|
غدير، خاكى سوخته، ملتهب، در عمق صحراى «جُحفه» نيست تا از چهار سوى تا هر جا كه
چشم كار مى كند گسترده و ناپيدا باشد. غدير درخشان چون گوهرى در تابش آفتاب است،
وسيع به وسعت ابديت است و جارى در لحظه لحظه كائنات است، صبور چون ايمان و لطيف چون
عشق است، برنده چون شمشير، كوبنده چون طوفان است، خاشع چون واژه صداقت و سرافراز
چون افلاك است. هيچ دست سياه كارى در طول تاريخ نتوانسته است نامش را از لوح دلها و
صفحه خاطره ها بزدايد. هر چند كه هزاران بار نامش را از كتابها حذف كردند. كتابى را
به خاطر اين نام به آتش كشيدند و زبان هايى را كه در دفاع از اين واقعه باز مى شد
بريدند. لكن نتوانستند ياد آن بركه زلال تنهاى در دامن دشت خفته را از خاطر
خداجويان محو كنند. هر روز نامش بلند آوازه تر و هر سال خاطره اش شكفته تر و هر
زمان روشنى و جذابيتش مضاعف گشت. تا اكنون كه 1400 سال از آن شيرين خاطره صدر اسلام
مى گذرد و شيعيان به يادش شادان و از ايمان به آن مفتخرند. تاريخ شيعه و گراميداشت
«عيد غدير» در هر سال گواه اين مدعاست. آرى، خورشيد را نمى توان با گِل اندود.
آفتابى در آن بركه كوچك طلوع كرد كه جهانى را روشنى بخشيد. نورى از آن مكان غريب به
كوير خفته برخاست كه انسانها را راهبر و راهنمون شد. غدير، شمشير برنده حق است كه
آتش به هستى باطل مى كشد، فارق حق و باطل است، هنگام تعالى انسان از پلشتى خاك به
رفعت افلاك است، ترازوى عدل است، خورشيد حقانيت است. باغبان دشت هماره سبز سيادت
است، غايت آمال انبياست، جلوه اى از وجه الله است، معناى زندگى است و شرافت آزادگى.
حكايت راستى است و روايت درستى، معناى صلات است و تأويل جهاد.
غدير صراط است، با ايمان به آن مى توان از آن گذشت، وگرنه لبه شمشيرى است كه هر
منافق و ملحدى را به دو نيمه خواهد ساخت. غدير نه فراموش شدنى است و نه كهنه شدنى،
ماندگار است و پويا و زندگى ساز. غدير تجلّى ولايت است كه ركن حيات معنوى انسان
است. آبى است كه ريشه همه درختان و گل بوته هاى باغستانهاى توحيد براى تغذيه و رشد
به آن نيازمند است. انسان به ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) همان گونه نيازمند
است كه سلولهاى زنده به اكسيژن هوا. اگر لحظه اى اين جريان حياتبخش از طبيعت حيات
ما برخيزد تمامى محكوم به زواليم.
در دواير مختلف هستى، هر شعاعى به دور محورى مى چرخد و هر پديده اى حول قطب وجودى
كه وابسته به اوست دور مى زند. امام معصوم محور هستى، قطب عالم وجود، تكيه گاه
آفرينش، واسطه فيض الهى به جهان هستى و نگهدارنده كائنات باذن الله است. ولايت ائمه
نور، مربى همه موجودات، سبب دوام و قوام تمامى پديده ها از جماد تا انسان است.
راستى چه كسى قادر است امام را به حقيقت معنوى اش بشناسد؟ علم محدود ما چگونه
توانايى درك عظمت وجودى امام را دارد؟ ما از اقيانوس بيكران ولايت عظما همان
قدر مى دانيم كه آن ايستاده بر ساحل اقيانوس محيط از عمق و وسعت و عجايب آن
مى داند، جز هيمنه اى از امواج آن چيزى به گوش نداريم و جز به قدر وسعت ديدمان
نمى بينيم. دريغا گمراه آدميزادگانى كه با جهالت خويش، آتش به كانون سعادت ابدى خود
مى كشند، دريغا غافلانى كه آفتاب عالم تو را ناديده مى گيرند. تا چند بايد خفته در
گورهاى جهالت خويش باشند؟
تا چند بايد دل در گرو شيطان بنهند؟ تا چند بايد از آستانه خانه آل محمد به مغاك
تيره منافقان و ملحدان دل بندند؟
هان! به خود آييد و راه تحقيق پيماييد و پرده تعصب و تكيه به سنت اجدادى را بردريد،
خطبه رسول (ص) را در روز غدير باز خوانيد و حقايقش را دريابيد، چشم دل بگشاييد تا
ببينيد روز غدير هنگام جدا شدن حق از باطل است، هنگام تمييز خبيث از طيب است، وقت
انتخاب راه است.
در غدير مى توان همه خلايق را در دو صف ديد: آنانى كه امانت الهى را به جان
پذيرفتند و آن گروهى كه از وظايف انسانى شان شانه خالى كردند و راه جباران و
ستمگران را برگزيدند. بركه غدير، بركه نيست، گودالى پر آب از باران هاى بهارى نيست،
بوته آزمايش حق است كه فلز آدميت را در آن به آتش آسمانى مى سپارد تا طلاى خالص از
خار و خاشاكها و كثافتها جدا شود. «تا گريزد هر كه بيرونى بود».
ولايت اميرالمؤمنين (عليه السلام) مظهر جمال و جلال خداوند است. آئينه خدا نماست،
معرفى حاكم عدل و قاضى بر حق است. اكمال دين و اتمام نعمت حق است. على اميرالمؤمنين
(عليه السلام) وارث علوم همه انبياست. عالم به تفسير و تأويل قرآن است. آگاه به
ظاهر و باطن كلام الله است. خورشيد، نگينى بر انگشترى ولايت او و ماه گوهرى بر افسر
كرامت او، مريخ مهره اى از تسبيح دستان او و عرش الرحمن حقيقى قلب مقدس اوست.
اميرالمؤمنين (عليه السلام) خود در خطبه اى روز غدير را چنين وصف مى فرمايد:
«امروز روز روشن كردن حق است و از مقام پاك (رهبر معصوم). به صراحت و «نصّ» سخن
گفتن. امروز روز كامل شدن دين است. امروز روز عهد و پيمان است. امروز روز گواهى و
گواهان است. امروز، روز نماياندن بنيادهاى نفاق و انكار است. امروز روز بيان حقايق
ايمان است. امروز روز راندن شيطان است. امروز روز موعود فيصله دادن حق است. امروز
روز فراموش گشته بلند گرايان است. امروز روز راه نشان دادن و ارشاد است. امروز روز
آزمون مردمان است. امروز روز رهنمونى به رهنمايان است. امروز روز آشكار ساختن مقاصد
پوشيده و زمينه سازى ها و تمهيدهاى ديگران است. امروز روز نص (تصريح) بر شخص است.
يعنى آنان كه ويژه اند رهبرى را...
اكنون در اعمالتان مراقب خداى عز و جل باشيد و از او بپرهيزيد و با آن مكر مكنيد و
از راه فريب در مياييد. با اعتقاد به توحيد و يگانگى خداوند و با اطاعت آن كس كه
شما را به اطاعت او امر كرده است به خدا تقرّب جوييد. راه گمراهى مسپريد و از پى
آنان كه گمراه شدند و ديگران را گمراه كردند مرويد». بارى آن كس كه به رويداد غدير
در سال دهم هجرت دل بست، به خدا دل بست و آن كه آن را نپذيرفت خود را محروم ساخت.
در آيينه آن بركه زلال، خورشيدى درخشيد كه ميليونها ميليون ستاره از دامن فرو ريخت،
و همه تاريخ را ستاره باران كرد.
در آن روز آفرينش به انتظار آغاز امامت عظما از رفتار باز ماند. در آن روز جهان به
نعمت ولايت علوى سرافراز و دين رسول الله تكميل و رضاى حضرت حق علنى گرديد. در آن
روز تمامت هستى گوش به كلام خداگون آخرين پيامبر سپرد. در آن روز على اميرالمؤمنين
(عليه السلام) دومين شخصيت بزرگ هستى به فرمان حق، پرده از چهره ملكوتى فرو هشت و
خورشيد قبايل انسان شد و اين چنين:
«بركه غدير بركه آفتاب شد.»
اينجا غدير خم است ـ كاروان در بازگشت از حج بجائى رسيده است، كه جمعيت پراكنده شده
و هر كس بسوئى ميرود، آخرين پيامبر خدا، محمد (صلى الله عليه وآله) كه همان نفس على
و على نفس اوست (بحكم آيه وانفسنا وانفسكم) مأمور ميشود كه آخرين پيام را بمردم
برساند كه بدون رساندن آن اصلاً تبليغ دين نشده، و دين خدا هم ناقص خواهد ماند، «يا
اَيُّها الرَّسولُ بَلِّغْ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ فَاِنْ لَم تفعل فما
بَلَّغتَ رِسالَتَه واللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس» اى رسول و فرستاده آنچه
پروردگارت بر تو فرستاده است ابلاغ كن، و اگر ابلاغ نكنى پس رسالت او را نرسانده اى
و خداست كه تو را (از شر مردم) نگه مى دارد و پس از ابلاغ اين رسالت بود كه اين آيه
نازل شد «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً».
امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم، و اسلام را برايتان
برگزيدم. روز به نيمه رسيده و هوا بسيار گرم كه بعضى عباها را زير پا گذارده و بعضى
از سايه درختان استفاده نموده اند در چنين شرايطى پيغمبر فرمان داد كاروان متوقف
شود و دستور داد آنها كه جلو رفته بودند برگردند و كسانيكه عقب مانده اند برسند، و
جمعيت بيش از صدهزار نفر بودند، در برابر چنين جمعيتى سخن فرمود، و از آنان اقرار
گرفت، اقرار به وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى الله عليه وآله)و بدرستى ثابت بودن
بهشت و جهنم، و مرگ و قيامت و زنده شدن مردگان، پس از آنكه اقرار و اعتراف نمودند
فرمود آيا مى شنويد، گفتند آرى، سپس فرمود من پيش از شما بر حوض وارد مى شوم، و شما
پس از من وارد خواهيد شد، پس بنگريد كه با اين دو چيز پر ارزش چگونه عمل خواهيد
كرد، پرسيدند اين دو چيز پرارزش چيست، فرمود يكى اكبر و ديگرى اصغر، اما اكبر كتاب
خداست، و اما اصغر عترت من است و اين دو با يكديگر خواهند بود، تا زمانى كه لب حوض
بر من وارد شوند، پس از اين مقدمات بود كه دست على (عليه السلام)را گرفت و چنان
بلند فرمود كه سپيدى زير بغل هر يك نمودار شد سپس فرمود اى مردم كيست؟ كه از خود
مردم بمردم اولى باشد، گفتند خدا و رسول دانا است. بعد فرمود: «Çäøó Çááå ãæáÇì¡ æ
ÇäÇ ãæáì ÇáãÄãäíä¡ æ ÇäÇ Çæáì Èåã¡ ãä ÇäÝÓåã¡ Ýãä ßäÊ ãæáÇå ÝÚáìø ãæáÇå íÞæáåÇ
ËáÇË ãÑøÇÊ æ Ýì áÝÙ ÇÍãÏ ÇãÇã ÇáÍäÇÈáÉ ÃÑÈÚ ãÑøÇÊ» همانا خدا مولاى من است و من
مولاى مؤمنين هستم، و من به مؤمنين از خودشان اولى هستم، جمله ياد شده را سه مرتبه
و بقول احمد پيشواى حنابله چهار مرتبه فرمود.
نكته اول: اهميت ابلاغ و تبليغ ولايت و امامت است، تا آنجا كه اگر انجام نمى گرفت
اصلاً تبليغ رسالت نشده بود، و جان سخن آن ميشود، كه حركتهاى انبياء پيشين و حركت
ويژه خاتم النبيين 9 همه و همه براى بكرسى نشاندن امامت و ولايت بود.
الامام الباقر (عليه السلام): «قال نزل جبرئيل على النّبى صلى الله عليه و آله فقال
يا محمد السلام يقرئك السّلام و يقول خلقت السموات السبع و الارضين السّبع و ما
عليهنّ و ما خلقت موضعاً اعظم من الرّكن و المقام ولو انّ عبداً دعانى منذ خلقت
السّموات و الارضين ثم لقينى جاحداً لولاية علىّ لاكببته فى سقر» امام باقر عليه
السلام فرمود جبرئيل بر پيغمبر نازل شد گفت: اى محمد سلام (پروردگارت) تو را سلام
ميرساند،. ميگويد آسمان هفتگانه با آنچه در اوست و همچنين زمين هفتگانه را با آنچه
بر اوست آفريدم و محلى بزرگتر از ركن و مقام نيافريدم، و اگر بنده اى مرا بخواند از
زمانيكه آسمانها و زمينها را آفريدم سپس مرا ملاقات كند در حاليكه منكر ولايت على
باشد من او را به جهنم مى افكنم.
الام الصادق (عليه السلام): «اثا فى الاسلام ثلاثة الصّلاة و الزكاة والولاية لاتصح
واحدة منهنّ الا لصاحبتيها» سنگهاى اساسى (پايه هاى اسلام) سه چيز است نماز خواندن،
زكاة دادن، و ولايت (پذيرفتن امارت و حكومت على (عليه السلام) و آل او) داشتن هيچيك
از نماز و زكاة و ولايت صحيح نيست مگر با ضميمه ديگرى.
و آنچه را كه شيخ الطائفة طوسى ره فرموده است متخذ از آيات و روايات است كه
مى گويد: من ديدم مهمترين و سزاوارترين امور و مؤكدترين، و شايسته ترين فرائض دينى
مكلف، پس از تحصيل معرفت خدا و علم به توحيد و عدل و ديگر صفات خداوند تحصيل علم و
معرفت به چيزى است كه اخلال به آن و سهل انگارى در آن به توحيد و معرفت خدا زبان
ميرساند، و كوتاهى كردن درباره فهم آن و اعتقاد يافتن به آن اعتقاد توحيد را نقض
مى كند، زيرا اگر مكلف درباره اين موضوع اطلاع و معرفت درست نداشته باشد، شرايط
توحيد را كامل نكرده است بلكه برخى از شرايط ايمان به توحيد را تباه ساخته است.
علامه حلى، در آغاز كتابى كه درباره امامت نگاشته به نام «منهاج الكرامة» چنين
آورده است: «فهذه رسالة شريفة، و مقالة منيفة، اشتملت على اهم المطالب فى احكام
الدين و اشرف مسائل المسلمين و هى مسألة الامامة»
اين رساله شريفه و مقاله منيفه است، كه در برگيرنده مهمترين مطالب احكام دين و
شريف ترين مسائل مسلمين و آن مساله امامت است.
نكته دوم: اهميت موضوع ولايت و امامت در آيات و روايات ميرساند، كه معناى مناسب با
كلمه مولى در غدير خم جز ولى امر و ولايت امرى و فرمانفرمائى چيز ديگرى نخواهد بود،
در غير اين صورت مقام شامخ نبوت را پائين آورده و به پيغمبر (عقل كل و كل عقل) امرى
را نسبت مى دهد كه انسانهاى عادى به چنين كارى دست نميزنند، چه رسد به عقل كل،
مثلاً مردمى را در آن هواى گرم و سوزان نگه داشته تا بگويد هر كس مرا دوست دارد على
را دوست داشته باشد آنهم با چنان مقدمات و مؤخراتى. و گواه اين سخن تبرك و تهنيت
ابى بكر و عمر به على (عليه السلام) بود كه گفتند صبح و شب نمودى در حاليكه مولاى
ما و مولاى هر مرد مؤمن و زن مؤمنه هستى.
و نيز احتجاج امامان بحديث غدير صحيح نخواهد بود مگر آنكه مولى يعنى اولى و اطاعت
از مقام امام باشد، و علامه امينى نوزده قرينه متصله و منفصله آورده كه معناى حديث
همان وجوب اطاعت و ولايت امر خواهد بود.
نكته سوم: كه بسيار حائز اهميت بوده رها نكردن امت اسلامى است بدون سرپرست، كدام
خردمند مى پذيرد، كه بنيان گذار حيوة انسانها، با تلاش بى نظير، برنامه حيوة
انسانها را پى ريزى نموده و هم اكنون ميخواهد براى هميشه، از ميان امت برود اما
بدون تعيين مقتدا و پيشوائى كه مردم پس از او سرگردان نباشند، زمانى كه نبى گرامى
ميخواهد براى چند روز مدينه را بخاطر شركت در جنگ تبوك ترك كند، چون از وضع منافقين
با خبر است براى آنها سرپرست تعيين نموده و به على (عليه السلام) ميفرمايد: «ارجع
الى مكانك فانّ المدينة لا تصلح الا بى او بك» بجاى خود برگرد كه مدينه را جز من يا
تو نمى تواند اصلاح كند ولى هم اكنون كه ميخواهد مردم را براى هميشه ترك گويد كسى
را معين نكند، آيا اين باور كردنى است؟
نكته چهارم: اهميت روز غدير است كه شخص پيامبر در عظمت و بزرگى اين روز فرموده است.
«النبى (صلى الله عليه وآله): يوم غدير خم، افضل اعياد امتى، و هو اليوم الذى امرنى
الله تعالى ذكره، بنصب اخى على بن ابيطالب علماً لامتى يهتدون به من بعدى، و هو
اليوم الذى اكمل الله فيه الدّين و اتمّ على امّتى فيه النعمد و رضى لهم الاسلام
ديناً»
روز غدير خم، برترين اعياد امت من است، و آن روزى است كه خداى تعالى مرا فرمان داد
تا برادرم على بن ابيطالب (عليه السلام) را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به
او اقتداء كنند و غدير، روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.
و از ابن ابى الحديد نقل شده كه در هنگام گفتگوى خود با نقيب علوى مسئله خلافت و
جريان سقيفه و شورى مى گويد به نقيب گفتم «دلم راضى نمى شود كه بگويم اصحاب پيامبر
معصيت كردند و بر خلاف گفته او رفتند و نص غدير را زير پا گذاشتند، نقيب در جواب
گفت: دل من نيز راضى نميشود كه بگويم پيامبر اهمال كار بود، و امت را همين گونه رها
كرد، و رفت و مسلمانان را بى سرپرست و هر كه هركه گذاشت با اينكه او هرگاه از مدينه
بيرون مى رفت براى مدينه اميرى معين مى كرد، و اين در حالى بود كه هنوز خود زنده
بود، و از مدينه نيز چندان دور نمى شد پس چگونه ممكن است براى پس از مرگش كسى را
امير مسلمانان قرار ندهد پس از مرگ كه ديگر نمى تواند حادثه اى را تدارك كند.»
نتيجه گذشته: آنچه تا كنون دانسته شد.
1ـ صدور حتمى و قطعى حديث غدير.
2ـ معناى حديث غدير جز ولايت امر و فرمانفرمائى نيست.
3ـ اكمال دين و اتمام نعمت در غدير.
4ـ بالاترين اصل اسلام پذيرفتن ولايت و امامت كه بدون آن هيچ عملى پذيرفته خدا
نيست.
در پايان اين بحث باين نكته بايد توجه داشت، و آن خلافت بلا فصل على (عليه السلام)
پس از نبى است، و معناى اين جمله (تو جانشين منى) جز اين نخواهد بود، يعنى پس از
نبى عليست، وگرنه جانشين نبى نخواهد بود، و آيا هيچ خردمندى مى پذيرد كه زمانهاى
طولانى، ديگران زمام (امور را بدست بگيرند و سپس بشخص مورد نظر كه پيغمبر باو سفارش
نموده بگويند هم اكنون نوبت شماست كه زمام امر را بدست بگيريد، با اين حساب روشن
على (عليه السلام) را در رديف چهارم قرار دادن نه برهان عقلى و نه دليل شرعى دارد.
و نكته ديگرى كه استفاده مى شود اين است كه ديگرانى كه زمام امر را بدست گرفته غاصب
شناخته ميشوند، زيرا با آنكه آنان كنار پيمبر بودند، نبى گرامى نه نامى و نه
نشانه اى و نه اشاره اى بآنها نفرمود، با آنكه ميتوانست چنانكه نسبت به على (عليه
السلام) توصيه و سفارش فرمود به آنها هم سفارش نمايد در حاليكه كوچكترين سفارشى در
اين جهت براى آنها نفرمود.
تحقيقى از علامه امينى (ره) در روايت حديث غدير، ايشان بحثى را به ترتيب حروف از
روات غدير آورده نتيجه اش آن است كه حديث غدير را صد و ده نفر از صحابه و هشتاد نفر
از تابعين، و سيصد و شصت نفر از دانشمندان از قرن دوم تا قرن سيزدهم نقل نموده اند،
و علاوه بر آن بيست و شش نفر از كسانيكه حديث غدير را روايت نموده اند كتاب مستقلى
هم در اين موضوع نوشته اند.
على(ع) اسوه زندگى
اولين شراره هاى آتش كين دشمن در كناره غدير تولد يافت.
آن زمان كه على (عليه السلام) بر ساقه بازوان پيامبر شكفت، دانه هاى خشم خاك دل
دشمن، سر باز كرد. پيامبر، شايد سخن تازه اى نگفت، سرّ مكنونى را فاش نكرد و راز سر
به مهرى را نگشود. آنچه را كه به رمز و كنايه در اينجا و آنجا فرموده بود با جامهاى
شفاف صراحت به گوش تك تك مردمان ريخت، همه مردمان. و اين براى دشمن سنگين بود و
شكننده. ممكن بود «انت منى بمنزله هرون من موسى الا انه لا نبى بعدى» را كه همه كس
نشنيده بود، به تعبيرى ديگرگونه قلب كرد.
سروده «ان مثل اهل بيتى كسفينة نوح» را به آهنگى ديگر نواختن يا به بيقوله هاى
فراموشى سپردن مقدور مى نمود. اولين اسلام آورنده بودن على را و اولين مأموم پيامبر
بودن او را پوشيده نگاه داشتن ميسور مى نمود. لوح محفوظ، كتاب مبين، قرآن ناطق،
امام مبين، رحمت واسعه و... كه همه را پيامبر به على تعبير كرده بود، مى شد آنچنان
در پرده تحريف پيچيد، كه نافذترين دقتها هم حتى دريافتشان را نتواند. شان نزولى
ديگر گونه جعل كردن بر سوره «هل اتى» كه هديه خداوند بود به على و جبرئيل اين هديه
را با بالهاى امانت خود حمل كرده بود و پيامبر با دستهاى عصمت خويش آن را بر قلب
على نشانده بود، محال به نظر نمى رسيد و... شايد مى شد همه آنچه را كه پيامبر امين
خداوند در شأن على سلام الله عليه فرموده بود، در پشت ابرهاى نفاق و كينه و شرك
پنهان كرد. ليكن اين دم آخرى در اين حج واپسين، اين كلام آخرين در حضور نمايندگان
خواه و ناخواه تمامى مردم روى زمين انكار كردنى نبود. پوشيدنى و تحريف كردنى نبود.
روشن بيان كرده بود پيامبر به روشناى روز - به همان روشنى كه دستها بر چشمها حايل
مى كردند كه از تشعشع مستقيم آفتاب در امانش نگاه دارند.
اول از صداقت و امانت خويش پرسيده بود و همگان سر بر آستان صداقتش ساييده بودند. و
بعد اعتراف گرفته بود بر ولايت خويش، و همگان مقر آمده بودند كه از خويش بر خويش
اولى تر پيامبر است. پس از اثبات صريح و مكرر منزلت خويش در ميان مردم، على را بر
گلدسته دست خويش نشاند و كلام آخر... امام و اكمال دين... كه:
آنچه من بر شما بوده ام، از اين پس على بر شماست. هر كه به كشتى نبوت من درآمده
است، اينك در ساحل امامت على پياده شود وگرنه بى ترديد غرقه مى گردد. آمده بودم كه
از ظلمت وارهانمتان و اينك خورشيد در دستهاى على است. آمده بودم كه از عذاب الهى
بترسانمتان، بترسيد از خيانت به على. آمده بودم كه راه بهشت را بنمايمتان، پا جاى
پاى على بگذاريد. آمده بودم كه دين را بياورم، صراط مستقيم، صراط على است. دين، على
است به تمامه. على مظهر اَتَم و اَكْمَل دين است. راه، با على هدايت است و بى على
ضلالت.
سخن تمام و... نيز رسالت من.
«اليوم اكملت لكم دينكم...»
و اين براى دشمن سنگين بود و شكننده، دشمن به اينجا رسيد كه: تا غروب خورشيدِ
پيامبر، دندان بر جگر بايد نهاد و در ظلمت فقدان او دست به كار استمرار شب مى بايد
شد و... چنين شد.
ليكن شب به اراده شب پرستان نمى پايد و خدا جهان را بى روشنى، بى نور، بى خورشيد،
بى حجت رها نمى كند. پس چه بايد كرد؟
حال كه وجود خورشيد حجت ناگزير است و لامحاله، و در روز روشن ولايت، از ديوار آگاهى
مردم بالا نمى توان رفت و همت به سرقت گنج ايمانشان نمى توان گماشت، تنها دو كار
مى توان كرد.
يا خورشيد را زندانى سكوت بايد ساخت يا چشم و دل مردم را از نور فرو بايد بست. مردم
را كور بايد كرد... و اگر اين هر دو شد كه غايت مطلوب است و نهايت مأمول.
و اين هر دو شد، هم على خانه نشين شد، هم پرده هاى سياه جهل و كفر و نفاق، چشمِ دل
مردم را پوشاند. كه اين هر دو بى ديگرى نمى شد.
اگر مردم زندانى جهل خويش نبودند، على را به زندان انزوا تاب نمى آوردند و بالعكس
اگر موجوديت اسلام تهديد نمى شد و على را مجال شمشير بر افراشتن بود، هيچ پرده جهل
و كفر و نفاقى بر هيچ چشم و دلى نادريده نمى ماند.
اما با اين دو مصيبت عُظمى ـ خانه نشينى خورشيد و سياه دلى مردم ـ اسلام غريب شد و
آرام آرام آن دشنه ها كه در كارگاه انكار غدير، ساخته و پرداخته شده بود، از نيام
خباثت درآمد و مهياى قتل آل الله شد. با اولين ضربه، عرش و فرش به لرزه درآمد، فرق
اميد شكافته گشت و خون يأس، محراب مظلوميت را پوشاند. با دومين ضربه، امام حسن و با
سومين و چهارمين... امام حسين عصاره مظلوميت تاريخ به خون نشست و منكران غدير و
خفاشان ولايت گريز، حضور ممتد و مستمر شب را جشن گرفتند.
...و از آن پس تا كنون و تا قيام قائم آل محمد آنچه تعدى و ستم بر اسلام و اسلاميان
رفته و مى رود، همه به دست نوادگان و اخلاف همان كودك انكارى است كه در غدير زاده
شد.
فرازى از خطبه غديريه رسول
مكرم اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)
خداى را سپاس مى گويم . . وبه عبوديت
خود و ربوبيت او اقرار مى كنم و عزم آن دارم كه آنچه را به من وحى فرموده ،
به شما برسانم ، از آن بيم دارم كه اگر نرسانم عذابى بس كوبنده وسخت بر من
فرو فرستد . . .
زيرا وجود مقدسش آگاهم
فرموده كه « اگر آنچه را نازل نموده ، ابلاغ نكنم رسالت او را ادا
نكرده ام » و جناب حضرتش تبارك وتعالى تضمين فرموده كه از شر
مردمان در امانم دارد . . . پس وحى فرموده : « يا ايها الرسول بلّغ ما
اُنزل . . . » واين آيه در باره خلافت و جانشينى على بن ابي طالب است .
اى مردم ! من هيچ گاه در رساندن آنچه حق
نازل فرموده كوتاهى نكرده ام و اكنون سبب نزول اين آيه را برايتان بيان
مى كنم .
جبرئيل تا كنون ( در
اين موضوع ) سه بار بر من نازل شده و از جانب پروردگارم مرا امر نموده
تا در اين سرزمين بر پاى ايستم وهر سپيد و سياهى ( همگان ) را اعلام
دارم كه على بن ابى طالب (عليه السلام) برادر ، وصى و جانشين و
امام بعد از من است ; همان كه نسبت به من ، همچون هارون نسبت به موسى
( يعنى جانشين من ) است جز اين كه پيامبر نخواهد بود ، و او بعد از خدا
و پيامبرش ولى و سرپرست شماست . . .
و من ، اى مردم ، از جبرئيل
خواستم مرا از انجام اين كار معاف دارد ; زيار مى دانم تقواپيشگان بس كم
اند و منافقان بسيار و دغل كاران و مسخره كنندگان اسلام فراوانند . همانان
كه . . . مرا بسيار آزردند و اهانتها كردند بدين بهانه كه على هماره با من
و من با اويم . . .
و البته اگر بخواهم آنان را
به اسم بشناسانم و به سويشان اشاره كنم مى توانم اما به خدا سوگند كه
بزرگوارى كرده و از اين كار در مى گذرم و در هر حال
خداى متعال از من راضى
نخواهد شد مگر اين كه آنچه را نازل فرموده ابلاغ نمايم . رسول گرامى صلّى
الله عليه وآله . آن گاه اين آيه را تلاوت فرمود :
( يا ايّها الرسول بلّغ ما
اُنزل اليك من ربّك وإن لم تفعل فما بلّغت رسالته والله يعصمك من الناس ) .
احتجاج ، طبع بيروت ، ج1 ، ص
59 .
|