) .

 

سؤال  59 : نظر شريف شما درباره « رجعت » چيست ؟ و آيا از اصول مذهب است ؟

جواب : براساس آن چه از روايات صحيح و متواتر فهميده مى شود رجعت از اصول مذهب است ، ولى اعتقاد به تفاصيل آن واجب نيست .

مناسب است به برخى روايات ائمه(عليهم السلام) درباره مسئله رجعت اشاره شود :

امام باقر(عليه السلام) درباره آيه 243 سوره بقره(ألم تر إلى الذين خرجوا من ديارهم و هم اُلوف حذر الموت فقال لهم الله موتوا ثم أحياهم) « آيا نديديد آنهايى را كه از ترس مرگ از ديار خود بيرون رفتند كه هزارها تن بودند ، پس خدا به ايشان فرمود بميريد ، همه مردند سپس ايشان را زنده كرد » ، فرمود : « ايشان اهل شهرى از شهرهاى شام بودند كه هفتاد هزار خانه داشت . . . خداوند آنها را ميراند پس دوباره زنده شدند . برخى به برخى ديگر كه خداى را تسبيح مى كردند ، مى نگريستند »(كافى ، ج 8 ، ص 198 و نيز بحارالانوار ج 14 ص 360) .

همچنين آيه 259 سوره بقره بيانگر يكى از موارد رجعت است : (أو كالذى مرّ على قرية و هى خاوية على عروشها قال أنّى يحيى هذه الله بعد موتها فأماته الله مائة عام ثمّ بعثه)« يا همانند آنكه به دهكده اى گذر كرد كه خراب و ويران شده بود ، گفت : در حيرتم كه خدا چگونه باز اين مردگان را زنده خواهد كرد . پس خداوند او را صد سال ميراند سپس او را زنده كرد » .

و نيز حضرت در تفسير آيه 22 سوره عبس (ثمّ إذا شاء أنشره)« سپس هرگاه خواهد او را بر مى انگيزد » ، فرمود : در رجعت ( زنده مى گرداند )(بحارالانوار ، ج 36 ، ص 174 ، روايت 163 ، باب 39) .

آيه 95 سوره انبياء نيز بر رجعت دلالت دارد :(و حرام على قرية أهلكناها أنّهم لا يرجعون) « زندگى براى اهل ديارى كه هلاكشان ساختيم حرام است و هرگز باز نخواهند گشت » .

از آنجا كه هيچ مسلمانى منكر بازگشت همه مردم  ـ  چه آنها كه هلاك شدند و چه آنها كه نشدند  ـ  در قيامت نيست ، پس مراد از « باز نخواهند گشت » در آيه رجعت است . در روايت آمده است كه : مردى به امام صادق(عليه السلام)گفت : اهل سنت گمان مى كنند منظور خداى تعالى از (يوم نحشر من كلّ اُمة فوجاً) (نمل : 83) « روزى كه از هر امتى ، گروهى را برانگيزيم » روز قيامت است . امام فرمود : پس خداوند در روز قيامت از هر امتى ، گروهى را برمى انگيزد و ديگران را وا مى گذارد!  ـ  نه  ـ  چنين نيست و اين برانگيخته شدن گروه در رجعت  ـ  قبل از قيامت  ـ  است .

همچنين امام صادق(عليه السلام) درباره آيه 11 سوره غافر (قالوا ربنا أمتنا اثنتين و أحييتنا اثنتين) « گويند  ـ  كافران  ـ  خداوندا ما را دو بار ميراندى و دو بار زنده كردى » ، فرمود : اين رجعت است(بحارالانوار ، ج 53 ، ص 56 ، روايت 36) .

و نيز درباره آيه 10 سوره دخان (فارتقب يوم تأتى السماء بدخان مبين) « منتظر روزى باش كه آسمان ، دودى آشكار پديد آورد » ، فرمود : اين زمانى است كه در رجعت برانگيخته شوند(بحارالانوار ، ج 53 ، ص 57 ، روايت 35 ، باب 29) .

امام رضا(عليه السلام) نيز در پاسخ مأمون كه پرسيده بود : « نظرتان درباره رجعت چيست ؟ » فرمود : « رجعت حق است و در امت هاى پيشين بوده است . . . »(بحارالانوار ، ج 25 ، ص 135 ، روايت 6 ، باب 4) .

در تفسير آيه 3 سوره بقره (الذين يؤمنون بالغيب)« كسانى كه به غيب ايمان دارند » آمده است كه منظور از غيب ، برانگيخته شدن و رجعت در زمان قيام حضرت صاحب الزمان ( عجل الله تعالى فرجه الشريف ) است (بحارالانوار ، ج 24 ، ص 351 ، روايت 69) .

رواياتى كه در آن ، براى رجعت ، به آيات استدلال شده است فراوانند  (بحارالانوار ، ج 53 ، باب 28 و 29) .

(عليها السلام)    

 

سؤال  60 : شمارى از روايات مى گويد : سلمان محمدى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مى شد در حالى كه حضرت زهرا(عليها السلام)نشسته بود ، اما هرگاه ابوذر يا ديگر اصحاب وارد مى شد ، حضرت به پشت پرده ( پستو ) مى رفت . راز اين مسئله چيست ؟

جواب : ما رواياتى كه در سؤال اشاره شده است را نيافتيم . لكن از برخى روايات ظاهر مى شود كه ، سلمان بر حضرت زهرا(عليها السلام) وارد مى شد و با ايشان سخن مى گفت و احوال پرسى مى كرد . چه بسا اين ، به خاطر ويژگى هاى سلمان است ، آن گونه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود : سلمان منّا اهل البيت . در روايت هست كه ، ايمان ده درجه است و سلمان به درجه نهم رسيده است . آن بزرگوار از اوصياء و ياران خاص اميرالمؤمنين(عليه السلام)و از مدافعين حقوق ايشان بوده است . افزون بر اينها ، وى از معمرين و اوصياء پيامبران پيشين و داراى اسم اعظم بوده است .

  

سؤال  61 : به شمارى از كتاب ها مراجعه كردم و نيافتم كه سلمان در غزوات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به عنوان جنگجو يا شمشيرزن شركت داشته باشد . لطفاً مرا راهنمايى فرمائيد .

جواب : آن چه از مصادر بحارالانوار پيداست ، اين است كه سلمان محمدى ( رضوان الله تعالى عليه ) از كسانى است كه با رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)در جنگ ها و غزواتش شركت داشته است و همو بوده است كه حفر خندق به دور مدينه را به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پيشنهاد داد(بحارالانوار ، ج 20 ، ص 417) .

همچنين ، در سال هشتم هجرى همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به طائف رفت . به پيامبر گفت : به نظرم  ـ  بايد  ـ  مشرف بر قلعه دشمن منجنيق نصب كنيد(همان ، ج 21 ، ص 168) .

روايت دلالت دارد بر اين كه ، ارث سلمان بالشى و شمشيرى و كاسه اى سفالين بوده است(بحارالانوار ، ج 72 ، ص 54) .

بنابراين ، از مجموع روايات استفاده مى شود كه ، سلمان در جنگ ها شركت داشته و جنگيده است . عدم ذكر نام او و ديگر صحابه مخلص ، چه بسا ، به خاطر اين بوده است كه شجاعت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و فداكارى ايشان در راه خدا ، دلاورى هايش در جنگ ها ، اخبار ديگر را تحت الشعاع قرار مى داده است .

بنابراين ، در بسيارى از جنگ ها ، از امام على(عليه السلام) و شجاعتش ياد مى شود و قضاياى ديگر مى ماند . سفينة البحار نيز ، تصريح كرده است كه سلمان ، در همه جنگ ها همراه پيامبر بوده است .

 

سؤال  62 : نظر شارع مقدس درباره كسى كه « صراط » را امرى رمزى بداند ، چيست ؟

مى گويد : « كلمه « صراط » بيانگر يك شىء مادى نيست . در قرآن ، صراط به راه و روشى كه انسان براى رسيدن به اهداف خير يا شر مى پيمايد ، تعبير شده است . از اين رو ، آنگاه كه سخن از دقت و حساسيت صراط در قيامت مى شود ، كنايه از دقتى است كه بايد در تشخيص بين راه راست و راه منحرف ، داشت . اگرچه در زمينه عينى بودن و تجسم خارجى داشتن صراط ، سخنان معصوم(عليهم السلام) بسيار است .

جواب : صراط در لغت به معناى راه است و براى اين صراط ناميده شده كه راهى به سوى ثواب الهى است . اميرالمؤمنين و ائمه(عليهم السلام)هم ، صراط ناميده شده اند ، زيرا شناخت ايشان و تمسك به آنها راهى به سوى خداى تعالى است . از اميرالمؤمنين(عليه السلام)روايت شده است كه « من راه راست الهى و ريسمان گسست ناپذير او هستم »(أنا صراط الله المستقيم و عروته التى لاانفصام لها . بحارالانوار ، ج 8 ، ص 70 ) .

بر ما واجب است كه به وجود صراط در روز قيامت ، ميزان عدل الهى ، بهشت و جهنم و حساب اعمال به گونه اجمال معتقد باشيم ، اگر شناخت حقيقت آن براى ما ممكن نباشد . لكن آنچه از روايات برمى آيد اين است كه صراط ، رمز نيست ، بلكه يك واقعيت عينى خارجى و پلى بر فراز جهنم است . گروهى به تندى برق ، دسته اى دوان دوان ، و عده اى افتان و خيزان از آن مى گذرند . اما گروهى هم ، از آن آويزان مى شوند و آتش جهنم آنها را مى گيرد(بحارالانوار ، ج 8 ، ص 64) .

شيخ صدوق (رضي الله عنه) فرمود : اعتقاد ما اين است كه صراط حق است و آن پلى بر روى جهنم است و همه مردم بايد از آن عبور كنند ، (و إن منكم إلاّ واردها كان على الله حتماً مقضياً)(مريم : 71) « و هيچ كس از شما نيست مگر آن كه وارد آن مى شود و اين حكم پروردگارت حتمى است »  .

صراط در معناى ديگر ، نام حجت هاى خداست . هركه آنها را در دنيا شناخت و از ايشان پيروى كرد ، خداى متعال به او جواز عبور از صراط را   ـ  در قيامت  ـ  مى بخشد .

از كلام شيخ صدوق (رضي الله عنه) ظاهر مى شود كه صراط داراى واقعيتى خارجى و عينى است و آن پلى بر جهنم است ، اگرچه داراى معناهاى ديگرى هم باشد .

( سئل سائل بعذاب واقع)    

 

سؤال  63 : برخى به پيروى از مفسران پيشين عامه ، ادعا كرده اند كه آيه (سئل سائل بعذاب واقع * للكافرين ليس له دافع * من الله ذى المعارج) (معارج : 1  ـ  3) « سائلى از عذاب حتمى قيامت سؤال كرد . براى كافران است و هيچ دافعى هم نيست . از جانب خداوند صاحب آسمان هاست » مكى است و به هيچ وجه  ـ  حتى با احتمال  ـ  نمى پذيرند كه سائل نضر بن حارث بوده است كه پس از ولايت اميرالمؤمنين(عليه السلام)در بيعت روز غدير ، از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) طلب عذاب كرد . آن گونه كه اجماع شيعه و بسيارى از مفسرين عامه است . سؤال اين است كه ، وضع كسى كه بسيارى از روايات صحيح السند ائمه(عليهم السلام)را رد كند ، چگونه است ؟ و آيا انكار روايات اهل بيت(عليهم السلام)مانند ردّ بر خداى تعالى است ؟

جواب : شيعه و بسيارى از عامه ، مانند ، ثعلبى در تفسيرش و قرطبى و حاكم حسكانى و ديگران ، به طرق متضافره ، روايت كرده اند كه اين آيه پس از واقعه غدير ، درباره نعمان بن حارث فهرى نازل شده است . همان گونه كه در مجمع البيان و تفسير الميزان و ديگر تفاسير آمده است . اما ، يكى از مفسران عامه گفته است : سؤال كننده نضر بن حارث و در مكه بود و عذابش در روز بدر رخ داد . اما ظاهر اين است كه در مورد مصداق نزول آيه ، تحريفى صورت گرفته باشد و سوره همه اش مكى نيست .

مؤيد بر اين مطلب ، اين كه ، نام حارث را ذكر كرده ، و « نعمان » را به « نضر » ، تغيير داده اند . حتى كسى قائل است كه اين آيات درباره شخص ديگرى نازل شده است ، ولى با اين حال ، باز هم نام حارث در كلام او هست . بعضى از مفسران عامه يادآور شده اند كه سائل نضر بن حارث و جريان پس از غدير بوده است . اما اين گفته هم تحريف شده است ، چرا كه نضر بن حارث در روز بدر ، به دست اميرالمؤمنين(عليه السلام)كشته شد . شايد سائل ، پسرش جابر بوده است و هيچ بعيد نيست كه چند واقعه ، اتفاق افتاده باشد(الغدير ، ج 1 ، ص 239 ، 285  ـ  315 ، چاپ بيروت) . به هر حال ، اگر مفسر آيه ، اهل علم و معرفت و خصوصاً مدعى تشيع باشد ، ناگزير است ، اين واقعه را نقل كرده و اين فضيلت را روشن سازد .

اما عدم ذكر روايت اهل بيت(عليهم السلام) ، در اين مورد ، به معناى رد و انكار اهل بيت نيست به گونه اى كه رد خداوند متعال و در نتيجه ، در حد شرك شمرده شود ، مگر آن كه روايت متواتر يا معلوم الصدور بوده و دلالتش تام باشد ، كه در اين صورت ، رد چنين روايتى ، رد بر اهل بيت(عليهم السلام) ، به شمار مى آيد .

   

سؤال  64 : آيا فقهاى عادل جامع الشرايط براى فتوا و تقليد كه امين بر فقه آل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) هستند ، امين بر عقايد هم هستند ؟ آيا درست است درباره برخى از آنان گفته شود  ـ  العياذ بالله  ـ  ايشان به خاطر ترس از دست دادن حمايت مردم ، با رعايت تمايلات آنها نظر مى دهند ؟ و حتى گاهى خرافات را هم به خاطر رضايت مردم تأييد مى كنند ؟

جواب : آرى ، فقها امين بر عقايد مردم هم هستند . اما مراعات حال عوام ، اگر برخلاف وظيفه شرعى باشد ، با جامع الشرائط بودن مجتهد منافات دارد . و تا زمانى كه ايشان عادلند نمى توان فرض كرد كه ايشان بر خلاف وظيفه شرعيشان مراعات حال مردم را مى كنند زيرا عدالت ايشان آنها را از اين كار منع مى كند . وقتى فرض بر اين است كه فقها جامع الشرايط فتوايند بدين معناست كه آنان مراقبند كه حتى در ضمير ناخودآگاهشان به هواى نفس مبتلا نشوند و در نتيجه مردم به گناه نيفتند .

 چنان كه يكى از علماى گذشته ، براى استنباط حكم آب چاهى كه حيوان مرده در آن افتاده بود ، اول چاه خانه اش را پر كرد سپس به استنباط حكم شرعى پرداخت تا مبادا علاقه به حفظ چاه خانه ، ناخود آگاه او را به صدور حكم به طهارت بكشاند .

 

سؤال  65 : تفسير آيات 26 و 27 سوره قيامت چيست ؟ (كلاّ إذا بلغت التراقى و قيل من راق) « آن گاه كه جان به گلو رسد و گفته شود كه شفادهنده كيست ؟ »

آيا درست است كه در بعضى از روايات ، براى شفاى مريض يا پيش گيرى از بلا يا دفع ضرر و زيان ، خواندن بعضى ادعيه و يا همراه داشتن آنها ( حرز ) مستحب شمرده شده است ؟

از سوى ديگر در بعضى روايات بر مراجعه به پزشك هنگام بيمارى و درمان از راههاى طبيعى و خوردن دارو ، تأكيد شده است . چگونه مى توان اين دو گروه روايات را جمع كرد ؟

جواب : كلمه « راق » به معناى كسى است كه بيمار را از بيمارى نجات مى دهد ، چه از راه دارو و چه از راه دعا ، بنابراين هر دو را شامل مى شود . همان گونه كه دو حديث از امام باقر(عليه السلام)نقل شده است( تفسير برهان ، ج 4 ، ص 408) .

بنابراين ، مراجعه به پزشك براى مداوا ، با خواندن ادعيه براى شفا ، منافاتى با هم ندارد . زيرا آن گونه كه در حديث آمده است ، تشخيص و درمان بيمارى از طبيب و شفا و مؤثر افتادن دارو از خداوند متعال است . پس در درمان دو مرحله وجود دارد : مرحله علاج وپناه بردن به اسباب طبيعى و مرحله شفاء كه از سوى خدا است ، به اين ترتيب كه خداوند به عوامل و پديده هاى طبيعى ، اثر درمانى مى دهد . و ادعيه و مانند آن ، در مرحله دوم اثر مى كند به اين نحو كه شخص دعا مى كند خداوند شفاء را در اين دارو قرار دهد . همچنين ممكن است خداوند ، ادعيه و مانند آن را گاهى و نه بطور هميشگى مستقلا ، عامل شفا قرار دهد و همانطور كه اثر را در دوا قرار داده است در دعا قرار دهد .

اما بطور كلى ، اراده خداوند بر اجراى امور از راههاى عادى و به وسيله عوامل و اسباب آن است(ابى الله ان يجرى الامور الا باسبابها : خداوند پرهيز مى فرمايد كه امور به غير عوامل و اسباب آن اجرا شوند . ( مترجم )) .

روزى حضرت موسى(عليه السلام) بيمار شد . گفت : « او كه بيمارم كرد ، همو شفايم مى دهد » و نزد طبيب نرفت . به او وحى شد : « اى موسى! آيا مى خواهى با توكل خود ، حكمت مرا باطل كنى ؟ پس كيست كه در اشياء ، حقيقت ( و اثر ) داروها را نهان كرده است ؟ »(. . . فمن ذالذى اودع الاشياء حقايق العقاقير . عقاقير به معناى گياهان دارويى و يا بطور كلى هر نوع دارو است)

 

سؤال  66 : در كتاب « آداب معنوى نماز » امام خمينى(قدس سره)جزء دوم ، آمده است :

« آنان كه گمان مى كنند دعوت پيامبر خاتم و رسول هاشمى(صلى الله عليه وآله وسلم)دو جهت داشته است : جهت دنيوى و جهت اخروى و خيال مى كنند اين براى صاحب شريعت فخرى است و براى نبوتش كمالى ، پس اينان دين شناس نبوده و از اهداف رسالت و دعوتش غافلند زيرا دعوت به دنيا از اهداف پيامبرى خارج است و براى گرايش به دنيا ، حس شهوت و غضب و شيطان ظاهر و باطن كافى است و نيازى به بر انگيختن رسولان نيست چرا كه براى برقرار بودن شهوت و غضب نيازى به قرآن و پيامبر نيست .

حق اين است كه پيامبران مبعوث شدند تا مردم را از روى آوردن به دنيا بازدارند و آزادى و رهايى شهوت و غضب را محدود و مقيد كنند و مردم را به جلوگيرى از سركشى قواى شهوانى و غضب فراخوانند . پيامبران برخى از بهره مندى ها را محدود مى كنند و انسان غافل گمان مى كند آن حضرات مردم را به دنيا دعوت مى كنند . ايشان راه بى بند و بارى و سركشى خوى حيوانى را مى بندند نه اينكه به آن دعوت كنند ، زيرا روح دعوت شريعت مقيد كردن كسب و كار به استفاده از مباحات و پيش گيرى از تمايلات نفس سركش است ( مثلاً ) خوردن آنچه مباح است و نهى از خوردن آن چه نفس ميل دارد ، يا نكاح با حدود و شرايطى كه دارد . آرى پيامبران ، معارض و مخالف اين امور به صورت مطلق و كلى آن نيستند زيرا اين معارضه ، مخالفت با نظام كامل هستى است »(آداب معنوى نماز / 97) .

عالمانى كه اسلام را مكتب دين و دنيا مى دانند ، انديشه فوق را منتهى به رهبانيت و سكون ، توقف زندگى دنيايى و عقب ماندن مسلمين از تمدن و تكنولوژى مى دانند . به ويژه كه در احكام شرعيه و مفاهيم اسلامى ، چيزهايى است كه انسان را به جمع دين و دنيا ( دنيا و آخرت ) مى خواند ، نظر شريف شما چيست(با توجه به آثار ارزنده مرحوم امام خمينى(قدس سره) ، سئوال كننده به عمق فرمايش امام نرسيده است ، هر چند پاسخ حضرت آية الله لازم است . ( كروه تحقيق  )) ؟

جواب : نظر درست نظر سوم است كه تلاش مى كنيم بين اين دو نظر ، با توجه به اخبار اجمالا متواتره در اين زمينه ، جمع نمائيم .

اخبارى كه در تشويق به كشاورزى ، دامدارى ، تجارت داريم و رواياتى كه بر استحباب نكاح دلالت دارند و نيز فرمايش معصوم(عليه السلام) كه « كسى كه آخرت را براى دنيا يا دنيا را براى آخرت ترك كند ، از ما نيست » همچنين « براى دنيايت آن چنان كار كن كه گويى هميشه در دنيا خواهى ماند ، و براى آخرتت آن گونه كه انگار فردا خواهى مرد » و روايت شيخ صدوق(قدس سره) از حضرت موسى بن جعفر(عليه السلام) كه « هر آينه خداوند بنده پرخواب بيكار عاطل و باطل را دشمن مى دارد » و روايت عبد الاعلى كه « از خداوند بى نيازى و عافيت در دنيا ، و در آخرت آمرزش و بهشت بخواهيد »(وسايل الشيعه ، ج 12 ، ص 19 ، ح 2 باب 7 مقدمات تجارت) .

در صحيفه احمد بن محمد بن ابى نصر آمده است كه : در كوفه وضعيت زندگى براى من تنگ و بحرانى شد و راه معاش به بغداد افتاد و اين كوه ، درهاى روزى اش را براى مردم گشود . پس امام رضا(عليه السلام)فرمود : « اگر قصد خروج دارى ، خارج شو چرا كه امسال كوفه بحرانى است و مردم چاره اى جز طلب معاش ندارند ، پس طلب را وامگذار » .

و روايت معتبره سكونى : « ثروت و سرمايه ( بى نيازى ) كمك بسيار نيكويى براى پرهيزكارى است » .

و روايت عمر بن يزيد از امام صادق(عليه السلام) كه : « به درستى كه من در طلب حاجتى كه خدايم كفايت فرمايد سواره راه مى افتم و نمى روم مگر آن كه التماس مى كنم خداوند مرا در طلب حلال ببيند ، مگر نشنيدى سخن خداى عزوجل را كه : (فإذا قضيت الصلاة فانتشروا فى الأرض و ابتغوا من فضل الله)( جمعه : 10) « پس از پايان نماز ( جمعه ) پراكنده شويد و روزى تان رااز فضل خداوند درخواست كنيد » » .

و روايت حسنه(خبر حسن ، خبرى است كه سند آن به واسطه راويان شيعه اثنى عشرى به معصوم برسد ولى عدالت يا عدم عدالت همه يا برخى از آنان ثابت نشده باشد . ( مترجم )) خالد از امام صادق(عليه السلام) كه : « صبحگاهان كه از نماز فارغ شديد ، زود در پى روزى برويد و از خداوند حلال بخواهيد ، كه او هم زود روزى تان دهد و در پى حلال شما را يارى مى فرمايد » . و  ظاهر اين روايت امر به حلال است و نه فقط نهى از حرام .

همچنين روايات ديگر در ابواب گوناگون فقه ، خصوصاً ابواب نكاح و تجارت ، كه امر و تشويق به اين دو شده است .

اما نظر سوم : اسلام انسان رابه دنيا و آخرت ، هر دو فرا مى خواند ، اما دنيا را هدف نمى داند بلكه مقدمه اى براى آخرت مى شناسد(مرحوم امام خمينى(قدس سره) در آثارش به اين نكته توجه و اشاره داشته است، زيرا كه اين بهترين نظر است (كروه تحقيق)) روايات زير شاهد بر اين نظر است :

« دنيا پلى است براى آخرت » ، « دنيا مزرعه آخرت است » و صحيحه ابن ابى يعفور كه مردى به امام صادق(عليه السلام)عرض كرد : به خدا ، ما در پى دنيائيم ، دوست داريم آن را بدست آوريم . حضرت فرمود : « مايلى به دنيا چه كنى ؟ » گفت : به خود و خانواده ام نيكى كنم ، صله رحم نمايم ، صدقه دهم و حج و عمره به جاى آورم . آن گاه امام(عليه السلام)

فرمود : « اين ها طلب دنيا نيست بلكه طلب آخرت است »(وسايل الشيعه ، ج 12 ص 19 ، ح 3 ، باب مقدمات تجارت) .

شواهدى نيز موجود است كه دنيا را نه به عنوان مقدمه براى آخرت ، بلكه به خودى خود نيكو مى داند : (هو أنشأكم من الأرض و استعمركم فيها) (هود : 61) « اوست كه شما را از خاك بيافريد و براى آبادانى زمين برگماشت »  .

و روايت است از امام رضا(عليه السلام) كه : « آن كس كه در پى مالش جان ببازد ، شهيد است »(وسائل الشيعة ج 11 باب 46 ص 93 روايت 14) .

روايت فضيل اعور : همراه معاذبن كثير بودم كه او به امام صادق(عليه السلام)عرض كرد : اكنون كه وضع زندگى ام خوب شده است ، تجارت را كنار گذارم ؟ فرمود : اگر چنين كنى از كم عقلى تو يا چيزى مانند آن است(وسايل الشيعه ، ج 12 ، ص 6 ، ح 3 ، باب مقدمات تجارت) .

روايت هشام ابن احمر : حضرت ابو الحسن(عليه السلام) به مصادف فرمود : « در آغاز روز ، به سوى عزت و سربلندى خود ، به بازار ( براى تجارت ) برو »(وسايل الشيعه ، ج 12 ، ص 4 ، ح 10 ، باب اول مقدمات تجارت) .

روايت فضيل بن يسار : به امام صادق(عليه السلام) عرض كردم : مى خواهم تجارت را رها كنم . فرمود : « اين كار را نكن در خانه ات را باز و بساطت را پهن كن و از خداى تعالى روزى بخواه »(وسايل الشيعه ، ج 2 ، ص 8 ، ح 11 ، باب 2 مقدمات تجارت) .

روايت على بن عقبه : امام صادق(عليه السلام) به خدمتكارى فرمود : « اى بنده خدا عزت خود را حفظ كن » . عرض كرد : فدايت شوم ، عزت چيست ؟ فرمود : « به بازار ( در پى كسب و كار ) رفتن و گرامى داشتن نفست سربلندى است » . و به خدمتكار ديگرى فرمود : « چرا صبحگاهان به سوى عزتت نمى روى ؟ » عرض كرد : مى خواهم به تشييع جنازه بروم . فرمود : « پس شامگاه را براى عزتت وا مگذار »(وسايل الشيعه ، ج 12 ، ص 5 ، ح 13 ، باب اول مقدمات تجارت) .

روايت اسباط بن سالم : روزى نزد امام صادق(عليه السلام) بودم . از معاذ پارچه فروش جويا شد ، عرض شد كه تجارت را رها كرد . فرمود : « ترك تجارت كار شيطان است . هر كه تجارت را ترك كند ثلث عقلش را از دست داده است . آيا نمى دانيد رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از كاروانى كه از شام آمده بود كالا خريد و تجارت كرد و از سود آن قرض هاى خود را باز پرداخت »(وسايل الشيعه ، ج 12 ، ص 8 ، ح 10 ، باب دوم مقدمات تجارت) .

اگر چه بخش دوم اين روايت بر اين دلالت دارد كه تجارت مقدمه كارهاى نيكوى ديگرى است ( مانند اداى قرض ، هزينه ازدواج و انفاق و . . . ) ، اما بخش اول آن مانند رواياتى كه يادآورى شد ، دلالت بر اين دارد كه به خود تجارت امر شده است ، بنابراين تجارت هم از اين جهت كه مقدمه امر مطلوب ديگرى است مورد امر خداوند است و هم از اين جهت كه خودش مطلوب است .

مانند ولايت امير المومنين على(عليه السلام) كه به خودى خود مطلوب است ، و در عين حال شرط صحت عبادات است . و يا مثل نماز ظهر كه هم خودش واجب است و هم مقدمه براى درستى نماز عصر است(نمى توان نماز عصر را زودتر از نماز ظهر خواند يعنى تا نماز ظهر را نخوانده ايم برپايى نماز عصر بيهوده است) .

 

سؤال  67 : نظرتان درباره اين باور چيست ؟

« ارزش هاى غير مادى مطلق نبوده بلكه داراى حد و مرزى هستند كه از واقعيت انسان نسبت به نيازهاى طبيعى اش در زمين ، ناشى مى شوند » .

اين شخص ، پس از آن كه به استثناهاى تشريعى ، مانند جواز دروغ در برخى موارد  ـ  مصلحت آميز  ـ  و حرمت صداقت در مواردى خاص ، پرداخته مى افزايد :

« بنابراين ارزش هاى اخلاقى ، حتى در اديان ، نسبى است و از همين روست كه علماء اصول گفته اند ، هيچ عامى نيست مگر آن كه تخصيص خورده باشد » .

جواب : اگر منظور از ارزش هاى دينى ارزش هاى اخلاقى باشد ، اين ارزش ها مطلق است ، زيرا از امور عقلائيه است . يعنى بناى عقلا بر آن اتفاق داشته و عقل نظرى به آن حكم مى كند .

در نتيجه ارزش هاى اخلاقى ، مثل زشتى ظلم و نيكويى عدل ، در هيچ دوره و زمانى تغيير نمى كند . آرى ، ممكن است در مواردى تطبيق مفهوم و مصداق اين ارزش ها تفاوت كند . چه بسا دروغ زيان آور باشد ، پس منطبق بر زشتى ظلم و ضرر زدن به ديگران مى شود . و چه بسا دروغ مصلحت آميز است ، پس با عنوان احسان و نيكوكارى سازگار مى شود ، كه از نظر عقل هم پسنديده است . همين گونه است صداقت و راستى و مانند آن . اما اگر منظور از ارزش هاى دينى ، احكام و تشريعات الهى است ، اين هم مطلق است ، چون تابع مصالح و مفاسد واقعى است . گاهى ممكن است به خاطر پيش آمدن عنوان ثانوى موضوع تغيير كند ، كه حكم هم به دنبال آن عوض مى شود ، اما اين به اطلاق حكم شرعى و نسبى نبودنش ضررى نمى رساند .

درباره سخن اصوليون كه « هيچ عامى نيست كه تخصيص نخورد »(مامن عام الاّ و قد خصّ)بايد گفت ، ربطى به ارزش هاى دينى ندارد ، زيرا ارزش هاى دينى امورى واقعى اند ولى آنچه علماء ذكر كرده اند به مسئله لفظ و حكايت از واقع برمى گردد و لازمه كلام ايشان كه « غالباً عمومات تخصيص مى خورند » نسبيت ارزشها نيست . بلكه مرادشان اين است كه گويندگان ، غالباً عموماتى را ذكر مى كنند و سپس  ـ  بنابه دليلى  ـ  خودشان آن را تخصيص مى زنند ، بنابراين روشن مى شود كه قصد جديشان آن عموم نبوده است .

 

سؤال  68 : تصوف چيست ؟ آيا پذيرفتن آن جائز است ؟ آيا از علماى ما كسى به اين مذهب يا منسوب به اين مذهب بوده است ؟

جواب : پذيرفتن مذهب تصوف جائز نيست . از علماى ما كسى پيرو اين مذهب نيست و به هركسى اين نسبت را داده اند ، درستى آن ثابت نشده است . تصوف روشى منحرف از مسير و خط اهل بيت(عليهم السلام)است . بلكه از برخى از متصوفين گفتار و كردارى مخالف با اعتقادات اسلامى و احكام الهى ، سر زده است . شمارى از روايات از ائمه(عليهم السلام) در مذمت آنهاست . حال و كارشان ، حيله و ريا و خودپسندى است( از سال هاى پيدايش صوفيه تاكنون كتاب هاى زيادى ، در نقد و بررسى) .

اين رشته جدابافته از مذهب حقيقى اسلام ، نوشته شده است . چه بسا ، رواياتى از معصومين(عليهم السلام) در مذمت اشخاص مطلوب صوفيه وارد شده است . براى آگاهى بيشتر به كتاب هاى زير مراجعه كنيد :

   1  ـ  عارف و صوفى چه مى گويد ؟ مرحوم ميرزا جواد آقا تهرانى .

   2  ـ  تحفة الاخيار ، مرحوم مولى محمد طاهر قمى .

   3  ـ  تاريخ تصوف در اسلام ، دكتر قاسم غنى .

   4  ـ  جلوه حق .  

 

سؤال  69 : نظر شريف شما درباره شيخ احمد احسائى چيست ؟

جواب : سخنـان احسـائى پريشـان و انحـراف برانگيز است . مى گويد : معـاد بازگشـت روح بـه جسـم هورقليايى اسـت ، نـه بـه اين جسـم طبيـعى . منـظورش از هورقليـايى ، چيـزى اسـت كه پيش از بـدن مثالى بـرزخى بـوده است . اگـر ايـن مطـلب تـأويل نشود ، مخـالف مسـئله ثابت و يقينى معاد است . آن چه از كتاب و سنت برمى آيد اين است كه معاد با همين بدن طبيعى رخ مى دهد . عذاب و ثواب بر همين جسم طبيعى وارد مى شود ، نه بر چيزى ديگر . مانند اين حرف هاى قابل تأويل در سخنانش زياد است . در عدم پايدارى دينى اش همين بس كه روش و مسلك او زيربناى اصلى عقايد « شيخيه » و « بابيه » شده است .

از شاگردان او سيد كاظم رشتى ، استاد « محمد على باب » ، پايه گذار بابيه است . محمد على باب متأثر از افكار رشتى است و او هم از افكار احسائى تأثير گرفته بود .

نپرداختن به چيزى خيلى بهتر از پيشرفت جاهلانه و خطاكارانه در آن است ، آنگونه كه موجب گمراهى خود و ديگران شود .

 

سؤال  70 : آيا در اسلام دموكراسى وجود دارد ؟ دموكراسى چيست ؟ آيا درخواست مجلس غربى غير اسلامى جائز است ؟

جواب : دموكراسى به معناى غربى آن اگر حكومت مردم بر مردم باشد  ـ  به اين معنى كه همه امور به رأى مردم بستگى دارد ، حتى در تشريع و همچنين به مردم آزادى در رفتار ، حتى ارتكاب محرمات به صورت آشكار و بدون هيچ قيد و بندى را مى دهد ، بلكه حكومت از اين آزادى فردى حمايت مى كند  ـ  چنين مفهومى از دموكراسى مورد قبول اسلام نيست . اما هرگاه معنايش احترام به حقوق مردم و رأى و روش و آزادى مردم ، در محدوده تعاليم اسلامى و پرستش حق باشد ، اين همان است كه اسلام به آن دعوت مى كند . اما اين معناى اصطلاحى دموكراسى امروزى نيست ، بلكه معناى اول هدف دنياى غرب است .

درخواست مجلس ( پارلمان ) غير اسلامى جايز نيست ، چرا كه حق قانون گزاريش از غير اسلام منشأ دارد . ديگر اين كه ولايت و سرپرستى غيرمسلمان بر مسلمان جايز نيست .

(و لن يجعل الله للكافرين على المؤمنين سبيلاً) (ساء : 141) « هرگز خداوند براى كافران ، نسبت به مؤمنان ، راه تسلط قرار نخواهد داد » .

« اسلام برتر از هر مكتبى است و مكتبى بر او برترى ندارد »(« اِنَّ الاسلام يعلو و لايعلى عليه » ، من لايحضره الفقيه ، 334/4) .