|
اى كعبه قلوب، و اى قلب كعبه;
شعاع نورت بايد از ميان كعبه طلوع مى كرد كه غير آن لايق آينه
دارى تو نبود. نقطه آغاز خلقت زمين مى بايست حركتى روحانى از همان نقطه آغاز كند.
اى نتيجه كعبه،... منتظران قدومت چشم ها به راهت دوختند، ولى
محبّ و محبوب اوّل تو كسى جز پيامبر(صلى الله عليه وآله)نبود، و تو نيز براى همين
چشم به اين جهان گشودى.
اى مولود كعبه،... بناى ملكوتى اين خانه ـ كه در بيت المعمور
مطاف ملائك است ـ در زمين به دست انبياى اولوالعزم بنيان نهاده شد. خليل حق با
فرزندش، خشت خشت آن را به دست خود چيدند و مردم جهان را دعوت عمومى دادند، تا
قدمهاى تو بناى ايشان را مبارك گرداند و مردم به زيارت خاك پاى تو آيند.
اى منجى كعبه،... انسانيت به لوث بتها آلوده بود. حتّى فراز بيت
خداوند هم جهان در انتظار دست خداوند بود كه اصنام را به سجده در آورد، تا
سجده كنندگان اصنام، خداى را سجده كنند.
اى فرزند كعبه،... قدم نيكوى تو بنياد توحيد را استوار نمود و
پايه هاى شرك را در هم ريخت، و نسلهاى شرك آلود بشر را مژده «لا اله الا الله»
آورد.
اى سرور كعبه،... اگر تا قيامت ولادت تو را به جشن نشينيم و
داستان ميلادت را با خط زر بر آبگينه آسمان نقش كنيم و به بندگى تو در برابر امم
فخر كنيم، هنوز عظمت ولادتت را نچشيده ايم.
اى عظيم آسمانها و ملكوتيان،... خدايت تبريك مى گويد، انبيا به
زيارتت آمده اند، بانوان بهشت در ولادتت حضور يافته اند، ملايك آسمان سلامت
رسانده اند، حوران بهشت مجلس آراى جشن ولادت تواند، و پيامبر(صلى الله عليه
وآله)خريدار ناز توست.
اى پدر شيعه،... محبّين تو كه خود را خاك پايت مى دانند، در جشن
ولادت الهى تو، طوق بندگى به گردن نهاده خود را لايق اين خدمت نمى دانند. دلهايشان
در محبّت تو پر مى زند و به گرد تو طواف مى كند و در شعاع نور تو مى سوزد، ولى در
پيشگاه با عظمت تو سر به زير افكنده قدرت سخن ندارند.
شيعيات جلوه اى از جمال تو را شناخته اند كه شيفته ات شده اند.
منّت تو را خريدارند كه جرعه اى از جام محبتشان دادى و خود انتخابشان كردى.
اى دست خداوند،... بگذار دشمنان كور دل فضايل بيكران تو را
ناديده بگيرند و بر جگر شيعيانت غصّه بريزند.
بگذار پرده هاى نفاق را در برابر آفتاب وجودت بگيرند تا دل
پرقساوتشان آرام گيرد. امواج خروشان مناقبت و نور متلالىء وجودت ديدگانشان را
خيره كرده و آتش حسدشان را برانگيخته كه با چون تويى چنين مى كنند، و در حقيقت
باطن ناپاكشان لايق نور تو نيست.
دانى كه حسودان سخن حق نپذيرند. آن چه شيعه تو از دشمن كشيده
ادامه بردبارى توست. اين دلهاى بسته به تو، خوش است كه پشت سر تو گام برمى دارد و
پرچم ولاى تو را بلند كرده و در پاى آن به ادامه راه سلمانت مى رود. شيعه تو افتخار
به اعتقادش دارد و اعتقاد به افتخارش. تو را شناخته و جز در خانه ات هيچ كجاى دگرى
را قبول ندارد تا برود. حريم تو كه جايش داده اى سايبان دائمى اوست، تا قيامت كه
تحت پرچمت و در جوار بهشت تو جاى خوش كند.
اى اميرالمؤمنان،... خلقت نورانى تو از آدم و عالم چنين
مى نمايد كه بايد پاك ترين جاى زمين محل نزول تو باشد. محك توحيد، ولايت توست و
براى همين خداوند دُرّ ولايتت را در صدف توحيد كعبه به رخ جهانيان كشيد.
اى امام مسلمانان،... اگر هر قوم و ملّتى چنين فضيلتى را براى
بزرگانشان داشتند، آن را با آب طلا بر سقف و ديوار عبادتگاهها و خانه هايشان
مى نوشتند و تاج افتخار آن را بر سر مى گذاشتند. مسلمانان را ببخش كه در حق تو بس
كوتاهى كرده اند. آنان را عفو كن كه قدر امامى چون تو را نمى دانند و چنين فضايلى
را ناديده گرفته سراغ بيگانگان مى روند.
اى عزيز خدا،... ما را نيز ببخش كه دلمان در هواى تو پر مى زند
ولى كارى لايق تو نداريم. ببخش كه حق اين فضيلت تو را هم نتوانسته ايم ادا كنيم و
در مقابل جهانيان بدان افتخار كنيم. محبّت خالصانه ما گواه ماست كه تو را دوست
مى داريم ولى در مقابل عظمتت خاضعانه اقرار مى كنيم كه كوتاهى كرده ايم.
اى كعبه دلها،... جذبه محبّتت ما را به بارگاه ملكوتيت كشانده
است. هديه ما به درگاهت عريضه اى است كه به ايوان نجفت آورده ايم. به ما جرعه هاى
محبّتت را بچشان و در بارگاهت به خدمتى موظف فرما.
اين على بن ابى طالب كدامين وجود قدّيسى است كه هنگام تولّد
سروش غيبى مادر او را از خانه به بيت الله دعوت مى كند و از بيت الله به درون
كعبه اش مى برد؟ و آن گونه مى برد كه همه بدانند خدايش فراخوانده است!
مردمى كه سالها به دور از معجزات انبيا زندگى كرده اند، شاهد
معجزه عظيم خداوند مى شوند كه ديوار مى شكافد و بانو وارد مى شود و دوباره ديوار به
هم مى آيد. قفل كعبه باز نمى شود و بر همگان مسلم مى شود عظمت خداى كعبه با ولادت
على(عليه السلام) جلوه گر شده است. بلكه معجزاتى در كنار اين تولّد آسمانى به وقوع
پيوسته كه هر يك جلوه اى عظيم از مقام بلندش را به جهانيان نمايانده است...
اى مردم جهان،... بار ديگر در اين ولادت بينديشيد. على(عليه
السلام) در كعبه مقدّس به دنيا آمد. نورانيّت وجود چه قدر بايد باشد كه از بيت الله
هم فراتر رود و به درون كعبه آيد. از آن مهمتر اينكه سه روز در آن جا بماند و
بالاتر از مادر موسى كه فقط يك پيام الهى را شنيد، پيغامهايى از جانب حق دريافت
كند. شاهد نزول انبياى اولوالعزم و ملائكه مقرّب و بانوان بهشتى باشد. بالاتر از
مريم كه فقط از نخل خشكيده خرماى تازه خورد، سه روز ميهمان بهشت باشد و از غذاها و
ميوه هاى آن ميل كند. آنگاه نام اين فرزند را خدا تعيين كند و خدايش تبريك بگويد.
اى خداى على،... تو كه او را اين چنين عزيز به دنيا آورده اى،
عظمتش را هرچه بيشتر در دلهاى ما جلوه گر فرما و به قلبهاى كوچك ما معرفت او را
بيشتر عطا فرما و ما را عفو كن كه ظرفيت درك مقام بلند مرتبه مولود كعبه را نداريم.
اى موعود كعبه،... چشم انتظار توييم، تا سر از كعبه برون آرى و
اسرار مولود كعبه را بازگويى منتظريم تا با قدومت عظمت منجى كعبه را به رخ جهانيان
بكشى و با طلوع خود نقاب هزار و چهارصد ساله از رخ آفتاب كعبه برافكنى و على مظلوم
را با جلوه آسمانى و چهره نورانيش بنمايانى.
اى مقصود كعبه،... بيا و بازگو تا هم چشم دشمنت كور شود و بداند
در حق كدام على ظلم بى انتها روا داشته، و هم دل شيعيانت روشن شود كه گوشه اى از
عظمت مولاى مظلومش در اين جهان متجلّى مى شود.
از كعبه حق بانك جلى مى آيد آواى خوش
لم يزلى مى آيد
بشنو كه سروش وحى حق مى گويد آغوش
گشائيد على(عليه السلام) مى آيد
ميلاد با سعادت مولود كعبه
امير المؤمنين (عليه السلام) بر شيعيان مباركباد
كدام مولود چون
« على » ، در كعبه چشم به جهان گشوده است ؟
كدام ميلاد ، چون
« سيزده رجب » گوهرى در صدف هستى به جهان داده است ؟
كدام مادر ، چون
على زاده است ؟
13 رجب ميلاد
فرخنده گوهر ولايت در صدف كعبه است .
مولودى كه
محبتش ، دلهاى عاشقان فضيلت را روشن ساخته ، ومولايى كه ولايتش كيمياى دگرگون ساز
دلها وزندگيهاست وگنج « على دوستى » ، عطيه اى الهى در قلوب شيعيان است .
امروز ، آسمان
نور باران مى شود .
امروز ، فضا عطر
آگين مى گردد .
امروز ، فرشتگان
تهنيت گويان هبوط مى كنند .
امروز ازليت با
ابديت در مى آميزد و وجود معنى مى يابد .
كعبه تا كنون
چنين به خود نباليده وآبرو نيافته .
امروز ، خانه
خدا ، خدايى مى شود
امروز ، على از
عرش مى آيد .
اى افلاكيان فر ش
گل بياوريد ، آسمان را آذين كنيد .
ياور بهترين خلق
خدا وهمسر بانوى دو عالم مى آيد .
امروز ، فقط
پرگار خلقت ، آدميت را سر بلند مى كند .
دليل هستى عالم ،
زمين را مفتخر مى كند .
امروز ، آينه ،
رنگ خدا مى گيرد ، وترنم حق به گوش مى رسد .
امروز ، واژگان
عدل و آزادى و جوانمردى و شرف معنا مى گيرد .
امروز ، خدا
شناخته مى شود .
امروز ، على
مى آيد .
لحظه ها لحظه هاى غروب بود و روشنى روز كم كم داشت جاى خودش را
به شب مى داد. كعبه، خانه خدا و خانه مردم با شكوه ويژه خود و با گيرايى خاص، مردم
را به سوى خود مى خواند. روز جمعه بود و سيزدهم ماه رجب.(1)
گروهى در اطراف كعبه بودند، و در جمع آنان زنى بى تابانه دست در
پرده كعبه انداخته بود. اشك بر چهره اش راه مى كشيد و با خدايش راز و نياز مى كرد.
زن حامله بود و از خدا مى خواست كه وضع حملش را آسان و كودكش را تندرست بگرداند.
مردم، اندك اندك مى رفتند. امّا از مشتاقان كعبه، هنوز هم گروهى
در طواف بودند. همه، در خود بودند و با خدايشان راز و نياز داشتند، كه به ناگاه تنى
چند از مردم، فريادى از وحشت و حيرت برآوردند، و برجاى خود، خشكشان زد! مگر آنها چه
ديده بودند كه چنان سرآسيمه و وحشتزده به زمين ميخكوب شدند؟ آنان از خود
مى پرسيدند: آيا به راستى ما بيداريم، يا اينكه خواب مى بينيم؟ ولى، نه! آنها
واقعاً بيدار بودند. گروهى از همديگر مى پرسيدند. تو هم به چشم خودت ديدى؟!
ماجرا چه بود؟ چند لحظه قبل، ناگهان ديواره سنگى و سخت كعبه
شكافته و از هم باز شده بود، و آنگاه زنى به درون كعبه، پاى گذاشته بود. آيا كسى هم
او را مى شناخت؟ چرا نه؟ كه او پاك زنى بود با شخصيت و قابل احترام. او فاطمه بنت
اسد بود. شير زنى كه شير مردى چون شير خدا ـ را به دنيا هديه داد.
و او اكنون ميهمان خداوند خويش است، در خانه او!
به زودى اين خبر در شهر پيچيد:
زنى حامله، به هنگام طواف كعبه، به درون خانه رفته است. ديوار
سنگى و عظيم كعبه شكافته شده و خداوند او را به خانه خويش خوانده است! و به دنبال
اين پيشامد، گروهى به سوى «بنى عبدالدار» كه آن موقع كليددار كعبه بودند، دويده و
تقاضا كردند كه بيايند و در كعبه را بگشايند. بنى عبدالدار از باز كردن در، امتناع
ورزيدند; زيرا كه اين در، مى بايستى تنها در روز ويژه اى در سال گشوده مى شد. امّا
مردم، از اصرار خود دست برنمى داشتند. تا اينكه سرانجام بنى عبدالدار را قانع كردند
كه بيايند و در را بگشايند. اما هرچه كوشيدند تا بلكه قفل در را باز كنند،
نتوانستند و تلاششان به ثمر نرسيد!
و مردم كه براى ديدن اين رويداد، اجتماع كرده بودند، ناباور و
حيرت زده چشم به در دوختند، تا مگر از درون خانه خبرى شود...
سه روز گذشت و باز گروه زيادى كه آنجا بودند به چشم خويش ديدند
كه همان ديوار، همان خاره سنگ سخت، آغوش بر گشود، و همان شكاف ديگر باره گشوده گشت
و فاطمه قدم به بيرون گذاشت! امّا اين بار نه تنها كه با نوزادى بر دامن، هاله اى
از نور بر چهره، و اشكى از شوق بر گونه!
پسر فاطمه دست به دست مى گشت. صداى شادى و هلهله، و موج غريو
خنده و نشاط، در سرتاسر مكه مى پيچيد و عطر خوشبوى اشتياق، مشام جانها را نوازش
مى داد.
فريادى شور گستر، نه از همه دلها كه از تمامى ذرات هستى، بلند
بود و نوزاد ـ اين فرزند مبارك هستى ـ كه از همان آغاز، از وجودش نور و روشنى ساطع
بود و چشمها را خيره مى كرد، سرانجام دنيا را خيره كرد و تا پايان آخرين لحظه حيات
شكوهمندش، بر همه وجود، نور و روشنى و بيدارى و زندگى نثار كرد.
-------------------------------------------
1 ـ ارشاد المفيد /
ص 8. منتخب التواريخ / ص 124.
-------------------------------------------------------------------
ابوطالب، چهره سرشناس و هميشه ياور پيامبر اكرم(صلى الله عليه
وآله) با شتاب، خود را به فاطمه رسانيد و مادر على نوزاد را به او داد و گفت: او را
بگير.
شنيدم هاتفى گفت: نامش را على بگذاريد.(1)
بدينگونه، امام على(عليه السلام) اين خانه زاد خداى بى فرزند،
چشم به جهان گشود و از همان آغاز، نگران سرنوشت جامعه و جامعه ها بود، و در راه
اعتلاى «كلمه توحيد» و «توحيد كلمه» گامها برداشت بس بلند، و تلاشها كرد بس سازنده
و شكوهمند.
--------------------------------------------------
1 ـ مروج
الذهب / ج 2 / ص 76 ـ فصول المهمه / ص 14 ـ زندگانى چهارده معصوم(عليها السلام)
عماد زاده اصفهانى / ص 363.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
تولد حقيقى اميرالمؤمنين(عليه السلام) قبل از خلق هر موجودى به اراده حضرت بارى
تعالى صورت گرفته است. آنگاه كه ماه و خورشيد و زمين نبوده تا سال و ماه و روز
محاسبه شود، خارج از زمان كه از آن به هزاران سال قبل از خلقت حضرت آدم(عليه
السلام) تعبير مى شود.
در شرايطى كه هيچ مخلوقى خلق نشده بود، خداوند به عنوان اولين
مخلوق خود، نور محمّد و على و فاطمه و يازده امام(صلى الله عليه وآله) را آفريد.
به بركت آن نور، همه مخلوقات را خلق كرد كه از جمله آنها ملائكه
بودند. ستارگان و خورشيد و زمين نيز قسمتى از آن را تشكيل مى دادند.
با گذشت زمانى طولانى از خلقت افلاك، آدم ابوالبشر خلق شد و
اينك خدا بر زمينيان منّت گذاشت و آن انوار مقدس را در صلب آدم قرار داد و به زمين
فرستاد. وجود اين انوار مقدس در صلب پدران پاك و رحم مادران مطهّر مسير خود را طى
كرد و هرگز در صلب يا رحم ناپاك قرار نگرفت.
آنگاه كه به عبدالمطلب رسيد آن نور دو نيم شد كه نيمى
پيامبر(صلى الله عليه وآله) و نيم ديگر على بن ابيطالب(عليه السلام) بود و در صلب
عبدالله و ابوطالب قرار داده شد و پس از آن در رحم آمنه و فاطمه بنت اسد قرار گرفت،
تا آنكه با تولد پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از آمنه جهان به نور الهى روشن شد
و در سيزده ماه رجب سال دهم قبل از هجرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ميان كعبه
قدم به جهان گذاشت و آن نورانيت را كامل نمود.
اين خلقت نورانى اگر چه اسرار بسيارى در خود دارد ولى ترسيم
مختصرى از آن، عظمت مولود كعبه را بيشتر مجسم مى نمايد.
لازم به تذكر است كه آنچه در اين باره ذكر مى شود عيناً از روى
احاديث ائمه(عليهم السلام) است و در پاورقى به منابع آن اشاره شده است.
ابتداى خلقت نورى(1)
خداوند در ابتداى خلقت و قبل از خلق عرش و كرسى و لوح و قلم و
بهشت و جهنم و آسمان و زمين و هر مخلوق ديگرى، انوار پاك چهارده معصوم(عليهم
السلام) را خلق كرد و آنها را در نور محمد و على(عليه السلام) جمع نمود كه آن دو
نيز يك نور بودند. نور واحدى كه در بردارنده چهارده نور بود.
چهارده نور عبارت بودند از انوار محمد و على و فاطمه و حسن و
حسين و امامان از فرزندان حسين(عليهم السلام)كه آخرين آنان قائم است.
و اينچنين بود كه خداوند پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از
برگزيده نور خويش خلق نمود و او را فرا خواند و او اطاعت نمود. سپس از نور
پيامبر(صلى الله عليه وآله) نور على(عليه السلام) را خلق كرد و او را فرا خواند و
او اطاعت نمود. از نور پيامبر و على(عليهم السلام)فاطمه(عليها السلام) را خلق نمود
و او را فرا خواند و او اطاعت نمود. از نور پيامبر و على و فاطمه(عليهم السلام) نور
حسن و حسين(عليهم السلام)را خلق كرد و آنان را فرا خواند و اطاعت كردند. سپس از اين
پنج نور پاك، نور نه امام را خلق كرد و آنان را فرا خواند و اطاعت كردند.
بنابراين اوّلين مخلوقى كه خدا خلق كرد پيامبر(صلى الله عليه
وآله) بود و اهلبيت(عليهم السلام) را نيز بهمراه او از نور عظمتش خلق فرمود.
سپس خداوند به كلمه اى تكلم فرمود و روح بوجود آمد. سپس نور را
با روح ممزوج كرد و آن ارواح را در آن انوار ساكن نمود و نور ممزوج را در بدنهاى
معصومين(عليهم السلام) قرار داد.
---------------------------------------------------
1 ـ بحارالانوار: ج
15 ص 4، 6، 9، 10 و 23 و ج 35 ص 10، 21 و 29; روضة الواعظين: ص 74 ـ 68;
كمال الدين: ص 184 و 192; جامع الاخبار: ص 17; فضائل شاذان: ص 57; كتاب الروضة: ص
17; البرهان: ج 4 ص 39; خصال: ج 1 ص 82; معانى الاخبار: ص 88; تفسير فرات: ص 207.
------------------------------------------------------------------------------
نور معصومين(عليهم السلام) تا حضرت آدم(عليه السلام)(1)
پس از خلق انوار پاك، به بركت ايشان و بخاطر آنان موجودات ديگر
را خلق فرمود و همه در تاريكى بودند و در سايه نور پاك ايشان همه روشن شدند.
لوح و قلم و عرش و كرسى كه خلق شدند خداوند نام آن نور مقدس را
به خط نور بر لوح نوشت و چهارده هزار سال همچنان بود. سپس اين نام مقدس را بر ساق
عرش نصب كرد و هفت هزار سال همچنان بود.
اين اشباح نور كنار عرش پروردگار مشغول تحميد و تكبير و تمجيد و
تقديس پروردگار بودند.
آنگاه خداوند ملائكه را خلق كرد. آنان آن نور را كنار عرش ديدند
كه اصلى داشت و شعاعى نورانى از آن منشعب شده بود. لذا پرسيدند: اين نور چيست؟
خداوند به آنان چنين وحى فرستاد:
اين نورى از نور من است كه اصل آن نبوت و فرع آن امامت است.
نبوت براى بنده و پيامبر محمد است، و امامت براى حجت و وليم على است. اگر اينان
نبودند مخلوقاتم را خلق نمى كردم.
ملائكه كنار عرش مى آمدند و تقديس انوار مقدسه نسبت به ذات الهى
را مى ديدند و از ايشان مى آموختند. هرگاه آنان تكبير و تقديس و تمجيد خداوند
مى گفتند ملائكه هم تكرار مى كردند و ياد مى گرفتند.
سپس خداوند آسمان و زمين و خورشيد و ماه و افلاك را به بركت
انوار مقدسه خلق نمود و پس از آن اراده حق بر خلق حضرت آدم(عليه السلام) تعلق گرفت.
انتقال نور به صلب آدم(عليه السلام)(2)
خداوند عز و جل قبل از خلقت حضرت آدم(عليه السلام) در زير عرش
آبى را خلق فرمود، و آن آب را در لؤلؤ سبزرنگى محفوظ داشت تا آنكه آدم را خلق نمود.
آنگاه كه آدم(عليه السلام) خلق شد خداوند آن آب را از لؤلؤ سبز
به صلب او منتقل كرد و با نور چهارده معصوم(عليهم السلام) در آميخت و بصورت عمودى
از نور قرار داد. اين انوار در صلب آدم(عليه السلام) تسبيح و تقديس خداوند مى گفتند
بطورى كه خود او هم مى شنيد.
حضرت آدم(عليه السلام) پرسيد: خدايا اين چيست؟ خدا فرمود:
اى آدم، اين تسبيح محمّد عربى و آقاى اولين و آخرين است. سعادت
براى كسى است كه تابع او باشد و شقاوت براى كسى است كه مخالف او باشد. اى آدم اين
پيمان مرا به خاطر بسپار كه اين انوار را جز به صلب هاى پاك و ارحام مطهر منتقل
نكنى.
حضرت آدم(عليه السلام) عرضه داشت: «پروردگارا، با اين مولود شرف
و نور و ارزش و وقار مرا بيشتر نمودى».
و اينگونه بود كه نور پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پيشانى
آدم(عليه السلام) درخشش داشت، و ملائكه براى ديدار آن صف مى كشيدند.
انتقال نور از آدم تا عبدالمطلب(عليهم السلام)(3)
اين نور همچنان در پيشانى آدم(عليه السلام) جلوه داشت تا آنكه
حضرت حوّا(عليها السلام) به شيث حامله شد. ملائكه نزد حوّا مى آمدند و به او تبريك
مى گفتند. تا آنكه شيث بدنيا آمد و نور به او منتقل شد و در پيشانى او درخشيد. حضرت
----------------------------------------------------------------------------------------
1 ـ بحارالانوار: ج 15 ص 6، 7، 8 و 18 و ج 35 ص 10 و 29; كافى: ج 1 ص 440; علل
الشرايع: ص 8; تفسير فرات: ص 134; خصال: ج 1 ص 82; معانى الاخبار: ص 88 و 100;
تفسير فرات: ص 207 و روضة الواعظين: ص 68.
2 ـ بحار الانوار:
ج 15 ص 7، 13، 26، 33 و ج 35 ص 21 و 32; امالى شيخ طوسى: ص 197; علل الشرايع: ص 8،
56 و روضة الواعظين: ص 71.
3 ـ بحارالانوار: ج
15 ص 7، 13، 26 و 33; علل الشرايع ص 8 و 56.
----------------------------------------------------------------------------------
آدم(عليه السلام) از پسرش شيث پيمان گرفت كه اين نور را جز به
صلبهاى پاك و ارحام مطهر منتقل نكند، و اين پيمان را هر يك از پدران از پسران
مى گرفتند.
سپس اين نور از شيث به فرزندش انوش و از او به فرزندش قينان، و
از قينان به مهلائيل، و از او به اُدَد، و از او به ادريس، و از او به متوشلخ، و از
او به لَمَك، و از او به نوح، و از او به سام، و از او به ارفخشد، سپس به فرزندش
هود، و از او به فالغ، و از او به ارغو، و از او به شارغ، و از او به تارخ، و از او
به ابراهيم، و سپس به اسماعيل، و از او به قيدار، و از او به هميسع، و از او به
نزار، و از او به مضر، و از او به الياس، و از الياس به مدركة، و از او به خزيمه، و
از او به كناية، و از او به قصى، و از قصى به لوى، و از لوى به غالب، و از او به
فهر، و از او به عبدمناف، و از او به هاشم، و از او به عبدالمطلب منتقل شد.
و اين چنين بود كه صلبهاى پاك و رحمهاى مطهر اين انوار را منتقل
كردند، و هرگز در صلب يا رحم ناپاكى قرار نگرفت. صداى تسبيح ايشان در صلبها و رحمها
همچنان شنيده مى شد و نورشان بر صورت پدران و مادران ظاهر مى گشت و حتى نامشان با
نور بر پيشانى ايشان نوشته مى شد.
انتقال نور به عبدالله و ابوطالب(عليها السلام)(1)
در صلب عبدالمطلب اين نور دو نيم گشت و به دو پسرش منتقل شد.
نيمى از نور در عبدالله و نيمى در ابوطالب قرار گرفت.
صداى تسبيح و تقديس اين انوار همچنان از عبدالله و ابوطالب
شنيده مى شد، و نور آنان از صورتشان جلوه گر بود. حتى حيوانات و درندگان از نور
صورتشان به آنان احترام مى كردند و سلام مى نمودند.
نور پيامبر(صلى الله عليه وآله) در عبدالله بود و به آمنه منتقل
گرديد و نور اميرالمؤمنين(عليه السلام) كه در ابوطالب بود به فاطمه بنت اسد انتقال
يافت، تا روزى كه قدم به اين جهان گذاردند و عالم را نورانى نمودند.
----------------------------------------------------------------------------------------
1 ـ بحارالانوار: ج
15 ص 7، 13، 26 و 33 و ج 35 ص 10، 21 و 32; امالى شيخ طوسى: ص 197; روضة الواعظين:
ص 68; تفسير فرات ص 19.
------------------------------------------------------------------------------------------
باد گرمى مىوزيد و شنهاى داغ را به هوا بلند مى كرد. سربازان در
حالى كه صورت خود را با پارچه هاى سفيد پوشانده بودند، سوار بر اسبهاى تندرو به طرف
«صَفّين» مى رفتند.
على(عليه السلام) جلوتر از همه و مالك اشتر از پهلوى سپاه، حركت
مى كردند. هرچه مى گذشت، هوا گرمتر مى شد و احساس تشنگى قلب مردان را بيشتر
مى سوزاند. مالك اسبش را از ميان سربازان رد كرد و خودش را به على(عليه
السلام)رساند و گفت: «بايد هرچه زودتر آب پيدا كنيم. همه از شدت گرما بى حال
شده اند. حتى اسبها هم به شدت تشنه هستند.»
على(عليه السلام) همين طور كه آرام آرام پيش مى رفت، گفت: «در
جايى از اين بيابان، بايد آب باشد. چند نفر را بفرست تا اطراف را جستجو كنند. عجله
كن!»
مالك اطاعت كرد. دهنه اسب را كشيد و بسرعت به ميان لشكر برگشت.
چند نفر از سربازان تيزهوش را انتخاب كرد و گفت: «هرچه سريعتر بتازيد. با دقّت
اطراف را بگرديد و هرجا آب پيدا كرديد، فوراً خبر دهيد.»
سربازها رفتند. ساعتى گذشت. على(عليه السلام) همچنان در فكر
بود. بالاى سرشان، حتى يك لكّه كوچك ابر هم در آسمان ديده نمى شد. زير پايشان
سنگريزه هاى داغ در حسرت باران مى سوختند و باد گرم چهره ها را مى سوزاند.
على(عليه السلام) با خودش گفت: «بدون آب هرگز موفق نمى شويم!
ممكن است مجبور شويم كار را نيمه تمام بگذاريم و برگرديم.»
در همين انديشه بود كه مالك اشتر برگشت و نگرانتر از ساعت پيش
گفت: «همه اين اطراف را گشتيم، اثرى از آب ديده نمى شود، اجازه بدهيد همين جا
استراحت كنيم.»
على(عليه السلام) نگاهى به صورت خسته و لبهاى مالك انداخت و
گفت: «به افراد استراحت بده و مواظب همه چيز باش. خودم بايد براى پيدا كردن آب
بروم.»
آن وقت اسبش را هى زد و به تاخت دور شد. على(عليه السلام) تك و
تنها مى رفت. همه جا سكوت بود و گرماى آفتاب تبدارى كه پوست را مى سوزاند. على(عليه
السلام) از اسب پائين آمد. كمى از خاك در مشت گرفت و آن را لمس كرد. احساس عجيبى
داشت. با عجله سوار شد و به ميان لشكر برگشت.
مالك كه با نگرانى انتظار آمدن او را مى كشيد جلو رفت. على(عليه
السلام) گفت: «فوراً عده اى از سربازان را جمع كن و با من بيا».
ساعتى بعد همگى در محلى كه على(عليه السلام) گفته بود، جمع شده
بودند و با شتاب چاله بزرگى حفر مى كردند. آفتاب هر لحظه بيشتر مى تابيد و عرق از
سر و روى مردان پايين مى ريخت. كم كم سنگ بزرگى در زير خاك نمايان شد، مردان با
تمام قدرت سعى مى كردند تا آن را از جا بكنند، اما موفق نمى شدند. ناگهان صداى بلند
و مردانه على(عليه السلام)فضا را شكافت و گفت: «از دور گودال پراكنده شويد!»
آن وقت دستش را به زير سنگ فرو برد. زير لب نام خدا را زمزمه
كرد و با يك حركت آن را از جا كند. سنگ كنار رفت و چشمه اى قل قل كنان از زير آن
جوشيد و جارى شد. صداى تكبير و صلوات مردان سينه صحرا را شكافت و لبخند شادى بر
لبها پيدا شد.
هنوز حيرت و شادمانى به قوت خود باقى بود كه پيرمرد راهبى،
جمعيت را كنار زد. نزديك آمد و گفت: «سلام بر تو اى على كه جانشين آخرين پيغمبر خدا
هستى!»
على(عليه السلام) لبخندى زد و پرسيد: «تو از سربازان من نيستى،
حتّى مسلمان هم نيستى. از كجا مرا مى شناسى. چرا مى گويى جانشين محمد(صلى الله عليه
وآله) هستم؟»
پيرمرد گفت: «سالها پيش راهبى با خبر شده بود كه در اينجا
چشمه اى وجود دارد و جاى آن را فقط جانشين آخرين پيامبر خدا مى داند. او در اينجا
صومعه اى ساخت و به انتظار نشست، اما آرزوى ديدار شما به دلش ماند و مرد. بعد از او
راهبان ديگرى آمدند تا نوبت به من رسيد. امروز به آرزوى خود رسيدم و تا زنده ام، در
خدمت شما مى مانم!»
على(عليه السلام) گفت: «شايد نمى دانى، من در حال جنگ هستم.
مى روم كه با معاويه بجنگم. اگر با من بيايى، ممكن است در ميدان جنگ كشته شوى.»
چشمهاى راهب پير پر از اشك شوق شد و جواب داد: «همه عمر آرزوى
چنين مرگى را داشتم. حالا كه ممكن است خداى بزرگ آن را نصيبم كند، مرا نااميد نكن.»
على(عليه السلام) ديگر حرفى نزد فرياد شامانه سربازان با «الله
اكبر» مالك درهم آميخت و همگى رفتند تا از چشمه زلالى كه على(عليه السلام) در قلب
بيابان پيدا كرده بود، سيراب شوند.
|